مرا به خاطر بسپار فراموشی رمز عبور
انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

یانوس کامپوس

نویسنده
یانوس کامپوس با جیب خالی این‌ور و آن‌ور می‌رود. البته همیشه با خودش چیزهای لازم برای سرکردن زندگی توی یک جزیره‌ی دورافتاده را می‌برد، از جمله یک وسیله‌ی کارراه‌انداز، یعنی پاک‌کن، و همچین چسب‌زخم. قشنگ معلوم است که همیشه به دزدِدریایی‌بازی علاقه داشته!

بهترین خاطره‌ای که از روزهای نوشتن این کتاب دارد، این است که خواهرزاده‌ی کوچولویش، وِرا، که آن موقع ده سالش بود، هر فصل از کتاب را که یانوس می‌نوشت، با شور و اشتیاق زیادی می‌خواند و بعدش می‌آمد پیش یانوس و می‌گفت: «فصل بعدی را زودتر بنویس. می‌خواهم بدانم چه اتفاقی می‌افتد!»

بعد چی شد؟ خب، یانوس که تا آن موقع هیچ‌وقت رمان ننوشته بود، دست جنباند و کتابش را زودتر تمام کرد و فرستاد برای جایزه‌ی ادبی «کشتی بخار»... و برنده شد! به این می‌گویند گنج‌پیداکردن توی همان تلاش اول.

یانوس کامپوس مارتینِس متولد ۱۹۶۳ در آلباسِته‌ی اسپانیاست. بعد از دوره‌ی دبیرستان، رشته‌ی روان‌شناسی را برای ادامه‌ی تحصیل انتخاب کرد، ولی بعد رفت سراغ چیزی که بیشتر دوست داشت: تئاتر

از آن موقع تا حالا سرگرم نوشتن داستان و نمایش برای بچه‌ها و بزرگ‌ترها و همچنین شرکت‌کردن توی جشنواره‌های مختلف دنیا بوده است.

کتاب‌های یانوس کامپوس

ناخدای هفت دریا ۱/ گنج ناخدا باراکودا

ناخدای هفت دریا ۱/ گنج ناخدا باراکودا

,اولش ماهی پاک می‌کردم و توی پخت‌وپز و بشوروبسابِ عرشه کمک می‌کردم؛ بدون اینکه جیکم دربیاید. به‌خاطر همین، آن مردها کم‌کم با من با چیزی توی مایه‌های «مهربانی» رفتار کردند (البته مهربانی از نوع دزد دریایی‌اش: با پس‌کله‌ای‌زدن و گوش‌پیچاندن و پس‌گردنی‌های بی‌رحمانه!). کم‌کم قبول کردند کارهایی یادم بدهند. هیچ‌کس اسم قبلی‌ام را نمی‌دانست. خودم هم آن را یادم نمی‌آمد. این شد که اسمم را گذاشتند «جرقه» (به‌خاطر موهای قرمزم) و دیگر نشد راجع‌به این اسم اما و اگر کنم.
بیشتر بخوانید!
ناخدای هفت دریا ۲/ ناخدا باراکودا، آخر دنیا

ناخدای هفت دریا ۲/ ناخدا باراکودا، آخر دنیا

,از من می‌شنوید، بهترین روش روبه‌روشدن با موقعیت‌های سخت این است که نقشه‌ای بکشید و هر اتفاقی هم که بیفتد، آن را دنبال کنید. این کار آرامتان می‌کند و کاری برای انجام‌دادن پیش پایتان می‌گذارد. چون قبلاً بهتان گفته‌ام، دیگر نمی‌گویم که من دروغ نمی‌گویم و نترسیده بودم. ترسیده بودم‌ها؛ ولی ترس مثل سگِ پشتِ حصار است: هرچقدر بیشتر محلش بگذاری، بیشتر برایت واق‌واق می‌کند. باید دندان‌هایت را به هم فشار بدهی و با چیزی که سر راهت سبز می‌شود، روبه‌رو شوی. اگر شجاع نیستی، جوری رفتار کن که انگار هستی. خواهی دید که فرقش آن‌قدرها نیست.
بیشتر بخوانید!