مرا به خاطر بسپار فراموشی رمز عبور
انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

کاترین لسکی

نویسنده
کاترین لسکی مدت‌هاست مجذوب جغدهاست. چندین سال پیش به تحقیقی گسترده درباره‌ی این پرندگان و عادت‌هایشان دست زد. می‌خواست روزی کتابی غیرداستانی درباره‌ی جغدها و با عکس‌های شوهرش، کریستوفر نایت بنویسد. اما متوجه شد این کار بسیار دشوار است چون جغدها موجودات کم‌رو و شب‌زی هستند. برای همین تصمیم گرفت درباره‌ی دنیای جغدها داستانی خیالی بنویسد. هرچند دنیایی خیالی است که جغدها در آن حرف می‌زنند و فکر می‌کنند و خواب می‌بینند، می‌خواست هرچقدر که می‌تواند تاریخ طبیعی خودشان را هم در آن بیاورد.

کاترین لسکی کتاب‌های داستانی و غیرداستانی بسیاری نوشته که یکی از آن‌ها دوران شهدگیری است و برای آن جایزه‌ی افتخاری نیوبری را برد. سفر شبانه، برنده‌ی جایزه‌ی کتاب ملی یهود، و ورای زمان سوزان، جزو فهرست کتاب‌های برتر کتابخانه‌ی ملی آمریکا برای نوجوانان و همچنین مجموعه‌های دختران دریا و گرگ‌های ماورا از دیگر کتاب‌های داستانی او هستند. کاترین لسکی برای خدماتش در ادبیات غیرداستانی جایزه‌ی شیپور طلایی کتاب بوستون و جایزه‌ی کتاب کودک واشینگتون‌پست را نیز گرفته است.

لسکی و شوهرش در کمبریج ماساچوست زندگی می‌کنند.

کتاب‌های کاترین لسکی

نگهبانان گاهول ۱/ اسارت

نگهبانان گاهول ۱/ اسارت

,دنیا چرخید، سوزن‌برگ‌های درخت صنوبر کهن‌سال مقابل آسمان شب محو شدند و بعد هم با احساسی دلهره‌آور، زمین به‌سمتش شتافت. سورن دیوانه‌وار سعی کرد بال‌های کوچک سیخ‌شده‌اش را به هم بزند. بی‌فایده بود! با خودش فکر کرد: «می‌میرم. می‌شم یه بوفچه‌ی مرده. تازه سه هفته‌ست که از تخم دراومده‌م و زندگی‌م سر اومده!» ناگهان چیزی سقوطش را آرام کرد... جریان نسیم بود؟ توده‌ای باد؟ هوایی پف‌کرده که میان کُرک‌پَرهای زشتش جمع شده بود؟ همین بود؟ زمان آهسته شد. زندگی کوتاهش از مقابل چشم‌هایش گذشت... تک‌تک ثانیه‌های عمرش از همان اولین خاطره جلوی چشمش آمد...
بیشتر بخوانید!
نگهبانان گاهول ۲/ سفر

نگهبانان گاهول ۲/ سفر

,«من کورمارم، ولی کی گفته نمی‌تونم به‌اندازه‌ی شما ببینم؟ دیدن با چشم خیلی پیش‌پاافتاده‌ست. من با تمام بدنم می‌بینم... با پوستم، استخون‌هام، ستون فقراتم. بین تپش‌های آهسته‌ی قلب آرامم، دنیا رو اینجا و اونجا حس می‌کنم. فراسو رو می‌شناسم. آره، درسته. حتی قبل از پرواز درونش هم می‌دونستم وجود داره. ولی قبل از اون روز گفتم که وجود نداره؟ بانوی من، اگه چون نه آسمون رو می‌بینم و نه می‌تونم پرواز کنم، می‌گفتم که آسمون شما وجود نداره، به من می‌گفتین تو دیگه عجب ابلهی هستی! شما هم عجب ابلهی هستین که باور دارین هول‌میر وجود نداره!»
بیشتر بخوانید!
نگهبانان گاهول ۳/ نجات

نگهبانان گاهول ۳/ نجات

,بوبو پرسید: «چی تو رو کشونده اینجا، پسرم؟»
سورن بی‌مقدمه گفت: «منقارفلزی.»
بوبو جا خورد. «منقارفلزی؟ درباره‌ی اون چی می‌دونی، پسر؟»
سورن پلک زد. «اون؟ اون کیه؟» تا آن لحظه، سورن خیال می‌کرد که شبحک‌های والدینش درباره‌ی یک شئ حرف ‌زده‌اند، چیزی مثل بُراده‌ها که ترس به جانش می‌انداخت، بُراده‌هایی که توی آکادمی سنت‌ایگی به‌زور جمع‌آوری می‌کردند.
انگار راستی‌راستی کرک‌وپَر جغد شاخ‌دار درشت‌جثه و شعله‌ور، با شنیدن آن اسم ریخته بود زمین.
- ازش دور بمون. کاری به اون جغد نداشته باش، سورن.
بیشتر بخوانید!