مرا به خاطر بسپار فراموشی رمز عبور
انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

پیت جانسون

نویسنده
اولِ اولش توی رادیو منتقد فیلم بود و بعدها معلم شد. آن‌قدر با بچه‌ها سر‌و‌کله زد و تجربه‌های جالب به دست آورد که آخرش تصمیم گرفت برای بچه‌ها داستان بنویسد. بعدها هم حتی بعد از اینکه بیشتر از چهل تا کتاب برای بچه‌ها نوشت، ارتباطش را با بچه‌ها قطع نکرد و هنوز هم که هنوز است از وب‌سایتش حرف‌ها و نظرهای دوست‌های کوچولویش را می‌خواند. کتاب‌های پت جایزه‌های زیادی درو کرده، مثل: جایزه‌ی یانگ تلگراف و بریلینت بوک. کتاب‌های پت تا حالا به بیست‌و‌سه زبان مختلف دنیا ترجمه شده‌اند.

عقرب، پرونده‌ی سّری کارآگاه‌هنری و دستیارش تاشا ، خیالت تخت، من بچه شرم و مجموعه‌ی قصه‌های باپدرو‌مادر کتاب‌های دیگری هستند که از همین نویسنده در نشر هوپا منتشر شده است.

کتاب‌های پیت جانسون

قصه‌های باپدرومادر 1/ چگونه پدر و مادر خود را تربیت کنیم

قصه‌های باپدرومادر 1/ چگونه پدر و مادر خود را تربیت کنیم

,باورتان نمی‌شود چقدر از پا گذاشتن توی این مدرسه چندشم می‌شود. مخصوصاً‌ روزهای دوشنبه. برای اینکه به خودم حال بدهم، آهنگ کریسمس مبارک را با سوت می‌زنم یا از این‌‌جور کارهای مسخره. بعد به کلاس درس ثابتمان می‌روم و آنجاست که باز با قیافه‌ی وُرمولد پیر روبه‌رو می‌شوم. همین که چشمش به من می‌افتد، لبش عین یک ساندویچ بیات چروک می‌افتد. آخر چرا من نباید یک معلم شادتر و باحال‌تر داشته باشم؟ یکی مثل جک، قاتل زنجیره‌ای!
بیشتر بخوانید
قصه‌های باپدرومادر 2/ پدر و مادرم زده‌اند به سیم آخر

قصه‌های باپدرومادر 2/ پدر و مادرم زده‌اند به سیم آخر

,وقتی مامان و بابا شروع کردند به سؤال کردن از من که چه‌کار کنند باحال به نظر برسند، اصلاً عین خیالم نبود. راستش خیلی باحال بود که می‌دیدم آن‌ها بالا‌و‌پایین می‌پرند و جفنگیات نوجوان‌ها را بلغور می‌کنند. این تا وقتی بود که سر‌و‌کله‌ی بابا با لباس‌های اجق‌وجق دمِ مدرسه‌ی ما پیدا نشده بود! اصلاً باحال نیست. بهترین دوستم، مدی، هم موافق است. آن‌ها دیگر شورش را درآورده‌اند. باید دست از این کارهایشان بردارند.
بیشتر بخوانید
قصه‌های باپدرومادر 3/ پدر و مادرم دیوانه‌ام کرده‌اند

قصه‌های باپدرومادر 3/ پدر و مادرم دیوانه‌ام کرده‌اند

,این خاطرات بی‌اغراق نوشته شده‌اند. گاهی وقت‌ها یک‌جورهایی باورنکردنی به نظر می‌رسند، اما واقعاً همه‌ی این‌ اتفاق‌ها برایم پیش آمده و ممکن بود برای شما هم پیش بیاید. راستش را بخواهید احتمالاً پیش می‌آید. اما تا وقتی من اینجا هستم که کمکتان کنم، لازم نیست نگران باشید. پیشنهاد می‌کنم دفتر خاطراتم را دوبار بخوانید. بار اول راحت بنشینید و لذتش را ببرید. واقعاً خوشحال می‌شوم اگر حال کنید و به جوک‌هایم بخندید. بار دوم، خم شوید به جلو و تمرکز کنید. شاید دلتان بخواهد یادداشت بردارید. این‌طوری خوب می‌فهمید چی‌کار باید کرد وقت‌هایی که پدر و مادر‌ها...
بیشتر بخوانید
عقرب: پرونده‌ی سرّی تاشا و کارآگاهش هنری

عقرب: پرونده‌ی سرّی تاشا و کارآگاهش هنری

,با شور و اشتیاق گفتم: «هنری! می‌تونی به من اعتماد کنی، باور کن! تو رو خدا بهم بگو چرا زاغ سیاه خانواده‌ی بکستر رو چوب می‌زنی؟» نفس‌ عمیقی کشید و گفت: «من همچین کاری نمی‌کنم. الانم باید برم.» بلند شد و با عجله به‌طرف در رفت. گفتم: «عینکت یادت نره!» و برای اینکه فضای ناآرام اتاق را کمی شاد کنم، چند لحظه‌ای عینک را به چشمم زدم. انتظار داشتم چشم‌هایم همه‌چیز را تار ببیند تا کمی شوخی کنم. برعکس! همه‌چیز را به‌خوبی قبل می‌دیدم. عینک را پسش دادم، خیلی گیج شده بودم: «این عینک واقعی نیست، نه؟» به من نگاه کرد: «نه!» «وقتی عینک لازم نداری، پس چرا عینک می‌زنی …؟ این کارت بی‌معنیه!» کمی مکث کردم و گفتم: «مگه اینکه بخوای تغییر قیافه بدی. این کاریه که داری می‌کنی؟» زمزمه کرد: «بله! این دقیقاً همون کاریه که دارم می‌کنم.»
بیشتر بخوانید
خیالت تخت، من بچه‌شرّم

خیالت تخت، من بچه‌شرّم

,امروز دوباره صدایم کردند بچه‌مثبت. همین‌طور احمق عجیب‌الخلقه‌ی پاچه‌خار و توله‌سگ خانم‌معلم و چیزهای دیگری که ترجیح می‌دهم تکرارشان نکنم. همه‌ی این‌ها را بار من کردند فقط به‌خاطر اینکه به خانم بیرن یادآوری کردم تکالیف شب را تعیین نکرده است.
بیشتر بخوانید
قصه‌های باپدرومادر 4/ چگونه تنظیمات پدر و مادر خود را به‌روزرسانی کنیم؟

قصه‌های باپدرومادر 4/ چگونه تنظیمات پدر و مادر خود را به‌روزرسانی کنیم؟

,همین‌الان همه‌ی کتاب‌های جغرافی‌ام را انداختم دور. نبینم ناراحتشان باشی، چون همه‌اش تقصیر خودشان است. کل تعطیلات کریسمس را لم داده بودند توی اتاقم و کوهِ تکالیفی را که باید انجام می‌دادم مسخره می‌کردند. تا امروز که دیگر طاقتم طاق شد. شوتشان کردم توی سطل آشغال، کنار یک‌مشت چایی‌کیسه‌ای و یک چیز سوخته و خیلی بوگندو که امیدوار بودم سوپ باشد. حالا اتاقم احساس می‌کند حسابی بزرگ‌تر و سرحال‌تر شده. فقط وقتی برمی‌گردم مدرسه، کلی می‌افتم توی دردسر، نه؟ آخر چرا این کار را کردم؟ ناراحتم؟ بگی‌نگی، اما چیزهایی هست که باید درباره‌ی من بدانی.
بیشتر بخوانید
قصه‌های باپدرومادر ۵/ چگونه سر پدر و مادر خود را گول بمالیم؟

قصه‌های باپدرومادر ۵/ چگونه سر پدر و مادر خود را گول بمالیم؟

,راستش این روزها مامان و بابا خیلی کم با من حرف می‌زنند. شده‌اند یک مامان و بابای ایده‌آل! کلاً یک جورِ باورنکردنی حالشان خوب است. یعنی می‌توانم ریسک کنم و درباره‌ی چرتِ توی کلاسم، چیزی بهشان بگویم؟ یعنی می‌شود آن‌قدر درگیر اولین روزِ کاریِ بابا باشند که اصلاً نفهمند چی به چی است؟ یا اینکه این قضیه برشان می‌گرداند به حالت قبل؟ فقط یک نفر می‌داند که الان باید چه‌کار کنم: مدی!
بیشتر بخوانید