مرا به خاطر بسپار فراموشی رمز عبور
انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

هیکی هلمانتل

تصویرگر
من اولش تصمیم گرفته بودم مثل پدرم پلیس بشوم و دنیا را از دستِ آدم‌های بد نجات دهم و دزدها را دستگیر کنم. پلیس هم شدم. ولی دوست داشتم کارِ دیگری هم انجام بدهم. برای همین گرافیک و تصویرگری خواندم و حالا همراه دختر، پسر، همسر و گربه‌مان توی شهری کنار دریا زندگی می‌کنم و کتاب‌ها و تصویرهایم خودشان دورِ دنیا می‌چرخند و کاری به من ندارند.

کتاب‌های هیکی هلمانتل

یک شب باحال‌تر از باحال

یک شب باحال‌تر از باحال

,یک‌دفعه از میان تاریکی، سیاهی هیکلی بیرون آمد. لوته از وحشت جیغ کشید: «وااااااااااااای!» هیکل هم داد زد: «نه!!!!!!!!!!!!» باورش نمی‌شد! پسر همسایه‌شان، فلیکس بود. معلوم نبود از کجا پیدایش شده. صورتش کاملاً نورانی و روشن بود. یک‌کمی طول کشید تا لوته بفهمد که این نور از چراغ‌قوه‌ای است که فلیکس توی دستش گرفته. طوری نور چراغ‌قوه را توی صورتش گرفته بود که بیشتر شبیهِ روح شده بود. روحی سفید که خودش می‌توانست آدم را قبضِ روح بکند. فلیکس ‌کمی نخودی‌نخودی خندید: «هی! هی! هی!» لوته با صدای بلند گفت: «فلیکس!» فلیکس انگشتش را روی بینی‌اش گذاشت و گفت: «هیس‌س‌س‌س‌س‌س‌س‌س‌س‌س‌س‌س‌س‌!»
بیشتر بخوانید
هوکوس پوکوس پنگوئن

هوکوس پوکوس پنگوئن

,خُف تهِ کاذب کلاه را باز کرد تا آشیل خودش را توی آن جا بدهد. گفت: «کمی تنگ است، باید ببخشی.» پنگوئن گفت: «زیاد هم بد نیست. راحتم.» خُف درِ فضای کاذب را بست و آشیل توی کلاه قایم شد. بعد خُف کلاه را گذاشت روی سرش و گفت: «من اول با چندجور شعبده‌بازی سرِ مردم را گرم می‌کنم تا نوبت تو برسد.» از تهِ کلاه صدایی گفت: «باشد. قبول است.» خُف گفت: «اول از همه، کسی را از وسط جمعیت صدا می‌کنم تا روی صحنه بیاید. بعد می‌گذارم توی کلاه را ببیند و مطمئن بشود که کلاه خالی است.» عجیب بود که خُف با کلاهش حرف می‌زد، ولی خُب، فعلاً چاره‌ای نبود.
بیشتر بخوانید