مرا به خاطر بسپار فراموشی رمز عبور
انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

نیکالاس کتلو

تصویرگر
نیکالاس کتلو، متولد 1975 است و در استاکپورت منچستر دنیا آمده، تصویرگر کتاب کودکان است و بیشتر از 20 جلد کتاب برای کودکان تصویرگری کرده است.

کتاب‌های نیکالاس کتلو

قصه‌های باپدرومادر 2/ پدر و مادرم زده‌اند به سیم آخر

قصه‌های باپدرومادر 2/ پدر و مادرم زده‌اند به سیم آخر

,وقتی مامان و بابا شروع کردند به سؤال کردن از من که چه‌کار کنند باحال به نظر برسند، اصلاً عین خیالم نبود. راستش خیلی باحال بود که می‌دیدم آن‌ها بالا‌و‌پایین می‌پرند و جفنگیات نوجوان‌ها را بلغور می‌کنند. این تا وقتی بود که سر‌و‌کله‌ی بابا با لباس‌های اجق‌وجق دمِ مدرسه‌ی ما پیدا نشده بود! اصلاً باحال نیست. بهترین دوستم، مدی، هم موافق است. آن‌ها دیگر شورش را درآورده‌اند. باید دست از این کارهایشان بردارند.
بیشتر بخوانید
قصه‌های باپدرومادر 3/ پدر و مادرم دیوانه‌ام کرده‌اند

قصه‌های باپدرومادر 3/ پدر و مادرم دیوانه‌ام کرده‌اند

,این خاطرات بی‌اغراق نوشته شده‌اند. گاهی وقت‌ها یک‌جورهایی باورنکردنی به نظر می‌رسند، اما واقعاً همه‌ی این‌ اتفاق‌ها برایم پیش آمده و ممکن بود برای شما هم پیش بیاید. راستش را بخواهید احتمالاً پیش می‌آید. اما تا وقتی من اینجا هستم که کمکتان کنم، لازم نیست نگران باشید. پیشنهاد می‌کنم دفتر خاطراتم را دوبار بخوانید. بار اول راحت بنشینید و لذتش را ببرید. واقعاً خوشحال می‌شوم اگر حال کنید و به جوک‌هایم بخندید. بار دوم، خم شوید به جلو و تمرکز کنید. شاید دلتان بخواهد یادداشت بردارید. این‌طوری خوب می‌فهمید چی‌کار باید کرد وقت‌هایی که پدر و مادر‌ها...
بیشتر بخوانید
قصه‌های باپدرومادر 4/ چگونه تنظیمات پدر و مادر خود را به‌روزرسانی کنیم؟

قصه‌های باپدرومادر 4/ چگونه تنظیمات پدر و مادر خود را به‌روزرسانی کنیم؟

,همین‌الان همه‌ی کتاب‌های جغرافی‌ام را انداختم دور. نبینم ناراحتشان باشی، چون همه‌اش تقصیر خودشان است. کل تعطیلات کریسمس را لم داده بودند توی اتاقم و کوهِ تکالیفی را که باید انجام می‌دادم مسخره می‌کردند. تا امروز که دیگر طاقتم طاق شد. شوتشان کردم توی سطل آشغال، کنار یک‌مشت چایی‌کیسه‌ای و یک چیز سوخته و خیلی بوگندو که امیدوار بودم سوپ باشد. حالا اتاقم احساس می‌کند حسابی بزرگ‌تر و سرحال‌تر شده. فقط وقتی برمی‌گردم مدرسه، کلی می‌افتم توی دردسر، نه؟ آخر چرا این کار را کردم؟ ناراحتم؟ بگی‌نگی، اما چیزهایی هست که باید درباره‌ی من بدانی.
بیشتر بخوانید
قصه‌های باپدرومادر ۵/ چگونه سر پدر و مادر خود را گول بمالیم؟

قصه‌های باپدرومادر ۵/ چگونه سر پدر و مادر خود را گول بمالیم؟

,راستش این روزها مامان و بابا خیلی کم با من حرف می‌زنند. شده‌اند یک مامان و بابای ایده‌آل! کلاً یک جورِ باورنکردنی حالشان خوب است. یعنی می‌توانم ریسک کنم و درباره‌ی چرتِ توی کلاسم، چیزی بهشان بگویم؟ یعنی می‌شود آن‌قدر درگیر اولین روزِ کاریِ بابا باشند که اصلاً نفهمند چی به چی است؟ یا اینکه این قضیه برشان می‌گرداند به حالت قبل؟ فقط یک نفر می‌داند که الان باید چه‌کار کنم: مدی!
بیشتر بخوانید