مرا به خاطر بسپار فراموشی رمز عبور
انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

مونا توحیدی

مترجم
مونا توحیدی مثل همه‌ی آدم‌ها در یک روزی از یک سالی ناغافل به این دنیا آمد.

از سی سال اول زندگی‌اش اطلاعات دقیقی در دست نیست. تنها چیزی که به یاد می‌آورد این است که در کودکی‌ کله‌اش پر از ایده‌های درخشان منحصربه‌فردی بود که هیچ‌وقت عملی نشد.

شاید اگر آن زمان مجموعه‌ی پنی قشقرق به دستش رسیده بود و پیشنهادهای درجه‌یک پنی قشقرق را خوانده بود الان برای خودش یک مخترع تمام‌عیار شده بود.

کتاب‌های مونا توحیدی

لیندبرگ (افسانه‌ی موش پرنده)

لیندبرگ (افسانه‌ی موش پرنده)

,همه‌چیز بسیار بزرگ‌تر از آن بود که موش انتظار داشت. خانه‌ها و برج‌ها در هم تنیده بودند و بلندترین ساختمان‌ها با نوک‌های‌ فولادی‌شان آسمان را می‌خراشیدند. هزاران‌هزار آدم مثل مورچه در خیابان‌ها می‌لولیدند. موش‌کوچولو مجسمه‌ی معروف را در یک جزیره‌ی کوچک دید. نیویورک! آمریکا! به‌سمت بندر پرواز کرد و دور شهر چرخید. چند نفر از رهگذران به بالا نگاه کردند. -‌ اون یک موش پرنده است؟! -‌ وااااا‌ی اون یک موش پرنده‌است!
بیشتر بخوانید
پنی قشقرق 1/ پنی قشقرق، آهن‌ربای دردسر

پنی قشقرق 1/ پنی قشقرق، آهن‌ربای دردسر

,امروز صبح با اینکه تعطیل بود، بیدار که شدم به‌خاطر چند تا چیز خیلی حالم گرفته بود: ۱. دیسی، خواهر یازده‌ساله‌ی اعصاب‌خردکنم، امروز دوبرابر همیشه رفته بود روی اعصابم، چون فردا می‌خواهد برود دیدنِ نمایش «میمون دیوانه» و واسه‌ی همین خیلی خوش‌خوشانش است. ب. من اجازه ندارم بروم دیدنِ نمایش «میمون دیوانه»، چون مامان می‌گوید آنجا امکان رخ‌دادن فاجعه خیلی زیاد است. تازه‌اش هم قیمت بلیطش ۸ پوند و 75 پنی است و من هنوز از آن باری که تصادفی زنگ زدم هند، 7 پوند و 50 پنی به مامان بدهکارم. ۳. هیچی کورن‌فلکس واسه صبحانه نداشتیم، چون بَری، گربه‌ی مامان‌بزرگ، تهِ آخرین کاسه‌اش را هم در آورده بود. با اینکه مامان صد دفعه به مامان‌بزرگ گفته که بَری فقط‌وفقط باید غذای مخصوص خودش را بخورد.
بیشتر بخوانید
پنی قشقرق 2/ پنی قشقرق، یک فاجعه‌ی تمام‌عیار

پنی قشقرق 2/ پنی قشقرق، یک فاجعه‌ی تمام‌عیار

,ماجرا با حرف‌های آقای شومان، مدیرِ مدرسه‌مان، شروع شد. آقای شومان همیشه حرف‌های تکراری می‌زند، حرف‌هایی مثل این‌ها: «این هزارمین‌باره که بهت می‌گم پنلوپه جونز! می‌شه برعکس نَشینی و لطف کنی مثلِ آدم باسنت رو بذاری روی صندلی و پاهات رو روی زمین؟» اما این‌بار آقای شومان یک حرفِ تازه زد. گفت می‌توانیم دسته‌جمعی برای کلاسمان یک حیوانِ خانگی انتخاب کنیم و آخرِ هر هفته یکی از ما به‌نوبت باید ازش مراقبت کند تا مسئولیت‌پذیری را یاد بگیریم. به‌نظرش خوکچه‌ی هندی بهترین گزینه بود.
بیشتر بخوانید
پنی قشقرق 3/ پنی قشقرق، ته آتیش‌پاره‌های دنیا

پنی قشقرق 3/ پنی قشقرق، ته آتیش‌پاره‌های دنیا

,ماجرا از این قرار بود که چهارشنبه‌ای بریجِت گریمز، شاگرد اولِ کلاسمان و عزیزدُردانه‌ی آقای شومان، یونیفرمِ مدرسه را نپوشیده بود. (یونیفرم مدرسه ترکیبی است از بلوزِ قرمز، شلوارِ طوسی، جورابِ سفید و کفشِ سیاه که همه مناسبِ محیطِ مدرسه هستند.) اما خانمِ پترسون، معلمِ کلاسمان که مثل چوب‌خشک لاغر و دراز است، حتی یک کلمه هم به بریجِت چیزی نگفت. به‌نظرم اصلاً منصفانه نبود، چون قبلش به کاسمو مون وِبستر به‌خاطرِ پوشیدنِ شنلِ جنگجویانِ فیلمِ جنگِ ستارگان گیر داده بود. آفتابگردان (مامانِ کاسمو که البته اسمِ واقعی‌اش باربارا است) به او اجازه می‌دهد که هر لباسی دلش خواست بپوشد، چون به آزادی و خودبیانگری اعتقاد دارد. تازه بهخاطرِ پوشیدنِ چکمه‌ی پلاستیکی به من هم گیر داده بودند، نه اینکه مامانِ من هم به آزادی و خودبیانگری اعتقاد داشته باشد، نه، به این‌خاطر مجبور شدم چکمه بپوشم که یک لنگه‌کفشم افتاده بود توی فاضلاب. می‌خواستم ببینم کفشم از لای سرپوشِ فاضلاب رد می‌شود یا نه، که خب معلوم شد می‌شود. همین را هم به خانمِ پترسون گفتم، ولی فایده‌ای نداشت.
بیشتر بخوانید
پنی قشقرق 4/ پنی قشقرق، فاجعه‌پزِ زبردست

پنی قشقرق 4/ پنی قشقرق، فاجعه‌پزِ زبردست

,فکر کردم من هم بدم نمی‌آید زندگیِ تازه‌ای شروع کنم و خیلی خوب است که مرتب سرِ آدم داد نزنند. برای همین گفتم من هم از این به بعد دیگر هیچ‌وقت دردسر درست نمی‌کنم.
بیشتر بخوانید
پنی قشقرق ۵/ پنی قشقرق، رکوردشِکنِ بی‌رقیب

پنی قشقرق ۵/ پنی قشقرق، رکوردشِکنِ بی‌رقیب

,خانمِ پترسون گفت اگر به‌جای این کارها روی مسئله‌ی ریاضی‌مان فکر نکنم، آخرش وقتی بزرگ شدم به‌جای آنکه معلم، دکتر یا پرستار بشوم، یک دلقک از آب درمی‌آیم. اما من گفتم نه‌خیر! من نه می‌خواهم دلقک بشوم، نه معلم، نه دکتر و نه پرستار. من دلم می‌خواهد سریع‌ترین اسکیت‌بازِ دنیا بشوم. آخر من عاشقِ این هستم که با سرعت اسکیت‌بازی کنم.
بیشتر بخوانید
پنی قشقرق 6/ ویروس‌پخش‌کنِ خطرناک

پنی قشقرق 6/ ویروس‌پخش‌کنِ خطرناک

,مامان گفت برایش مثلِ روز روشن بوده که من توی خانه‌ی آن‌ها قشقرق به پا می‌کنم. بابا هم بهم گفت ای پنیِ قشقرق و یکی از آن خنده‌های غازی‌اش را سر داد. دیسی هم گفت: همه‌اش تقصیرِ توئه، پنلوپه جونز! تو یه ابلهِ تمام‌عیاری! گفتم: «من ابله نیستم. من قربانیِ شرایط شده‌ام.»
بیشتر بخوانید