مرا به خاطر بسپار فراموشی رمز عبور
انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

مهدی صادقی

تصویرگر
مهدی صادقی دانش‌آموخته‌ی علوم سیاسی و تصویرگر، انیماتور و کاریکاتوریست است.

با ناشرانی مثل چشمه، افق، چرخ و فلک، پیدایش، شهر، طلایی، مدرسه و روزنامه‌هایی و مجلاتی مثل همشهری، سروش، دنیای تصویر، کیهان کاریکاتور، ایران، خط خطی، رشد و ... همکاری داشته است.

مهدی صادقی علاقه‌ی زیادی به ساخت انیمیشن دارد و به عنوان طراح کاراکتر و استوری برد در ساخت چند انیمیشن همکاری کرده است.

کتاب‌های مهدی صادقی

واژه‌های نفهم

واژه‌های نفهم

,این هم مقدمه‌ی کتاب و دعوت رسمی نویسنده‌اش از شما برای خواندن این کتاب: همه‌چیز رسمی است و شما که به خواندن این کتاب دعوت شده‌اید چیزی تو مایه‌ی وزیر یا دست‌کم فرماندار یا تهِ ته، بخشدار یک منطقه‌ی سوق‌الجیشی اهمیت دارید. اصلاً هولِ خوردنی نزنید؛ شکلات و ساندیس و انواع کیک‌های دوقلوی مغزدار تو فصل‌ها و حتی گوشه و کنار نقطه‌ها و ویرگول‌ها پر است. وسیله‌ی ایاب و ذهاب برای هر کدامتان جداگانه ردیف کرده‌ام. تو فصل آخر هم یک رستوران سنتی و یک فست‌فود ساخته‌ام برای ناهار …
بیشتر بخوانید!
قصه‌های بترس برای بچه‌های نترس ۱/ اسکلت خون‌آشام

قصه‌های بترس برای بچه‌های نترس ۱/ اسکلت خون‌آشام

,یک‌دفعه چشمش به زنی افتاد که با چادری سفید رویش را محکم پوشانده بود. چشم‌های زن برق می‌زد و بینی بزرگ و گُلی‌اش از صورتش بیرون زده بود. نرگس از ترس جیغ کشید، پایش لرزید و از بالای پله‌ها افتاد پایین. زن مثل سایه‌ای شناور از کنارش گذشت و از پله‌ها بالا رفت. نرگس جیغ کشید: «تو کی هستی؟ کجا می‌ری؟» و دستش را دراز کرد وچادر زن را گرفت و کشید. چادر روی زمین افتاد. هیچ‌کس میان چادر نبود.
بیشتر بخوانید!
قصه‌های بترس برای بچه‌های نترس ۲/ شبح سفیدپوش

قصه‌های بترس برای بچه‌های نترس ۲/ شبح سفیدپوش

,پارمیدا خَم شد و توی چاه را نگاه کرد. دستی از پشت هُلش داد. پارمیدا با سر توی چاه افتاد. درِ چاه بسته شد. پارمیدا دست‌وپازنان سقوط کرد و افتاد توی آبِ سردی که تهِ چاه بود و با سر رفت زیرِ آب و بیرون آمد. تمام تنش از ترس و سرما می‌لرزید.
یک‌دفعه دستی مچ پایش را گرفت. پارمیدا وحشت‌زده پایش را کنار کشید و عقب‌عقب رفت و به دیواره‌ی گِلی چاه چسبید. آب قُلقُلی کرد و جسد دختری با موهای بلند و سیاه بیرون آمد. صورت دختر کبود شده بود و شکمش باد کرده بود.
بیشتر بخوانید!
قصه‌های بترس برای بچه‌های نترس ۳/ داس مرگ

قصه‌های بترس برای بچه‌های نترس ۳/ داس مرگ

,مادر با احتیاط خَم شد و زیرِ تخت را نگاه کرد. دخترِ دیگری شبیه مهتاب زیر تخت دراز کشیده بود و وحشت‌زده جیغ می‌کشید.
مادر خشکش زد. چند بار زیر تخت و روی تخت را نگاه کرد. نمی‌دانست چه‌کار کند. گیج شده بود. دو تا مهتاب توی اتاق بودند که با هم مو نمی‌زدند. گیج و منگ بلند شد و ایستاد. ناگهان چشمش به زنی شبیه خودش افتاد که آن‌طرف تخت روبه‌رویش ایستاده بود و با چشمانی مضطرب او را نگاه می‌کرد.
بیشتر بخوانید!