مصاحبه‌ی محمدرضا مرزوقی با ایلنا درباره‌ی جنگ
انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

شاید ادامه‌ی داستان «دلهره‌های خیابان وحید» بازگشت این خانواده به آبادان و روزهای بعد از جنگ باشد.

@Child
9/10/96

کتاب‌های شاید ادامه‌ی داستان «دلهره‌های خیابان وحید» بازگشت این خانواده به آبادان و روزهای بعد از جنگ باشد.

دلهره‌های خیابان وحید

دلهره‌های خیابان وحید

,عجب فکر بکری دارد این ننه. با خوشحالی چُرتی را می‌گیرم و کهنه‌ی چرک را به پایش گره می‌زنم. آن‌قدر محکم که صدای جیکش درمی‌آید. ننه می‌گوید: «ئی‌جوری که پاش ورم می‌کنه.» و خودش بند را شل‌تر به پای چُرتی می‌بندد و توی حیاط ولش می‌کند. تریشه‌ی باریکی از پارچه را هم می‌دهد به خودم: «اینه نگه‌اش دار که یادت نره پارچه‌ا‌ش چه رنگی بود.» تریشه را می‌گیرم و دور مچ دستم می‌بندم. خیالم کمی راحت شده. حالا دیگر چُرتی هر جای دنیا که باشد می‌توانم پیدایش کنم. حتی اگر دنیا به آخر برسد، باز می‌توانیم همدیگر را پیدا کنیم. درست مثل فیلم‌های هندی که بچه‌ها بعد از سال‌ها ننه‌بابایشان را پیدا می‌کنند. در قفس را باز می‌گذارم که جوجه‌ها هر وقت بخواهند بتوانند در و داخل کنند. فقط خدا‌خدا می‌کنم جک‌و‌جانوری نیاید سروقتشان.
بیشتر بخوانید!
دی‌وی‌دی اسرارالغولان

دی‌وی‌دی اسرارالغولان

,من خیلی اهل نصیحت کردن نیستم، اما محض احتیاط این پندها رو از من داشته باشین: گاهی از واقعیت فرار کنین، به جادوگرها اعتماد کنین، با خاویر باردم معاشرت کنین، گاهی با یک غول بی‏شاخ‌و‌دم تهران‌گردی کنین، کپی‌رایت رو رعایت کنین، و یادتون باشه: گاهی وقت‌ها ماه پشت ابر می‌مونه و یه سؤال: کی می‌دونه غول‌ها بعد از آزاد شدن کجا می‌رن؟
بیشتر بخوانید!
بچه‌محل نقاش‌ها 4/ زمانی که هم‌سنگر پیکاسو بودم

بچه‌محل نقاش‌ها 4/ زمانی که هم‌سنگر پیکاسو بودم

,مینا با چهار تا چشم وق‌زده زُل زد تو صورت دایی‌بزرگه: «کِی؟!!!» - یه زمانی وقتی که هنوز خیلی جوون بودم. - کجا؟ - یه جایی تو اسپانیا. هنوز حتی جنگ جهانی هم شروع نشده بود. محسن گفت: «کدوم جنگ جهانی؟» دایی چپ‌چپ نگاهش کرد: «دوم دیگه.» مینا متعجب نگاهش کرد: «وای! دایی‌جون یعنی شما درست وسط میدون جنگ بودین؟» دایی خونسرد لبخند زد: «یه روزایی بودم، یه روزایی هم نبودم. من مجبور شدم برم وسط میدون جنگ.» مانی گفت: «چرا مجبور شدین؟» دایی به عصایی که دست گرفته بود، تکیه زد: «پیکاسو ازم خواسته بود.»
بیشتر بخوانید!
بچه‌محل نقاش‌ها 1/ زمانی که هم‌خانه‌ی داوینچی بودم

بچه‌محل نقاش‌ها 1/ زمانی که هم‌خانه‌ی داوینچی بودم

,چه حالی پیدا می‌کنی اگر لای دست‌نوشته‌های مرموزِ دایی‌ات این نوشته را پیدا کنی؟ در زندگی هر آدمی گاهی پیش می‌آید که آدم‌های بزرگی سرِ راهش سبز ‌شوند. من خودم سرِ راه آدم‌های بزرگ سبز می‌شدم. یکی از این آدم‌های بزرگ «لئوناردو داوینچی» بود. «مانی» و باقی بچه‌های فامیل این را لای دست‌نوشته‌های «دایی‌سامان» پیدا می‌کنند و پیش خودشان فکر می‌کنند دایی عجب آدمِ خیال‌بافی است! مگر می‌شود او سرِ راه داوینچی سبز شده باشد و بعد هم با او هم‌خانه شده باشد؟
بیشتر بخوانید!
بچه‌محل نقاش‌ها 2/ زمانی که همسایه‌ی میکل‌آنژ بودم

بچه‌محل نقاش‌ها 2/ زمانی که همسایه‌ی میکل‌آنژ بودم

,چه حالی پیدا می‌کنی اگر توی یکی از دفترچه‌های مرموز دایی‌ات این نوشته را پیدا کنی؟ «میکل‌آنژ» همیشه به من می‌گفت آسان‌ترین راهِ رسیدن به آینده، فکر‌نکردن به آن است. «مانی» با خواندن خاطرات دایی‌ شوکه می‌شود، «دایی‌سامان» کجا و «میکل‌آنژ» کجا؟
بیشتر بخوانید!
بچه‌محل نقاش‌ها 3/ زمانی که هم‌سفر ونگوگ بودم

بچه‌محل نقاش‌ها 3/ زمانی که هم‌سفر ونگوگ بودم

,چه حالی پیدا می‌کنی اگر توی یکی از نامه‌های مرموزِ دایی‌ات این نوشته را پیدا کنی؟ هلند کشور قشنگی است! خصوصاً وقتی به‌‌ جای‌جای آن سفر می‌کنی. البته به‌شرطی که یک هم‌سفر مثل «وینسنت ونگوگِ» عزیز کنارت باشد. مگر می‌شود «دایی‌سامانِ» هفتاد‌و‌پنج‌ساله در نوجوانی‌اش با «وینسنت ونگوگِ» قرنِ نوزدهم هم‌سفر شده باشد؟ باز هم فضولیِ «مانی» و باقی بچه‌ها گل کرده و رفته‌اند سراغ وسایل خصوصی دایی.
بیشتر بخوانید!