مرا به خاطر بسپار فراموشی رمز عبور
انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

مسعود ملک‌یاری

مترجم
در بچگي مي‌رود دنبال آجيل كه توي صندوق قديمي پدرش، كتاب پيدا مي‌كند. از همان ظهر تابستان هم وارد سرزمين قصه‌ها مي‌شود و همان‌جا مي‌ماند. عاشق خيارشور، كتاب و سگ‌هاست و اين روزها در كتاب‌فروشي‌اش، «قايق كاغذي» زندگي مي‌كند. تا 37‌سالگي پنجاه كتاب نوشته و ترجمه كرده و چند جايزه مثل قلم بلورين جشنواره مطبوعات، لوح شوراي كتاب كودك براي ترجمه‌ی كتاب اريك و يك دبه خيارشور به پاس يك عمر بازيگوشي از مادرش دريافت كرده است. او مجموعه‌ي بلارت را خيلي دوست دارد. بلارت حال آدم را خوب مي‌كند.

کتاب‌های مسعود ملک‌یاری

بلارت 1/ پسری که حال نداشت قهرمان باشد

بلارت 1/ پسری که حال نداشت قهرمان باشد

,به‌هر‌حال بلارت بدون آنکه کف چکمه‌هایش را دم در تمیز کند، یکراست وارد آشپزخانه شد. آنجا کسی انتظارش را می‌کشید که حتی بلارت را مجبور کرد دو بار نگاهش کند. مهمان داشتند. پدربزرگش از مهمان‌های ناخوانده خوشش نمی‌آمد. می‌گفت مردم اول سر حرف را باز می‌کنند و بعد، زود پسرخاله می‌شوند. پدربزرگ همه‌جا چو انداخته بود که بلارت مرض ناشناخته و خطرناکی دارد که به هر‌کسی که عضو خانواده‌ی آن‌ها نباشد سرایت می‌کند. این شایعه جلوی رفت‌و‌آمد مردم را گرفته بود، ولی از طرفی هم مانع مدرسه‌رفتن بلارت شده بود. تنها روزی هم که بلارت به مدرسه رفت و سعی کرد اوضاع را روبه‌راه کند، همه‌ی بچه‌ها با جیغ‌های بنفش دررفتند. البته تقصیر آن‌ها نبود، چون معلمشان زودتر از بقیه پا به فرار گذاشته بود.
بیشتر بخوانید
بلارت 2/ تحت تعقیب: مرده، زنده یا هر دو

بلارت 2/ تحت تعقیب: مرده، زنده یا هر دو

,کاپابلانکا جواب داد: «کاپابلانکا هستم. دومین جادوگر بزرگ جهان در زمانِ حال.» بلارت گفت: «دومین جادوگر بزرگ؟! دفعه‌ی قبل که دیدمت، بزر گ‌ترین جادوگر بودی!» کاپابلانکا با اخم‌و‌تَخم گفت: «آن سِمَت موقتی بود. الان هم وقتِ سین‌جیم‌کردن ندارم. آمده‌ام بلارت را برای نجات دنيا با خودم ببرم.» بلارت كه کم مانده بود از تعجب شاخ درآورد، پرسيد: «دوباره؟!»
بیشتر بخوانید