مرا به خاطر بسپار فراموشی رمز عبور
انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

مریم فیاضی

مترجم
ترتیب تولد توی خانواده‌ی پدری مریم این‌طوری است: دو تا خواهر بزرگ‌تر، مریم، یک خواهر کوچک‌ترِ ته‌تغاری. شاید برای همین است که همیشه برای داشتن جایگاهی خاص تلاش می‌کند. در دانشگاه تهران مدیریت صنعتی خوانده، اما همیشه دوست داشته آدم‌ها را دور خودش جمع کند و برایشان داستان بگوید. نمی‌داند اصلاً بزرگ شده یا نه. اما فکر می‌کند همان روزی که مامان شد، بزرگ هم شد. مامانِ دوتا پسر بازیگوش و باحال که نمی‌گذارند آب خوش راحت از گلوی مامانشان برود پایین، اما در عوضِ گرفتنِ این آرامش باعث شده‌اند مامانشان لذت‌بخش‌ترین حس دنیا را مزه‌مزه کند. به نظر خودش که تازه اول راه است و هنوز آن‌قدرها نویسنده و مترجم نیست. اما دلش خیلی روشن است. از تاریکی خوشش نمی‌آید، از تنهایی هم. عاشق کارهای داوطلبانه است و از کار اجباری بیزار. عاشق رنگ آبی، گل‌وگیاه، چایی، گوشواره و خرت‌وپرت‌های قدیمی است. وزن آب و مجموعه‌ی ماجراهای مگسی ویززز و سَرمگس کتاب‌های دیگری هستند که با ترجمه‌ی او در نشر هوپا منتشر شده است.

کتاب‌های مریم فیاضی

ماجراهای مگسی ویززز و سرمگس 16/ کریسمس نینجایی سرمگس

ماجراهای مگسی ویززز و سرمگس 16/ کریسمس نینجایی سرمگس

,شبی از شب‌ها، ویز برای سَرمگس کتاب می‌خواند: «... و نینجا دنیا را نجات داد.» ویز گفت: «تمام شد! کتاب باحالی بود! خُب، وقت خواب شد. فردا کریسمس است.»
بیشتر بخوانید
ماجراهای مگسی ویززز و سرمگس 15/ شاهزاده سرمگس

ماجراهای مگسی ویززز و سرمگس 15/ شاهزاده سرمگس

,شبی ‌از ‌شب‌ها ‌ویز ‌گفت: ‌«باید‌ مشق‌هایم ‌‌را‌ بنویسم ‌سَرمگس.‌ یک‌ قصه‌‌ی ‌افسانه‌ای!‌ کمکم می‌‌کنی؟» سَرمگس گفت: «اوهومززز!» ویز‌ گفت:‌ «خُب،‌ این ‌چطور‌است؟‌ یکی ‌‌بود، ‌یکی نبود...»
بیشتر بخوانید
ماجراهای مگسی ویززز و سرمگس 14/ شیرین‌کاری‌های شگفت‌انگیز سرمگس

ماجراهای مگسی ویززز و سرمگس 14/ شیرین‌کاری‌های شگفت‌انگیز سرمگس

,رفیق‌های ویز آمدند تا سیرک هیجان انگیز سَرمگس را تماشا کنند. ویز گفت: «برای شیرین‌کاری‌های جالب و جدید سَرمگس آماده باشید!»
بیشتر بخوانید
ماجراهای مگسی ویززز و سرمگس 9/ سرمگس و ویز شکست‌ناپذیززز

ماجراهای مگسی ویززز و سرمگس 9/ سرمگس و ویز شکست‌ناپذیززز

,شبی از شب‌ها، ویز گفت: «من کتابی درست کردم که تویش من و تو شکست‌ناپذیریم.» سرمگس گفت: «ناپذیززز؟» ویز گفت: «آره! الان برات می‌خوانمش.»
بیشتر بخوانید
ماجراهای مگسی ویززز و سرمگس 8/ دیدار سَرمگس و پَرمگس

ماجراهای مگسی ویززز و سرمگس 8/ دیدار سَرمگس و پَرمگس

,روزی ‌از ‌روزها‌ ویز‌ و ‌سَرمگس‌ حوصله‌‌ از ‌کله‌شان رفته ‌بود. سَرمگس ‌گفت:‌ بازززی؟ ویز ‌گفت:‌ «آره‌!‌‌ بیا‌ بازی‌‌مازی ‌کنیم.» سَرمگس‌ و‌ ویز ‌زدند ‌بیرون.
بیشتر بخوانید
ماجراهای مگسی ویززز و سرمگس 7/ پیدات کردم سرمگس!

ماجراهای مگسی ویززز و سرمگس 7/ پیدات کردم سرمگس!

,روزی از روزها، سَرمگس و ویز رفتند بیرون. ویز گفت: «بیا قایم  موشک بازی کنیم.» سَرمگس قایم شد توی سطل آشغال. همیشه همان‌جا قایم می‌شد.
بیشتر بخوانید
ماجراهای مگسی ویززز و سرمگس 6/ هورااا سرمگس!

ماجراهای مگسی ویززز و سرمگس 6/ هورااا سرمگس!

,سَرمگس ‌و ‌ویز‌ رفتند ‌فوتبال ‌بازی ‌کنند. مربی‌شان‌ گفت:‌ «برای ‌بازیِ‌ بزرگمان ‌یک بازیکن ‌کم‌ داریم.» ویز ‌گفت:‌ «سَرمگس ‌می‌‌تواند ‌بازی ‌کند.» مربی‌شان ‌قاه‌قاه ‌خندید: «مگس‌‌ها ‌که ‌نمی‌‌توانند‌ فوتبال ‌بازی‌ کنند.»
بیشتر بخوانید
ماجراهای مگسی ویززز و سرمگس 5/ برو خال آسمان سرمگس!

ماجراهای مگسی ویززز و سرمگس 5/ برو خال آسمان سرمگس!

,روزی ‌از ‌روزها ‌ویز ‌گفت:‌ «دیگر ‌شده ‌وقت ‌سفر.» سَرمگس ‌هم‌ دلش‌ می‌‌خواست‌ برود. اما ‌مامان ‌گفت:‌ «سَرمگس ‌خیلی‌خیلی کوچولوست، ‌شاید‌ گم‌ شود.» بابا ‌گفت:‌ «ببخشید ‌ویز!‌ سَرمگس ‌توی ‌خانه ‌می‌‌ماند.»
بیشتر بخوانید
ماجراهای مگسی ویززز و سرمگس 4/ مامان‌بزرگی که سرمگس را قورتش داد

ماجراهای مگسی ویززز و سرمگس 4/ مامان‌بزرگی که سرمگس را قورتش داد

,روزی از روزها ویز رفت تا به مامان‌بزرگش سَر بزند. سَرمگس هم باهاش رفت. مامان بزرگ ویز را که دید، قند توی دلش آب شد. دوید نوه اش را بغل کند.
بیشتر بخوانید
ماجراهای مگسی ویززز و سرمگس 3/ کیش کیش سرمگس!

ماجراهای مگسی ویززز و سرمگس 3/ کیش کیش سرمگس!

,ویز ‌با‌ سَرمگس ‌بازی‌ می‌‌کرد. برای ‌سَرمگس ‌یک ‌خانه‌ی شیشه‌‌ای ‌ساخته‌ بود. بهترین‌ قسمتش ‌این ‌بود ‌که ‌ویز ‌بهش‌ غذا ‌می‌‌داد. سَرمگس ‌عاشق‌ غذاهای قهوه‌‌ای،‌ چسب‌‌چسبی، ‌قلمبه ‌و ‌بوگندو ‌بود.
بیشتر بخوانید
ماجراهای مگسی ویززز و سرمگس 2/ سرمگس معرکه

ماجراهای مگسی ویززز و سرمگس 2/ سرمگس معرکه

,‌روزی ‌از ‌روزها، ‌سَرمگس ‌با‌ ویز رفتش ‌مدرسه. سَرمگس ‌خواندن ‌کلمه‌ها‌ را ‌یاد ‌گرفت. فهمید ‌نقاشی ‌به ‌چی‌چی ‌می‌گویند. بعدش ‌وقت ‌ناهار ‌شد.
بیشتر بخوانید
ماجراهای مگسی ویززز و سرمگس 13/ سرمگس و مگس‌خورخوره

ماجراهای مگسی ویززز و سرمگس 13/ سرمگس و مگس‌خورخوره

,در ‌شبی ‌تاریک ‌و ‌طوفانی، ‌ویز ‌و ‌سَرمگس بازی ‌می‌کردند. ویز ‌برای ‌هر‌دوتایی‌شان ‌پازل ‌درست‌ کرد. ویز ‌برای‌ هر‌دوتایی‌شان‌ ماسک ‌درست‌ کرد.
بیشتر بخوانید
ماجراهای مگسی ویززز و سرمگس 1/ سلام سرمگس!

ماجراهای مگسی ویززز و سرمگس 1/ سلام سرمگس!

,یک مگسی بود که رفتش پرواز. دنبال چیزی می‌گشت که بخوردش، یک چیزِ خوشمزه، و بوگندو. یک پسری بود که رفتش پیاده‌روی. دنبال چیزی می‌گشت که بگیردش. یک چیزِ زبر و زرنگ، یک چیزی برای نمایشگاه حیوان‌های خانگی باکلاس.
بیشتر بخوانید
ماجراهای مگسی ویززز و سرمگس 12/ یک سرمگس توی سوپم افتاده!

ماجراهای مگسی ویززز و سرمگس 12/ یک سرمگس توی سوپم افتاده!

,روزی ‌از ‌روزها،‌ ویز ‌و ‌سَرمگس ‌و‌ مامان و ‌بابا رفتند ‌سفر، ‌یک‌ جای ‌خیلی ‌دور. نزدیکی‌های شام، جلوی هتلی نگه داشتند. ویز گفت: «هورااا! من عاشق هتلم.»
بیشتر بخوانید
ماجراهای مگسی ویززز و سرمگس 11/ برو سرمگس برو!

ماجراهای مگسی ویززز و سرمگس 11/ برو سرمگس برو!

,یک ‌روز ‌بابا‌ گفت:‌ «کی ‌دلش ماشین‌سواری‌ می‌خواهد؟» ویز ‌و‌ سَرمگس ‌گفتند:‌ «ما!‌ ما!» بابا‌ گفت:‌ «کمربندها ‌بسته!»‌ بعدش ‌شیشه‌های ‌پنجره‌‌ها ‌را‌ کشیدند‌ پایین ‌و زدند ‌توی ‌جاده.
بیشتر بخوانید
ماجراهای مگسی ویززز و سرمگس 10/ سرمگس می‌رود به جنگ مگس‌کش!

ماجراهای مگسی ویززز و سرمگس 10/ سرمگس می‌رود به جنگ مگس‌کش!

,روزی ‌از ‌روزها ‌سَرمگس ‌داشت‌ توی کوله‌‌پشتیِ ‌ویز ‌صبحانه ‌می‌‌خورد. ویز ‌کوله‌‌اش ‌را ‌برداشت‌ و‌ رفتش‌ مدرسه. توی‌ مدرسه، ‌سَرمگس ‌پرید ‌بیرون.
بیشتر بخوانید
اپل و رین

اپل و رین

,حالا که آن‌قدر بزرگ شده‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‏ام تا بتوانم داستان بگویم، نمی‌‌‌‌‌‌‏دانم چیزی که به یاد می‌‌‌‌‌‌‏آورم، واقعاً اتفاق افتاده ‌یا فقط ساخته‌‌‌‌‌‌‏ی ذهنم است. درباره‌‌‌‌‌‌‏ی فراموشیِ دوران کودکی، جایی خوانده‌‌‌‌‌‌‏ام که نمی‌‌‌‌‌‌‏توانیم از سال‌‌‌‌‌‌‏های آغازین دوران کودکی‌‌‌‌‌‌‏مان خاطره‌‌‌‌‌‌‏ای به یاد بیاوریم. اما من قانع نشده‌‌‌‌‌‌‏ام. من از آن دوران خاطره‌‌‌‌‌‌‏ای دارم که هیچ‌‌‌‌‌‌‏وقت تغییر نمی‌‌‌‌‌‌‏کند...
بیشتر بخوانید