مرا به خاطر بسپار فراموشی رمز عبور
انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

مریم عزیزی

نویسنده, مترجم
مریم عزیزی بهار سال شصت‌و‌دو در مشهد به دنیا آمد.

مریم سال هشتاد‌و‌پنج لیسانس شیمی محضش را گرفت و از زمستان هشتاد‌و‌هشت تا دو سال بعد از آن را هم زبان انگلیسی یاد گرفت.

مریم سال هشتاد‌و‌شش نوشتن در ژانر فانتزی را شروع کرد. مریم مجموعه‌رمانی شش‌جلدی به اسم دشت پارسوا برای نوجوان‌ها و جوان‌ها نوشته و تا حالا دو جلد اول آن به نام‌های حومه‌ی سکوت و پیشگویی سپیده‌دم منتشر شده است.

مریم یک داستان کودک هم به نام چشم شب برای نشر هوپا نوشته است.

مریم کتاب هم ترجمه می‌کند و تا الان که تابستان نود‌و‌پنج است، علاوه بر این رمان یک رمان نوجوان به نام پسری در برج هم برای نشر هوپا ترجمه کرده است.

مریم در مشهد زندگی می‌کند، عاشق طبیعت و پیاده‌روی و موسیقی و کتاب و سینما است، از جن و روح و شبح نمی‌ترسد و از دیوها و اژدهاها و کتابخوان‌ها خیلی خوشش می‌آید و آن‌هایی را که کتاب نمی‌خوانند یا حیوانات را اذیت می‌کنند، هیچ دوست ندارد.

کتاب‌های مریم عزیزی

 پسری در برج

پسری در برج

,داخلشان دیده می‌شود چون یک‌جور پوست شفافی دارند که می‌شود پشتش را دید. مایع درونشان من را یاد حوضچه‌های کوچولوی بنزین توی جاده‌ها و دایره‌های رنگین داخلشان می‌اندازد. یا یاد وقتی آدامست را باد می‌کنی و بلافاصله نمی‌ترکد و لحظه‌ای کوتاه می‌شود دید که سطحش پر است از رنگ‌های در حال حرکت؛ صورتی و سبز و زرد.
بیشتر بخوانید!
چشم شب

چشم شب

, اولش فقط سکوت بود و تاریکی. اما بعد، کم‌کم زمزمه‌هایی شنید. زمزمه‌ها او را دعوت می‌کردند که به آن‌ها بپیوندد. سوگل حواسش جمع بود و می‌دانست که قرار نیست به کسی یا چیزی بپیوندد. او فقط باید از این مه عبور می‌کرد و سمت دیگرش به ماکارا و نگهبان دشت و نون‌قندی می‌رسید. اولش توی مه یک‌عالمه درخت پر برگ دید و بعد بین درخت‌ها و شاخه‌هایشان سایه‌هایی دید که کمرنگ‌تر از درخت‌ها بودند. سایه‌ها شکل‌های مختلفی داشتند. بعضی‌هایشان شبیه آدم‌ها یا دیگر حیوانات بودند و بعضی‌ها هم شبیه موجودات دیگری که نمی‌شناختشان. همان‌طور که جلو می‌رفت، یکی از سایه‌ها از درختش پایین خزید و پیش آمد و مقابلش ایستاد. سوگل کمی او را تماشا کرد. سایه خیلی کمرنگ و شفاف بود، اما به نظرش آشنا بود. سایه گفت: «می‌دونستم که دوباره می‌بینمت!»
بیشتر بخوانید!
پسر زن جادوگر

پسر زن جادوگر

,مکثی کرد، انگشت زخمی‌اش را به لب برد و خون را مکید. برای یک‌لحظه، انگار که تصمیمی گرفته باشد، چشم‌هایش را بست و باز کرد … الوارهای سقف به جیرجیر افتادند، تیرچه‌ها لرزیدند و دودی بدبو از جرز تخته‌های کف بیرون زد. خانه از جادو بو گرفت: بوی گوگرد، بعد خاکستر، بعد بویی شیرین و ناگهانی. می‌دانست جادو بیدار شده، به‌گوش است و گرسنه. جادو می‌خواست بیرون بیاید.
بیشتر بخوانید!