مرا به خاطر بسپار فراموشی رمز عبور
انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

مریا یزدانی

نویسنده
مريا يزدانی متولد سال 1356 و دانش‌آموخته‌ی رشته‌ی ارتوپدی فنی است. پای جديد اردک کوچولو نام داستان کوتاهی به قلم این نویسنده است که در مجموعه‌ای به نام داستا‌‌ن‌هایی برای نوجوانی آهوی اول به چاپ رسیده و موفق به دریافت جایزه‌ی آهوی نقره‌ای از جشنواره‌ی ادبی کومش شده است. او همچنین گردآوری و تصحیح کتاب ماما آش پخت را به عهده داشته که مجموعه‌ای‌ از انشا‌های فرزندان كاركنان معدن در يک منطقه‌ی کویری به نام انارک است. نقاشی و تصویرگری برای کودکان از فعالیت‌های دیگر اوست.

کتاب‌های مریا یزدانی

ماه‌نوش و صورتک‌های آسمانی 1/ جادوی ستارگان

ماه‌نوش و صورتک‌های آسمانی 1/ جادوی ستارگان

,وقتی قایق به صخره‌ی بعدی خورد، خارپشت پرید روی قایق و زیر شنل بنفش ماه‌نوش قایم شد. دماغش را بیرون داد که خفه نشود. مرد مومیایی که معمولاً بعضی از مسافرانش را خفه می‌کرد یا از آن‌ها مجسمه‌های مومی‌ و نمکی می‌ساخت، دوباره مسافر جابه‌جا می‌کرد! اما این مسافر خیلی فرق داشت! یک پریِ‌دریایی خوش‌بَر و رو! خب! خارپشت پری‌دریایی ندیده بود! بر اساس توصیف‌های مادربزرگش که می‌گفت: «آن‌ها زیبا و ظریف و آرام هستند، موهای فرخورده‌ی بلندی دارند و رنگ ‌باله‌شان بنفش است.» ماه‌نوش باید یک پری‌دریایی می‌بود که معلوم نبود چرا سر و کارش به غار مردگان افتاده است؟! قایق از تونل‌های تنگ و تو در تو می‌گذشت. خارپشت قبلاً هم سوار قایق شده بود. کار همیشگی‌اش بود. گوشه‌ای خودش را قایم می‌کرد. بعد با نوک دماغ حساسش راهِ برگشت را پیدا می‌کرد. اگر لازم می‌شد شنا هم ازش ساخته بود. برای خودش خوش بود و سوراخ‌سنبه‌های مخفی زیادی بلد بود. آواز همیشگی‌اش یک چیزی شبیه این بود: هر جا دلم خوش بادا، خونه‌م همونجا بادا حتی اگر اون خونه، آن‌سوی دنیا بادا
بیشتر بخوانید
ماه‌نوش و صورتک‌های آسمانی 2/ ترانه‌های توکانا

ماه‌نوش و صورتک‌های آسمانی 2/ ترانه‌های توکانا

,پیرزن درِ قابلمه را برداشت. در کاسه‌ای که از یک جمجمه ساخته شده بود، چند ملاقه آش کشید و با یک کاسه ترشی جلوی ماه‌نوش گذاشت و گفت: «آشِ‌جلبک پختم. هوم! چه بویی داره! این هم ترشی بچه‌موشه. خودم درستش کردم! ترد و رسیده است!» و ادامه داد: «بخور تا یه‌کم جون بگیری! نگاش کن! یه‌ذره گوشت به تنش نیست.» خودش هم آش کشید و ملچ و مولوچ کُنان آن را خورد. تقویمش را نگاه کرد و گفت: «امروز سه‌شنبه است؟ باید به تله‌هام سر بزنم. خیلی‌وقته هیچ‌چیز درست‌وحسابی گیر من و جوجو نیومده! آشِ‌جلبک خیلی به مزاجم نمی‌سازه. دکترها می گن خرگوش برای دست‌و‌پام خوبه. اما این دُم‌بریده‌ها که دُم به تله نمی‌دن!» بعد، همان‌طور که دماغش را خالی می‌کرد، گفت: «چشم‌های من هم کم‌سو شده! تیرهام دیگه درست‌و‌حسابی به جک‌و‌جونورها نمی‌خوره!» به ماه‌نوش نگاه کرد و پرسید: «گفتی چشم‌هات نمی‌بینه؟! هوم؟ دروغ که نگفتی؟! این تمساحه زنده‌زنده قورتت میده‌ها! فهمیدی؟! تا چشم به هم بذاری برمی‌گردم. منتظرم بمون و از روی صندلی تکون نخور!» … ماه‌نوش از جایش تکان نخورد. احساس این که یک تمساحِ حتماً وحشی در چند‌قدمی مواظبش است، او را در جایش خشکانده بود. ترشی و آش، بوی گند می‌داد. دماغش را سفت گرفته بود و سرفه می‌کرد.
بیشتر بخوانید