مرا به خاطر بسپار فراموشی رمز عبور
انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

محمد باباکوهی اشرفی

تصویرگر
من محمدم. فامیلی‌م باباکوهیه. ته فامیلی‌م، یک اسمی داره که نشون می‌ده توی یه شهر کوچولو توی شمال به دنیا اومده‌م، توی بهشهر، سال 1374. بابام نقاش بود و من هم از همون بچگی دست‌به‌کار شدم. بعدش ... دیدم دارم همین رشته رو تو دانشگاه هنرهای زیبای تهران می‌خونم ... الان هم سال آخرشم، داره تموم می‌شه. چند سالیه که تصویر‌گری می‌کنم، ولی چون تصویر‌گری‌هام به انیمیشن نزدیکند، تو استودیوهای «پرواز» و «کفشدوزک» تبدیل می‌شن به انیمیشن. بعضی‌ وقت‌ها با مجله‌های «دوست» و «همشهری‌بچه‌ها» همکاری می‌کنم و یه بار هم یه جایزه‌ی تصویر‌گری گرفتم، از جشنواره‌ی پاندای طلایی چین، واسه یه تصویری که از یه پاندای گوگولی کشیدم!

کتاب‌های محمد باباکوهی اشرفی

غولماز

غولماز

,مادر غولماز هفت-‌هشت تا مارمولک تر و تازه با یک سنجاب کله‌سیاه و یک جوجه‌تیغی بنفش برایش آورده بود. گفت: «بخور تا جان بگیری مامان! فردا باید یک بچه‌ی آدمیزاد را درسته قورت بدهی. شوخی که نیست!» غولماز چند قطره زهر مار سر کشید و سنجاب را قورت داد. مامانش به جوجه‌تیغی اشاره کرد و گفت: «بخور دخترم که گوشتش خیلی خاصیت دارد!» غولماز گفت: «نه مادر‌‌جان! سیر شدم.» مادرش گفت: «خوشگل مامانی! اگر از خارهاش بدت می‌آید، برایت پوست می‌گیرم.» غولماز به ابرهای پشمکی توی آسمان خیره شد. با خودش گفت: «اَه! اَه! اَه!» و نزدیک بود بالا بیاورد.
بیشتر بخوانید