مرا به خاطر بسپار فراموشی رمز عبور
انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

محمدرضا پارساکیش

مترجم
محمدرضا پارساکیش، متولد سال ۱۳۶۵ تهران هستم.

نوجوان که بودم بهترین تفریحم انگلیسی‌خوندن بود.

دبیرستان ریاضی خوندم ولی به زبان‌های خارجی و ادبیات فارسی علاقه‌ی زیادی داشتم. بعد از اینکه مدت کوتاهی تو یه رشته‌ی مهندسی درس خوندم، تصمیم گرفتم دنبال علاقه‌م برم و این شد که زبان اسپانیایی خوندم.

در حال حاضر شغلم هیچ ارتباطی با ترجمه نداره، ولی این کار بخشی از زندگی‌م شده.

کتاب‌های محمدرضا پارساکیش

لِیدی اِسکارلِت و داستان شگفت‌انگیز شیری که پرستار بچه شد

لِیدی اِسکارلِت و داستان شگفت‌انگیز شیری که پرستار بچه شد

,من و برادرم فکر می‌کردیم بابابزرگ یک مقدار عقب‌مانده است. هیچ بابابزرگ یا مامان‌بزرگ عاقلی به نوه‌هایش همچین دستورهایی نمی‌داد! پدربزرگ‌ها می‌گذارند تا دیروقت تلویزیون تماشا کنی. اگر قبل از شام شکلات بخوری، عین خیالشان هم نیست و اگر صبح یادت رفته باشد صورتت را بشویی، انگشتشان را با آب‌دهن خیس می‌کنند و قیِ چشمت را می‌گیرند و قبل از آنکه بخواهی بروی مدرسه، لکه‌های جامانده از صبحانه را از روی لب‌ولوچه‌ات پاک می‌کنند. پدربزرگ‌ها باید این‌جوری رفتار کنند! همین و بس! فکر کنم بابابزرگِ ما هیچ‌کدام از این‌ها را بلد نبود...
بیشتر بخوانید!
کارم داشتی سوت بزن!

کارم داشتی سوت بزن!

,يک روز عصر بعد از خريد، وقتی خانم و آقاي پرز خواستند بچه‌شان را از توی چرخ‌دستی دربياورند، نتوانستند. گير کرده بود. خيلی باهاش کلنجار رفتند. بعدش صندوق‌دارها تلاش کردند بچه را بيرون بکشند و بعد هم مسئولان قفسه‌ها، سه تا از مشتری‌ها، خانم مدير، آتش‌نشان‌ها و ديگران. اما هيچ‌جوره نمی‌شد از توی چرخ‌دستی درش بياورند. خانمِ مدير فروشگاه گفت: «مجبور است از اين به بعد توی چرخ‌دستی زندگی کند.» و از آن روز به بعد، ميم تبديل شد به... پسرکِ چرخ‌دستی.
بیشتر بخوانید!