مرا به خاطر بسپار فراموشی رمز عبور
انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

محمدرضا شمس

نویسنده
محمدرضا شمس در سال 1336 متولد شد. نخستین کتاب این نویسنده با عنوان اگر این چوب مال من بود، در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به چاپ رسید. بعدها با انتشارات سروش، امیرکبیر، مدرسه، قدیانی، پیدایش، افق، محراب قلم، به نشر، حنانه، شباویز، و رویش همکاری داشت که حاصل آن چاپ بیش از سی عنوان کتاب بوده‌ است.

از آثار او می‌توان به قصه‌های سر و ته، لِ بازیگوش، بادکنک و اسب آبی، صبحانه‌ى خیال و سبیل عمو اشاره کرد.

شمس تاکنون جوایز بسیاری همچون قلم زرين جشنواره‌ی مطبوعات، دیپلم افتخار IBBY، لوح تقدیر كتاب سال كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان، لوح زرین جشنواره‏ی مطبوعات كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان و دیپلم افتخار چهارمين جشنواره‏ی بين‏المللي نمايش عروسكي تهران، براي نمايشنامه‏ی لي‌لي لي‌لي حوضك را از آن خود کرده است.

کتاب‌های محمدرضا شمس

قصه‌های الفبا

قصه‌های الفبا

,ک کلاه شد و گفت: «من کلاهم، مثل ماهم. کي من رو می‌‌‌‌‌‌خواد؟» کوه گفت: «من، من کله‌گنده.» بعد کله‌اش را نشان داد و گفت: «من کچلم. مو ندارم. برف که می‌‌‌‌‌‌آد سرما می‌‌‌‌‌‌خورم، هاپيشته، هاپيشته. بابام بزغاله کشته. ننه‌ام سر ديگ آشه. بابام می‌‌‌‌‌‌خوره می‌‌‌‌‌‌پاشه. کلاهم می‌‌‌‌‌‌شي؟» ک گفت: «چرا نمی‌‌‌‌‌‌شم؟ خوبم می‌‌‌‌‌‌شم.» و رفت روي سر کوه نشست.
بیشتر بخوانید!
عمه گیلاس 2/ رقص جن‌ها

عمه گیلاس 2/ رقص جن‌ها

,آهسته جلو می‌‌‌روم و گوشه‌ی لحاف سنگین کرسی را کنار می‌‌‌زنم و به بچه نگاه می‌‌‌کنم. همان‌طور که انگشتش را می‌‌‌مکد با چشم‌هایش که مثل دو مروارید درشت وسیاه است زل‌زل نگاهم می‌‌‌کند. نرگس راست می‌‌‌گوید. تخم جن خیلی شبیه من است. انگار خود خود من است. مثل یک کرم خاکی که از وسط دو نصفش کرده باشند. یک من کوچولوست. یک نی‌نی من پرمو. ناگهان صدای زوزه‌ی گرگ‌ها از جایی در دوردست تپه‌ها به گوش می‌‌‌رسد. نی‌نی پشمالو از مکیدن دست برمی‌‌‌دارد و همان‌طور انگشت به دهان گوش می‌‌‌دهد. روی گوش‌هایش هم پر از کرک‌های سیاه است. گاو و گوسفند‌ها از ترس صدایشان می‌‌‌برد. صدای زوزه‌ی گرگ‌ها ذره‌ذره نزدیک می‌‌‌شود. نوزاد انگشتش را از دهان بیرون می‌‌‌آورد و سرش را که روی بالش سفید گلداری است به عقب خم می‌‌‌کند و به شکل خنده‌داری خرناسه می‌‌‌کشد. یک‌دفعه در چوبی و ورم‌کرده‌ی اتاق، چهارتاق، باز می‌‌‌شود و زن جوانی درست شیبه نرگس با عجله می‌‌‌پرد داخل. هر دو با تعجب قدمی به عقب برمی‌‌‌داریم و آهسته و هم‌زمان می‌‌‌گوییم: «مامان! عمه‌گیلاس!»
بیشتر بخوانید!
عمه گیلاس 1/ هیولای کوه به دوش

عمه گیلاس 1/ هیولای کوه به دوش

,یک‌دفعه همه‌جا مثل قبرستان ساکت می‌شود. دیگر صدای مرده‌ها هم به گوش نمی‌رسد. انگار شب شعرشان تمام شده و به گورهایشان برگشته‌اند. شاید هم ایستاده‌اند و ما را تماشا می‌کنند. امنیه‌ها به‌سرعت از جیپ پایین می‌پرند و تفنگ‌هایشان را رو به تاریکی نشانه می‌روند. صدای کشیدن گلنگدن‌ها بلند می‌شود. سرکار‌غضنفری مثل مرغی که وسط گاوصندوق بانک مرکزی تخم گذاشته باشد غافلگیر شده و نمی‌داند چه‌کار کند. با یک دست فانوسقه‌اش را می‌بندد و با دست دیگر زور می‌زند کلتش را دربیاورد و در همان حال با ترس رو به تاریکی فریاد می‌زند: «کی… کی… کی اونجاست؟»
بیشتر بخوانید!
اسکلت بخشنده

اسکلت بخشنده

,یک سیبیله بود که از زیر بوته بیرون آمده بود. سیبیله داد زد: «من سیبیل کی‌ام؟» گربه گفت: «سیبیل من که نیستی، چون من خودم سیبیل دارم.» بز گفت: «سیبیل من هم نیستی، چون من ریش دارم.» خروس گفت: «من که اصلاً سیبیل ندارم.» مورچه گفت: «تو سیبیل منی.» آن‌وقت سیبیل را برداشت، چسباند پشت لبش. سیبیله کلفت بود، گنده بود. مورچه راه که می‌رفت تالاپ‌تالاپ می‌خورد زمین. یک دفعه …
بیشتر بخوانید!
قصه‌های بترس برای بچه‌های نترس ۱/ اسکلت خون‌آشام

قصه‌های بترس برای بچه‌های نترس ۱/ اسکلت خون‌آشام

,یک‌دفعه چشمش به زنی افتاد که با چادری سفید رویش را محکم پوشانده بود. چشم‌های زن برق می‌زد و بینی بزرگ و گُلی‌اش از صورتش بیرون زده بود. نرگس از ترس جیغ کشید، پایش لرزید و از بالای پله‌ها افتاد پایین. زن مثل سایه‌ای شناور از کنارش گذشت و از پله‌ها بالا رفت. نرگس جیغ کشید: «تو کی هستی؟ کجا می‌ری؟» و دستش را دراز کرد وچادر زن را گرفت و کشید. چادر روی زمین افتاد. هیچ‌کس میان چادر نبود.
بیشتر بخوانید!
قصه‌های بترس برای بچه‌های نترس ۲/ شبح سفیدپوش

قصه‌های بترس برای بچه‌های نترس ۲/ شبح سفیدپوش

,پارمیدا خَم شد و توی چاه را نگاه کرد. دستی از پشت هُلش داد. پارمیدا با سر توی چاه افتاد. درِ چاه بسته شد. پارمیدا دست‌وپازنان سقوط کرد و افتاد توی آبِ سردی که تهِ چاه بود و با سر رفت زیرِ آب و بیرون آمد. تمام تنش از ترس و سرما می‌لرزید.
یک‌دفعه دستی مچ پایش را گرفت. پارمیدا وحشت‌زده پایش را کنار کشید و عقب‌عقب رفت و به دیواره‌ی گِلی چاه چسبید. آب قُلقُلی کرد و جسد دختری با موهای بلند و سیاه بیرون آمد. صورت دختر کبود شده بود و شکمش باد کرده بود.
بیشتر بخوانید!
قصه‌های بترس برای بچه‌های نترس ۳/ داس مرگ

قصه‌های بترس برای بچه‌های نترس ۳/ داس مرگ

,مادر با احتیاط خَم شد و زیرِ تخت را نگاه کرد. دخترِ دیگری شبیه مهتاب زیر تخت دراز کشیده بود و وحشت‌زده جیغ می‌کشید.
مادر خشکش زد. چند بار زیر تخت و روی تخت را نگاه کرد. نمی‌دانست چه‌کار کند. گیج شده بود. دو تا مهتاب توی اتاق بودند که با هم مو نمی‌زدند. گیج و منگ بلند شد و ایستاد. ناگهان چشمش به زنی شبیه خودش افتاد که آن‌طرف تخت روبه‌رویش ایستاده بود و با چشمانی مضطرب او را نگاه می‌کرد.
بیشتر بخوانید!