مجموعه‌ی پرطرفدار «مومی‌ترول‌ها» برای اولین بار در ایران
انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

مجموعه‌ی پرطرفدار «مومی‌ترول‌ها» برای اولین بار در ایران

@Child
21/8/96

کتاب‌های مجموعه‌ی پرطرفدار «مومی‌ترول‌ها» برای اولین بار در ایران

مومی ترول‌ها 1/ ترول‌های کوچک و سیل بزرگ

مومی ترول‌ها 1/ ترول‌های کوچک و سیل بزرگ

,ترولک که کم‌کم ترس برش داشته بود، در گوش مادرش زمزمه کرد: «توی جنگل جانوران خطرناک هم وجود دارند؟» مادرش گفت: «خیلی کم. ولی شاید بهتر باشه کمی تندتر راه بریم. اگه بر فرض محال حیوون خطرناکی سرِ راهمان سبز شد، شاید به‌خاطر جثه‌ی کوچکمون نتونه ما رو ببینه.» ترولک ناگهان محکم دست مادرش را گرفت و گفت: «نگاه کن!» دُمش از ترس بالا رفته بود. یک جفت چشم از پشت یکی از درخت‌ها و از میان سایه‌روشن‌ها زل زده بود به آن‌ها. مادر ترسید و جا خورد. اما بعد خیلی آرام گفت: «چیزی نیست. یه جونور کوچولوست، صبر کن روش نور بندازم تا ببینی هر چیزی می‌تونه توی تاریکی ترسناک به نظر بیاد.»
بیشتر بخوانید!
مومی ترول‌ها 2/ ترولک و ستاره‌ی دنباله‌دار

مومی ترول‌ها 2/ ترولک و ستاره‌ی دنباله‌دار

,درست همان‌روزی که پدر ترولک ساختنِ پل زیبای رودخانه را به پایان رساند، بوبو با آن اندام ظریفش موفق به کشفی تازه و عجیب شد. توانست راه جدیدی پیدا کند! راهی که یکراست می‌رفت میان جنگلِ انبوه و پُر‌سایه. بوبو چند دقیقه‌ای سرِ جا ایستاد و به راه چشم دوخت. با خودش فکر کرد: «حتماً باید درباره‌ی این راه با ترولک حرف بزنم. اون‌وقت دوتایی می‌ریم و امتحانش می‌کنیم. من که خودم تنهایی جرأتش رو ندارم.» دو تکه‌چوب را ضربدری روی هم چید و گذاشت اول جاده. این چوب‌ها نشانه بودند. برای اینکه دوباره بتواند جاده‌ی جدید را پیدا کند. پس از آن به‌شتاب و با جهش‌های بلند دوید سوی خانه.
بیشتر بخوانید!
مومی ترول‌ها 3/ کلاه جادو

مومی ترول‌ها 3/ کلاه جادو

,ترولک از خواب بیدار شد و بی‌آنکه بداند کجاست، مدتی به سقف خیره ماند. او صد روز و صد شب را در خواب گذرانده بود و اکنون رؤیاها دور‌و‌برش پرسه می‌زدند و با جار و جنجال او را به دنیای خواب باز می‌خواندند. اما همین‌که چرخید تا خودش را در حالتِ راحتی قرار دهد، چیزی دید که رؤیاها پاک از سرش پریدند، خواب هم همین‌طور. شامه‌زاد توی تختش نبود! نه خودش بود، نه کلاهش! ترولک گفت: «باید بفهمم چه خبر شده.» رفت طرف پنجره و بیرون را نگاه کرد. مثل روز روشن بود که شامه‌زاد از نردبان طنابی استفاده کرده بود. ترولک قاب پنجره را گرفت و با احتیاط پاهای کوتاهش را به نردبان رساند. پایینِ نردبان می‌شد جای پای شامه‌زاد را روی زمین خیس دید. ردّ پاها این‌سو و آن‌‌سو رفته و همه‌جا را پُر کرده بودند.
بیشتر بخوانید!
گالری