مرا به خاطر بسپار فراموشی رمز عبور
انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

مجتبی حیدرپناه

تصویرگر
مجتبی حیدرپناه هستم، یک پسر لاغر و دراز و کم‌حرف و عینکی! همه «مُشتبا» صدایم می‌کنند، سال ۱۳۶۹ توی آباده به دنیا آمدم و همان‌جا هم بزرگ شدم. کوچک که بودم خیلی نقاشی می‌کشیدم. بزرگ که شدم رفتم دانشگاه و رشته‌ی نقاشی خواندم. من الان کارتونیستم، کارتونیست یعنی کسی که نقاشی‌هایی می‌کشد که مثل شعر کلی معنی دارند. کوچولو که بودم دلم می‌خواست با هنرم به جاهای خوب‌خوب برسم، مثل هنرمندهای معروف، تا اینکه آن‌قدر کارتون کشیدم و کشیدم تا توانستم توی مسابقه‌های بین‌المللی کلی جایزه ببرم. از کشورهایی مثل آرژانتین، برزیل، مکزیک، ایتالیا، چین وَ وَ وَ... اما هنوز خیلی باید تلاش کنم تا به جاهای خوب‌خوب برسم.

کتاب‌های مجتبی حیدرپناه

بچه‌محل نقاش‌ها 4/ زمانی که هم‌سنگر پیکاسو بودم

بچه‌محل نقاش‌ها 4/ زمانی که هم‌سنگر پیکاسو بودم

,مینا با چهار تا چشم وق‌زده زُل زد تو صورت دایی‌بزرگه: «کِی؟!!!» - یه زمانی وقتی که هنوز خیلی جوون بودم. - کجا؟ - یه جایی تو اسپانیا. هنوز حتی جنگ جهانی هم شروع نشده بود. محسن گفت: «کدوم جنگ جهانی؟» دایی چپ‌چپ نگاهش کرد: «دوم دیگه.» مینا متعجب نگاهش کرد: «وای! دایی‌جون یعنی شما درست وسط میدون جنگ بودین؟» دایی خونسرد لبخند زد: «یه روزایی بودم، یه روزایی هم نبودم. من مجبور شدم برم وسط میدون جنگ.» مانی گفت: «چرا مجبور شدین؟» دایی به عصایی که دست گرفته بود، تکیه زد: «پیکاسو ازم خواسته بود.»
بیشتر بخوانید
بچه‌محل نقاش‌ها 1/ زمانی که هم‌خانه‌ی داوینچی بودم

بچه‌محل نقاش‌ها 1/ زمانی که هم‌خانه‌ی داوینچی بودم

,چه حالی پیدا می‌کنی اگر لای دست‌نوشته‌های مرموزِ دایی‌ات این نوشته را پیدا کنی؟ در زندگی هر آدمی گاهی پیش می‌آید که آدم‌های بزرگی سرِ راهش سبز ‌شوند. من خودم سرِ راه آدم‌های بزرگ سبز می‌شدم. یکی از این آدم‌های بزرگ «لئوناردو داوینچی» بود. «مانی» و باقی بچه‌های فامیل این را لای دست‌نوشته‌های «دایی‌سامان» پیدا می‌کنند و پیش خودشان فکر می‌کنند دایی عجب آدمِ خیال‌بافی است! مگر می‌شود او سرِ راه داوینچی سبز شده باشد و بعد هم با او هم‌خانه شده باشد؟
بیشتر بخوانید
بچه‌محل نقاش‌ها 2/ زمانی که همسایه‌ی میکل‌آنژ بودم

بچه‌محل نقاش‌ها 2/ زمانی که همسایه‌ی میکل‌آنژ بودم

,چه حالی پیدا می‌کنی اگر توی یکی از دفترچه‌های مرموز دایی‌ات این نوشته را پیدا کنی؟ «میکل‌آنژ» همیشه به من می‌گفت آسان‌ترین راهِ رسیدن به آینده، فکر‌نکردن به آن است. «مانی» با خواندن خاطرات دایی‌ شوکه می‌شود، «دایی‌سامان» کجا و «میکل‌آنژ» کجا؟
بیشتر بخوانید
بچه‌محل نقاش‌ها 3/ زمانی که هم‌سفر ونگوگ بودم

بچه‌محل نقاش‌ها 3/ زمانی که هم‌سفر ونگوگ بودم

,چه حالی پیدا می‌کنی اگر توی یکی از نامه‌های مرموزِ دایی‌ات این نوشته را پیدا کنی؟ هلند کشور قشنگی است! خصوصاً وقتی به‌‌ جای‌جای آن سفر می‌کنی. البته به‌شرطی که یک هم‌سفر مثل «وینسنت ونگوگِ» عزیز کنارت باشد. مگر می‌شود «دایی‌سامانِ» هفتاد‌و‌پنج‌ساله در نوجوانی‌اش با «وینسنت ونگوگِ» قرنِ نوزدهم هم‌سفر شده باشد؟ باز هم فضولیِ «مانی» و باقی بچه‌ها گل کرده و رفته‌اند سراغ وسایل خصوصی دایی.
بیشتر بخوانید
بچه‌محل نقاش‌ها ۵/ زمانی که هم‌صحبت فریدا بودم

بچه‌محل نقاش‌ها ۵/ زمانی که هم‌صحبت فریدا بودم

, می‌دانم بیشتر اوقات دیه‌گو خودش مقصر است. بس که هربار سرش جایی گرم است و دائم شیطنت می‌کند. اما وقتی خشم فریدا را می‌بینم و احساس می‌کنم با این خشم می‌تواند دودمان دیه‌گو را به باد بدهد، مجبور می‌شوم برای نجات جان آن مرد بیچاره از دروغ مایه بگذارم. مرد بیچاره‌ای که اصلا نباید دلت برایش بسوزد. فریدا از او هم بدتر است و برای او که اصلا نباید دلت بسوزد. حتی وقت‌هایی که روی صورت نقاشی‌هایش قطره‌های درشت اشک را نقاشی می‌کند، انگار دارد توی صورتت داد می‌زند: « حق نداری برای من دلسوزی کنی! فقط می‌توانی به بدبختی‌ام بخندی!»
بیشتر بخوانید