مرا به خاطر بسپار فراموشی رمز عبور
انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

مایکل نورتراپ

نویسنده
اسم من مایکل نورتراپ است، نویسنده‌ی مجموعه‌ی ماجراجویانه‌‌ی جویندگان مقبره. کتاب اول این مجموعه، جویندگان مقبره: کتاب مردگان، در ژانویه‌ی ۲۰۱۵ منتشر شد و سه هفته‌ی تمام در فهرست پُرفروش‌ترین کتاب‌های نیویورک تایمز قرار داشت و به انتخاب کتابخانه‌ی عمومی لس‌آنجلس یکی از بهترین کتاب‌های سال کودکان نام گرفت. الان در شهر نیویورک زندگی می‌کنم، اما در اصل توی شهر کوچکی به نام سالیسبری در ایالت کانتیکت آمریکا به دنیا آمده‌ام. شهری پای کوه‌های برکشایر، جایی که جان می‌داد برای بزرگ شدن. تا توانستم قد کشیدم: از درخت‌ها پایین پریدم، همراه برادرم به قوطی‌های نوشابه تیراندازی کردم، برای تیم فوتبال مدرسه گل زدم و کلی کارهای هیجان‌انگیز دیگر.

سه تا چیز اتفاقی که شاید دوست داشته باشید درباره‌ی من بدانید: 1. من خوانش‌پریشی داشتم، به زبان ساده نمی‌توانستم مثل بقیه‌ی بچه‌ها خوب بخوانم و نوشته‌ها را درک کنم، به همین خاطر کلاس دوم رفوزه شدم. 2.‌ یک بار پایم را روی یک لانه‌ی زنبور زردمبو گذاشتم و حدود ۷۵ تا نیش خوردم. 3.‌ آن‌طور که شجره‌نامه‌ی خانوادگی‌مان می‌گوید، جاناتان سوئیفت، نویسنده‌ی سفرهای گالیور فامیل ماست. سه تا چیز که خیلی دوستشان دارم: 1. کتاب تپه‌ی واترشیپ، 2. فیلم سینمایی آرواره‌ها، 3. ساندویچ ماهی تُن فلفلی.

کتاب‌های مایکل نورتراپ

جویندگان مقبره 1/ کتاب مردگان

جویندگان مقبره 1/ کتاب مردگان

,در اعماق شبی تاریک در مصر، «مقبره» یک بار دیگر از جنب‌وجوش زندگی پُر شده بود. شمع‌های سیاه، نوری نارنجی‌رنگ روی دیوارهای ماسه‌سنگی مقبره می‌رقصاندند، دیوارهایی با ردیف ردیف نقاشی‌های باستانی و خطوط هیروگلیف حک‌شده که تاریخچه‌ای از حیله‌گری و پیروزی را به تصویر می‌کشیدند. مخلوطی از بال سوسک و پر پرنده در دیگچه‌ای برنزی می‌سوخت. پشم حیوان و پوست مار هم در دیگچه‌ی دیگری به‌آرامی دود می‌کرد. بوی تند‌و‌تیزشان هوا را پُر کرده بود. چیزهایی که زمانی زنده بودند و حالا بوی مرگ از آن‌ها بلند می‌شد.
بیشتر بخوانید
جویندگان مقبره 2/ حافظان طلسم‌آویز

جویندگان مقبره 2/ حافظان طلسم‌آویز

,مرد نفس آهسته و خُرخُرمانندی کشید، هوا در حفره‌های معیوب بینی‌اش پیچید و مثل لوله‌های کهنه سوت کشید و بعد سرش را بالا آورد. حالا بنی نگاه دقیق‌تری به پوست مرد انداخت. حتی در نور کمرنگ شب هم ناهمواری‌های وحشتناک پوستش معلوم بود که بعضی جاها زمخت و بعضی جاها خیلی آویزان بود و بعد چشم‌هایش را دید. خدای بزرگ! چشم‌هاش ... صدای جیغی پهنه‌ی شب را شکافت و به دنبالش چند واق‌واق کوتاه و زیر.
بیشتر بخوانید
جویندگان مقبره 3/ دره‌ی پادشاهان

جویندگان مقبره 3/ دره‌ی پادشاهان

,عبد ناگهان به خودش آمد. او با شیطان معامله کرده بود! می‌دانست که باید از دستورش سرپیچی کند، که باید فرار کند. ولی صدای رعدآسای مرد توی سرش پیچید و برخلاف میلش عمل کرد. با چشمانی که از وحشت گشاد شده بود، دست خودش را تماشا کرد که جلو رفت و چفت در را باز کرد. در روی لولایش غژ‌غژ کرد و صداهایی جدید توی گوشش پیچید. هم‌نوایی زمزمه‌هایی شیطانی دور‌و‌برش چرخید و بدن گرمش سرد شد.
بیشتر بخوانید
جویندگان مقبره 4/ جنگجویان سنگی

جویندگان مقبره 4/ جنگجویان سنگی

,رن گفت: «وای! وین!» و مشتاقانه اطراف را برانداز کرد. الکس گفت: «باید حداقل سه‌هزار کیلومتر از جایی که بودیم فاصله داشته باشه ... اون‌وقت ما همه‌ش یه دقیقه تو راه بودیم.» یاد منظره‌ی تاریک و عجیب‌و‌غریبی افتاد که با ناامیدی میانش دویده بودند ... آیا واقعاً میان جهان پس از مرگ سفر کرده بودند؟ ذهنش از سؤال‌های بزرگ و گیج‌کننده پر بود، ولی الان نگرانی‌های بزرگ‌تری داشت. وقتی نگاهش روی لبه‌های تاریک خیابان می‌چرخید، طلسم‌آویز باستانی‌اش را در کنار پوستش حس می‌کرد که گرم می‌شود. این یک هشدار بود...
بیشتر بخوانید
جویندگان مقبره 5/ پادشاهی نهایی

جویندگان مقبره 5/ پادشاهی نهایی

,خیلی طول نکشید که صدایی از راهرو به گوش رسید. با عجله به‌سمت در رفت. رن هم مثل الکس دوازده سالش بود‌. ولی برخلاف بهترین دوستش صدا غافلگیرش نکرد. راستش تمام این مدت انتظارش را کشیده بود. وقتی صدای پای نگهبان به حد کافی نزدیک شد، گفت: «سوپی رو که ازتون خواستم، برام آوردین؟» بعد به نگهبان یادآوری کرد: «من به خمیر نون حساسیت دارم.» البته دروغ می‌گفت. «و میوه هم بهم نمی‌سازه!» صدای غرولند بلندی از راهرو شنید و بعد نگهبان گفت: «عقب وایسا دختره‌ی نادون!» زانو زد تا دریچه‌ی پایینِ در را باز کند و...
بیشتر بخوانید