مرا به خاطر بسپار فراموشی رمز عبور
انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

فریبا چاوشی

مترجم
فریبا چاوشی در یکی از سال‌های خیلی دور، آن‌قدر دور که در خیال آدم نمی‌گنجد، از دورترین جای جهان هستی، جایی که در آن ستاره‌ای از دنیا رفته بود، هزار تکه شده بود و هر تکه‌اش به جایی سفر کرده بود، سوار بر یکی از همین تکه‌ها روی کره‌ی زمین پا گذاشت و از همان لحظه خیلی دلش می‌خواست از یک‌مشت خاکستر ستاره به فریبا تبدیل شود و خب ... شد. از همان‌موقع بود که فکر کرد با خیال‌پردازی می‌تواند هر چیزی را که دلش بخواهد، به دست آورد. این بود که قلم به دست گرفت و نوشت و نوشت و نوشت ...

***

فریبا چاوشی متولد 1367 است و در دانشگاه کارشناسی تئاتر خوانده است.

کتاب‌های فریبا چاوشی

عقرب: پرونده‌ی سرّی تاشا و کارآگاهش هنری

عقرب: پرونده‌ی سرّی تاشا و کارآگاهش هنری

,با شور و اشتیاق گفتم: «هنری! می‌تونی به من اعتماد کنی، باور کن! تو رو خدا بهم بگو چرا زاغ سیاه خانواده‌ی بکستر رو چوب می‌زنی؟» نفس‌ عمیقی کشید و گفت: «من همچین کاری نمی‌کنم. الانم باید برم.» بلند شد و با عجله به‌طرف در رفت. گفتم: «عینکت یادت نره!» و برای اینکه فضای ناآرام اتاق را کمی شاد کنم، چند لحظه‌ای عینک را به چشمم زدم. انتظار داشتم چشم‌هایم همه‌چیز را تار ببیند تا کمی شوخی کنم. برعکس! همه‌چیز را به‌خوبی قبل می‌دیدم. عینک را پسش دادم، خیلی گیج شده بودم: «این عینک واقعی نیست، نه؟» به من نگاه کرد: «نه!» «وقتی عینک لازم نداری، پس چرا عینک می‌زنی …؟ این کارت بی‌معنیه!» کمی مکث کردم و گفتم: «مگه اینکه بخوای تغییر قیافه بدی. این کاریه که داری می‌کنی؟» زمزمه کرد: «بله! این دقیقاً همون کاریه که دارم می‌کنم.»
بیشتر بخوانید
میلیسنت مین، دختر نابغه

میلیسنت مین، دختر نابغه

,بچه‌ها سرزنشم می‌کنند، می‌گویند زیادی ریزبینم، همیشه موفق می‌شوم، سخت می‌گیرم و دنبال بهترین‌ها هستم. انگار که این‌ها چیزهای بدی‌اند! همه‌اش هم به‌خاطر این است که من یک نابغه‌ی تمام‌عیارم و بدبختانه هرجا می‌روم، خبر نابغه‌ بودنم زودتر از خودم به آنجا رسیده است.
بیشتر بخوانید
خیالت تخت، من بچه‌شرّم

خیالت تخت، من بچه‌شرّم

,امروز دوباره صدایم کردند بچه‌مثبت. همین‌طور احمق عجیب‌الخلقه‌ی پاچه‌خار و توله‌سگ خانم‌معلم و چیزهای دیگری که ترجیح می‌دهم تکرارشان نکنم. همه‌ی این‌ها را بار من کردند فقط به‌خاطر اینکه به خانم بیرن یادآوری کردم تکالیف شب را تعیین نکرده است.
بیشتر بخوانید
جویندگان مقبره 1/ کتاب مردگان

جویندگان مقبره 1/ کتاب مردگان

,در اعماق شبی تاریک در مصر، «مقبره» یک بار دیگر از جنب‌وجوش زندگی پُر شده بود. شمع‌های سیاه، نوری نارنجی‌رنگ روی دیوارهای ماسه‌سنگی مقبره می‌رقصاندند، دیوارهایی با ردیف ردیف نقاشی‌های باستانی و خطوط هیروگلیف حک‌شده که تاریخچه‌ای از حیله‌گری و پیروزی را به تصویر می‌کشیدند. مخلوطی از بال سوسک و پر پرنده در دیگچه‌ای برنزی می‌سوخت. پشم حیوان و پوست مار هم در دیگچه‌ی دیگری به‌آرامی دود می‌کرد. بوی تند‌و‌تیزشان هوا را پُر کرده بود. چیزهایی که زمانی زنده بودند و حالا بوی مرگ از آن‌ها بلند می‌شد.
بیشتر بخوانید
جویندگان مقبره 2/ حافظان طلسم‌آویز

جویندگان مقبره 2/ حافظان طلسم‌آویز

,مرد نفس آهسته و خُرخُرمانندی کشید، هوا در حفره‌های معیوب بینی‌اش پیچید و مثل لوله‌های کهنه سوت کشید و بعد سرش را بالا آورد. حالا بنی نگاه دقیق‌تری به پوست مرد انداخت. حتی در نور کمرنگ شب هم ناهمواری‌های وحشتناک پوستش معلوم بود که بعضی جاها زمخت و بعضی جاها خیلی آویزان بود و بعد چشم‌هایش را دید. خدای بزرگ! چشم‌هاش ... صدای جیغی پهنه‌ی شب را شکافت و به دنبالش چند واق‌واق کوتاه و زیر.
بیشتر بخوانید
جویندگان مقبره 3/ دره‌ی پادشاهان

جویندگان مقبره 3/ دره‌ی پادشاهان

,عبد ناگهان به خودش آمد. او با شیطان معامله کرده بود! می‌دانست که باید از دستورش سرپیچی کند، که باید فرار کند. ولی صدای رعدآسای مرد توی سرش پیچید و برخلاف میلش عمل کرد. با چشمانی که از وحشت گشاد شده بود، دست خودش را تماشا کرد که جلو رفت و چفت در را باز کرد. در روی لولایش غژ‌غژ کرد و صداهایی جدید توی گوشش پیچید. هم‌نوایی زمزمه‌هایی شیطانی دور‌و‌برش چرخید و بدن گرمش سرد شد.
بیشتر بخوانید
ماکاموشی، جزیره‌ی جوندگان جسور 1/ چشم زمردین، جواهر گمشده

ماکاموشی، جزیره‌ی جوندگان جسور 1/ چشم زمردین، جواهر گمشده

,باز هم دیرم شد! «پفک پنیری به دادم برس!» ساعت نُه صبح بود و من، جرونیمو استیلتُن، دوباره دیر می‌رسیدم سرِ کار! در کمتر از یک دقیقه، از تختخواب قِل خوردم پایین و در کمتر از دو دقیقه، لباس پوشیدم. درست است که موش سحر‌خیزی نیستم، ولی توی آماده‌شدن خیلی تر‌و‌فرزم. همان‌طور که دندان‌هایم را با خمیر‌دندانی با طعم پنیر چدار مسواک می‌زدم، زیر لب غُرغُر کردم: «لعنت به هر چی پنیر کپک‌زده‌ست! از صبح‌های شنبه متنفرم!» بعدش تیز از پله‌ها دویدم پایین، پایم گیر کرد به دُمم و از آن‌بالا قِل خوردم و افتادم ...
بیشتر بخوانید
ماکاموشی، جزیره‌ی جوندگان جسور 2/ موش و گربه در خانه‌ی اشباح

ماکاموشی، جزیره‌ی جوندگان جسور 2/ موش و گربه در خانه‌ی اشباح

,شبی مه‌آلود از شب‌های اکتبر بود. آخ! ... کاشکی توی سوراخ موش گرم‌و‌نرم خودم بودم. آن‌وقت با کتابی خواندنی و یک لیوان چِدار گرم خلوت می‌کردم. مطمئنم شب خوبی از کار در می‌آمد. ولی آن شب خانه نبودم. کاش توی بولینگ یابخت‌ویا اقبال مشغول بازی‌ بودم یا توی رستوران محبوب فرانسوی‌ام، جیرجیرباشی شام خوشمزه‌ای نوشِ جان می‌کردم. ولی نه. آن شب از تمام موش‌هایی که می‌شناختم دور بودم. بله ... وسط یک جنگل تاریک گیر کرده بودم! می‌خواهید بدانید چرا؟ بگذارید بگویم ...
بیشتر بخوانید
ماکاموشی، جزیره‌ی جوندگان جسور 3/ پنجه‌ت‌رو بکش، کله‌پنیری!

ماکاموشی، جزیره‌ی جوندگان جسور 3/ پنجه‌ت‌رو بکش، کله‌پنیری!

,همه‌چیز از آن روز صبح شروع شد. داشتم می‌رفتم اداره که یک پیرزن جلویم را گرفت. نه اشتباه نکنید. نمی‌خواست ساعت بپرسد یا ازم امضا بگیرد. ای‌وای! راستی بهتان گفته بودم؟ من یک نویسنده‌ی مشهورم و روزنامه‌ای را می‌چرخانم به نام جریده‌ی جوندگان. شاید از دیگران تعریفم را شنیده باشید. اسم من استیلتُن است. جرونیمو استیلتُن. بگذریم. داشتم می‌گفتم. این خانم موش از طرفداران من نبود. برعکس، یک دقیقه تمام زل زد به پوزه‌ام و بعد چترش را کشید بیرون و محکم کوبید توی کله‌ام!
بیشتر بخوانید
ماکاموشی، جزیره‌ی جوندگان جسور 5/ معمای موشالیزا

ماکاموشی، جزیره‌ی جوندگان جسور 5/ معمای موشالیزا

,آهی کشیدم و گفتم: «هیچ‌جا سوراخ‌موشِ خودِ موش نمی‌شه.» دیروقت بود و از اینکه برگشته بودم خانه خوشحال بودم. ولی وقتی از راه‌پله‌ی جلویی خانه بالا رفتم، فوری فهمیدم یک جای کار می‌لنگد. چرا درِ خانه باز بود؟ من که صبح قفلش کرده بودم. و چرا چراغ طبقه‌ی بالا روشن بود؟ من وقتی از خانه بیرون می‌روم، همیشه همه‌ی چراغ‌ها را خاموش می‌کنم. نوکِ‌پنجه نوکِ‌پنجه جلو رفتم و ساکت و بی‌سروصدا رفتم توی خانه. از راهروی تاریک گذشتم. کنار درِ آشپزخانه ایستادم و یواشکی سر و پوزه‌ای آب دادم. درِ یخچال چارطاق باز بود!
بیشتر بخوانید
ماکاموشی، جزیره‌ی جوندگان جسور 4/ اسم من استیلتُن است، جرونیمو استیلتن!

ماکاموشی، جزیره‌ی جوندگان جسور 4/ اسم من استیلتُن است، جرونیمو استیلتن!

,...از موسیقی راک با صدای بلند خوشم نمی‌آید. لباس‌های خال‌خالی یا راه‌راه یا روشن تنم نمی‌کنم. و همیشه‌ی خدا یک برش پنیر آمریکایی ساده را به یک قالب پنیر فلفلی تند هالپانو ترجیح می‌دهم. همان‌طور که می‌بینید ترجیح می‌دهم زندگی آرام و بی‌دردسری داشته باشم. می‌دانم شاید به نظر بعضی موش‌ها بی‌نمک یا حتی حوصله‌سَربَر باشم. شاید هم راست بگویند. ولی خب من این‌طوری دوست دارم! حالا چرا دارم این‌ها را به شما می‌گویم؟ الان توضیح می‌دهم...
بیشتر بخوانید
ماکاموشی، جزیره‌ی جوندگان جسور 6/ چهار موش در اعماق جنگل تله‌موش

ماکاموشی، جزیره‌ی جوندگان جسور 6/ چهار موش در اعماق جنگل تله‌موش

,خیلی حالم خرابه دکتر خزآرام، نه؟! روی مبل مطبِ روان‌موش‌پزشکم، دکتر خزآرام، ولو شده بودم. با اینکه مبلِ راحتی بود و از پشمِ گرم و نرمِ گربه درست شده بود، اما من خیلی راحت نبودم، بیشتر نگران بودم. ـ دکتر خزآرام! خیلی حالم خرابه! نه؟ دکتر خزآرام به پشتیِ صندلی‌اش تکیه داد و با آن لهجه‌ی خنده‌دارش گفت: «خُف اول فایَد چند تا سؤال ازت فِپُرسم. فِگو فِفینم، از کِی شروع شد؟» آه کشیدم...
بیشتر بخوانید
جویندگان مقبره 4/ جنگجویان سنگی

جویندگان مقبره 4/ جنگجویان سنگی

,رن گفت: «وای! وین!» و مشتاقانه اطراف را برانداز کرد. الکس گفت: «باید حداقل سه‌هزار کیلومتر از جایی که بودیم فاصله داشته باشه ... اون‌وقت ما همه‌ش یه دقیقه تو راه بودیم.» یاد منظره‌ی تاریک و عجیب‌و‌غریبی افتاد که با ناامیدی میانش دویده بودند ... آیا واقعاً میان جهان پس از مرگ سفر کرده بودند؟ ذهنش از سؤال‌های بزرگ و گیج‌کننده پر بود، ولی الان نگرانی‌های بزرگ‌تری داشت. وقتی نگاهش روی لبه‌های تاریک خیابان می‌چرخید، طلسم‌آویز باستانی‌اش را در کنار پوستش حس می‌کرد که گرم می‌شود. این یک هشدار بود...
بیشتر بخوانید
جویندگان مقبره 5/ پادشاهی نهایی

جویندگان مقبره 5/ پادشاهی نهایی

,خیلی طول نکشید که صدایی از راهرو به گوش رسید. با عجله به‌سمت در رفت. رن هم مثل الکس دوازده سالش بود‌. ولی برخلاف بهترین دوستش صدا غافلگیرش نکرد. راستش تمام این مدت انتظارش را کشیده بود. وقتی صدای پای نگهبان به حد کافی نزدیک شد، گفت: «سوپی رو که ازتون خواستم، برام آوردین؟» بعد به نگهبان یادآوری کرد: «من به خمیر نون حساسیت دارم.» البته دروغ می‌گفت. «و میوه هم بهم نمی‌سازه!» صدای غرولند بلندی از راهرو شنید و بعد نگهبان گفت: «عقب وایسا دختره‌ی نادون!» زانو زد تا دریچه‌ی پایینِ در را باز کند و...
بیشتر بخوانید
ماکاموشی، جزیره‌ی جوندگان جسور 7/ شبح مترو

ماکاموشی، جزیره‌ی جوندگان جسور 7/ شبح مترو

,جونده‌ها همدیگر را هل می‌دادند و کنار می‌زدند. وایسادم عقب. بله! من هم دوست داشتم جان عزیزم را بردارم و بزنم به چاک. ولی نمی‌خواستم زیر دست‌وپنجه‌ی جمعیت لِه شوم و کنسرو موش بیرون بیایم. همان لحظه پیرزنی که پنجه‌ی نوه‌اش را گرفته بود، با ناراحتی جیر زد: «الانه که گربه‌هه همه‌مون رو یه لقمه‌ی چپ کنه!» نوه‌ی کوچولویش جیر کشید: «بیا بریم مامان‌بزرگ.» ولی پیرزنِ بینوا از وحشت خشکش زده بود. فوری پنجه‌ی پیرزن را گرفتم و جیر زدم: «نگران نباشین بانو! همه‌چی درست می‌شه.» نوه‌اش را بغل کردم و هر دویشان را از راه‌پله بردم بالا.
بیشتر بخوانید
ماکاموشی، جزیره‌ی جوندگان جسور ۸/ پیتزای داغ برای کُنتِ اشراف‌زاده

ماکاموشی، جزیره‌ی جوندگان جسور ۸/ پیتزای داغ برای کُنتِ اشراف‌زاده

,چند ثانیه بعد زنگ زدم به خواهرم، تِه‌آ. گفتم: «همینالان تراپولا بهم زنگ زد. فکر کنم توی دردسر افتاده.» خواهرم جیر کرد: «من رو از خواب ناز بیدار کردی که همین رو بهم بگی؟ داشتم یه رؤیای محشر می‌دیدم ها! خواب می‌دیدم توی یه قایق تفریحی بزرگ عروسی گرفتم. نذاشتی ببینم داماد خوش‌شانس کیه.» از جمله‌ی آخری خیلی تعجب نکردم. آخر خواهرم از تعداد پنیرهایی که من توی یخچال کَت‌وگُنده‌ام دارم هم بیشتر خواستگار دارد! ادامه دادم: «گوش کن تِه‌آ! تراپولا داشت از سرزمین موش‌های خون‌آشام زنگ می‌زد!» تِه‌آ جیر کشید: …
بیشتر بخوانید
ماکاموشی، جزیره‌ی جوندگان جسور ۹/ نبرد با گربه‌های راهزن

ماکاموشی، جزیره‌ی جوندگان جسور ۹/ نبرد با گربه‌های راهزن

,آن روز صبح عجب وضع شلم‌شوربایی جلوی دفترِ روزنامه‌ام درست شده بود! وقتی از ایستگاه مترو بیرون آمدم، ده‌ها موش با سر و پنجه‌های جورواجور دیدم که همه‌جای خیابان ایستاده بودند. همه‌شان پوزه‌هایشان را بالا گرفته بودند و زل زده بودند به پنجره‌ی دفترِ من! جمعیت با هم نعره می‌زدند: «استیلتُن! بیا بیرون! استیلتُن! بیا بیرون!» اوه! اوه! یک حسی بهم می‌گفت این موش‌ها برای امضاگرفتن از من آنجا جمع نشده‌اند. خوشبختانه هیچ‌کدامشان من را نشناخت. آخر می‌دانید که... استیلتُن منم. جرونیمو استیلتُن!
بیشتر بخوانید
ماکاموشی، جزیره‌ی جوندگان جسور ۱۰/ بزن بریم با کوسه‌ها شنا کنیم!

ماکاموشی، جزیره‌ی جوندگان جسور ۱۰/ بزن بریم با کوسه‌ها شنا کنیم!

,ساکت شد و انگشتش را کرد توی دماغش. بعد دنبال حرفش را گرفت: «نه داداش! اصلاً و ابداً مثل من نیست. دنبال هیجان و این چیزها هم نیست. نه از کوسه‌گیری خوشش می‌آد، نه با صخره‌نوردی حال می‌کنه. بُزدل‌موشیه واسه خودش! آره، خیلی ضدّ‌حاله. خودت که این‌جور موش‌ها رو می‌شناسی. از همین مسافرت‌های پَک‌وپیرزنی واسه‌ش خوبه. تهِ تهِ خطرش این باشه که پشم‌هاش آفتاب‌سوخته شه. ها! ها! ولی خیلی خَرپوله‌ها! نگران مایه‌تیله نباش. پولش از پارو بالا می‌ره!»
بیشتر بخوانید