مرا به خاطر بسپار فراموشی رمز عبور
انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

فاطمه محمدعلی‌پور

تصویرگر
فاطمه سال 1363 به دنیا آمد. او دانش آموخته گرافیک دانشگاه تهران و کارشناسی ارشد کارگردانی انیمیشن دانشگاه تربیت مدرس است.

او تا به‌حال به جز تصویرگری برای کتاب‌های کودک و نوجوان برای بازی‌های فکری هم تصویرگری کرده و هم‌چنین در ساخت چندین مجموعه‌ی انیمیشن به عنوان طراح همکاری کرده است.

کتاب‌های فاطمه محمدعلی‌پور

جادوهای آرژانتینی 3/ فریب‌کاران فریب خورده

جادوهای آرژانتینی 3/ فریب‌کاران فریب خورده

,ماشین را گذاشت و راه افتاد. هیچ زنی ندید. اهالی شهر فقط مرد بودند. همگی با نهایت احترام نزدیکش می‌آمدند و می‌گفتند: «روز خوش دُن‏اسوالدیتو!»، «ممنون که برگشتید دُن‏اسوالدیتو! نمی‌دانیم با چه زبانی از شما تشکر کنیم» فدریکو با خود گفت: «لابد من را با یک نفر دیگر به اسم دُن‏اسوالدیتو اشتباه گرفته‌اند. از قرار آدم خیلی مهمی هم ‌هست. فعلاً می‌گذارم من را با او اشتباه بگیرند تا بعد ببینیم چه می‌شود.»
بیشتر بخوانید
جادوهای آرژانتینی 2/ داستان‌های دروغگو

جادوهای آرژانتینی 2/ داستان‌های دروغگو

,هنوز خیلی از زمان افتتاح قصرم نگذشته بود که یکی از پری‌های زیبای دریایی عاشق من شد. معلوم است که محلش نگذاشتم. افکار دیگری در سرم چرخ می‌زد. می‌خواستم درسی حسابی به علاءالدین، بیتابر و الکاسنی‏بن‏سهلم بدهم. اما این پری دریایی با نامه‌های عاشقانه‌اش بیچاره‌ام کرده بود، نامه‌هایی که حالا توی خانه‌‌ام هستند، اما کسی چیزی از آن‌ها نمی‌فهمد. زیرا به زبان نواحی زیرِ آب پکن نوشته شده‌‌اند.
بیشتر بخوانید
کاموا 1/ موهای معلق، چشم‌های چرخان

کاموا 1/ موهای معلق، چشم‌های چرخان

,- به‌خاطر اینه که ماها آدم نیستیم … آدم معمولی نیستیم! پریدخت خودش هم باورش نمی‌شد که این‌قدر ناگهانی این حرف را زده باشد. تهمتن حیرت‌زده او را نگاه کرد و گفت: «پری! این بود آروم‌آروم گفتنت؟» پریدخت عصبانی گفت: «چه‌جور دیگه‌ای باید شروع می‌کردم؟» بهاران گریه‌اش از شدت شوک بند آمده بود. بلند شد و روی زانوهای لرزانش ایستاد: «منظورت چیه آدم معمولی نیستیم؟» تهمتن چشم‌غره‌ای به پریدخت رفت و برگشت رو به بهاران. دست انداخت دور شانه‌هایش و گفت: «بهاران‌جان! ببین … ممکنه این حرف‌ها به نظرت عجیب و مسخره بیاد… حق هم داری.» بعد او را چرخاند سمت خودش و کمی خم شد: «موجودات دیگه‌ای هم جز آدم‌ها وجود دارن که فقط توی قصه‌ها خوندی و از این و اون شنیدی …» تهمتن آرام گفت: «بهاران، بابا… بذار برسیم خونه، صحبت می‌کنیم.»
بیشتر بخوانید