مرا به خاطر بسپار فراموشی رمز عبور
انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

فاطمه سرمشقی

نویسنده
روزی از روزهای سرد 1357 به دنیا آمد، وقتی کوچک بود، تاقچه‌ی اتاق امن‌ترین پناهگاهش بود. بعدها که دیگر در آن تاقچه جا نمی‌شد، عاشق پنجره‌ی خانه‌شان شد. از پشت پنجره آدم‌ها را تماشا می‌کرد. دانشگاه درهای تازه‌ای به رویش باز کرد. بعد از آن از کتاب‌های پدر بیشتر سر در می‌آورد. از پشت پنجره به کتابخانه پناه برد، هنوز هم همان‌جا ایستاده و کتاب ورق می‌زند! گاه میان داستان‌ها گم می‌شود، آن‌وقت برای پیدا‌‌شدن چاره‌ای ندارد جز نوشتن. فاطمه برای شناخت بیشترِ فاطمه باید باز هم بنویسد! قبل از همه «مهرآیین»، دختر هشت‌ساله‌اش داستان‌هایش را می‌خواند. فاطمه دوست دارد مهر‌آیین آرزوهای کودکی خودش را زندگی کند. این بزرگ‌ترین آرزویش برای همه‌ی کودکان دنیاست! اولین کتابش فیل‌کوچولو چی‌کار می‌کنی؟ است و کتاب‌های دیگرش شاه شکمو، راز نقاشی‌هایمانی، شاخه‌ای که همه‌چیز را دید و چه کسی خط‌وخال‌ها را برداشته است.

کتاب‌های فاطمه سرمشقی

دوغدو 2/ دوغدو، پدربزرگ و غول‌های عاشق

دوغدو 2/ دوغدو، پدربزرگ و غول‌های عاشق

,عزیز تکانی به خودش می‌دهد. عصایش را جلوی صورت غول می‌گیرد و می‌گوید: «تو کی هستی؟ اینجا توی خانه‌ی من چه کار می‌کنی؟» دوغدو هر چه فکر می‌کند یادش نمی‌آید قبلاً هم آن عصا را دست عزیز دیده باشد. غول چیزی نمی‌گوید. همین‌طور ایستاده و به نوک عصا خیره شده است. عزیز عصا را پایین می‌آورد و این‌بار با صدای بلندتری می‌پرسد: «تو کی هستی؟ اینجا در خانه‌ی من چه کار داری؟»
بیشتر بخوانید!
دوغدو 1/ دوغدو، خانم سیلا و غو‌ل‌های مادربزرگ

دوغدو 1/ دوغدو، خانم سیلا و غو‌ل‌های مادربزرگ

,آن که بزرگ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر است و سرش تا نزدیکی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های دیوار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رسد، به طرف لامپ فوت می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند. لامپ دور خودش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌چرخد، می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رود عقب و می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خورد وسط پیشانی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش. روی تکه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های شیشه می‌رقصد و با صدای نازکی که اصلاً به آن هیکل و قیافه نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خورد می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گوید: «این چرا همچین می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند؟» آن یکی که کوچک است، یک مشت خرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شیشه توی دهانش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ریزد، ملچ و ملوچ آن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها را می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خورد و دماغش را باد می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند، با صدای کلفتی که دوغدو حاضر است شرط ببندد برای خودش نیست، می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گوید: «به‌خاطر رنگ چشم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایش است. ترسیده حتماً.» آن وقت هر دو با هم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خندند. دوغدو بیشتر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ترسد و بلندتر جیغ می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کشد. دلش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواهد مادرش بیاید، در را باز کند، بغلش کند، موهایش را از جلوی صورتش کنار بزند، خیره شود به چشم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایش و بگوید: «چشم‌تیله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای من.» اما ته دلش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داند مادر نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آید. وسط اتاق زیر پاهای پشمالویِ گنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌یِ صدا‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نازک می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نشیند و گریه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند. کوچولویِ لاغر‌مردنیِ صدا‌کلفت بالا و پایین می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پرد و می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گوید: «گریه نکن، رنگ چشم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایت پاک می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود.»
بیشتر بخوانید!
دوغدو 3/ دوغدو، برنارد و خون‌آشام‌های دروغ‌گو

دوغدو 3/ دوغدو، برنارد و خون‌آشام‌های دروغ‌گو

,عزیز لیوان آب را از مهماندار می‌گیرد: «چرا یکدفعه این‌جوری شد؟ انگار غولِ‌غول‌ها دارد خانه را دور سرش می‌چرخاند.» آب را یک‌نفس سَر می‌کشد و تکیه می‌دهد به صندلی. زیر لب می‌گوید: «همه‌ی درها را بستی پیرمرد، یک در را نبستی پیرمرد! حالا باید هر کاری کند که بهشان خوش بگذرد. حتی شاید مجبور بشود برایشان آواز بخواند و برقصد. به همین راحتی‌ها که نمی‌روند. تا غروب می‌زنند و می‌رقصند. اگر غروب یک لحظه ازشان غافل شود، قرار مهمانی فردا را هم می‌گذارند. آن‌وقت روز از نو و روزی از نو.»
بیشتر بخوانید!