مرا به خاطر بسپار فراموشی رمز عبور
انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

سید فلاش‌من

نویسنده
آثار سید فلاش‌من به‌خاطر شوخ‌طبعی راوی، بیان طنزآمیز و کندو‌کاو در تاریخ آمریکا، مورد استقبال کودکان قرار گرفتند. او برای کتاب کوهستان شارلاتان برنده‌ی جایزه‌ی بوستون‌کلاب شد و به‌عنوان یکی از نویسندگان برتر، نامزد دریافت جایزه‌ی هانس‌کریستین‌آندرسن. انجمن کتاب کودک آمریکا، جایزه‌ی سید فلاش‌من را که هرساله بهترین نویسنده‌ی طنز را معرفی می‌کند، به‌افتخار او افتتاح کرد و خودِ او اولین برنده‌ی این جایزه بود. کتاب کتک‌خور سلطنتی از همین نویسنده و با ترجمه‌ی همین مترجم در نشر هوپا منتشر شده است. کتابی که سید فلاش‌من برای آن برنده‌ی نشان نیوبری شده است.

سید فلاش‌من به شعبده‌بازی، جادو، باغبانی، نجوم، چاپ‌دستی، رادیو، گیتار، کلاسیک هم علاقه داشت، اما نویسندگی و شعبده‌بازی را به‌طور حرفه‌ای ادامه داد و حتی کتابی هم برای آموزش شعبده‌بازان جوان نوشت. سید فلاش‌من در 1920 به دنیا آمد و در سال 2010 درگذشت.

کتاب‌های سید فلاش‌من

کتک‌خور سلطنتی

کتک‌خور سلطنتی

,«یه کتک‌خور به دنیا اومده که زوزه بکشه! مثل خوکی که توی گِل گیر افتاده! … دفعه‌ی بعد جیغ بزن و زوزه بکش! می‌شنوی چی می‌گم؟ اگه این کار رو نکنی به پاپا می‌گم که جُل‌پاره‌های خودت رو بهت بپوشونه و با یه اردنگی پرتِت کنه توی خیابون‌ها. همون‌جایی که قبلاً بودی.» روح جمی پرواز کرد و اوج گرفت. توی دلش گفت: «چه بهتر! من که از خُدامه! خیلی هم ممنونم از لطف شاهونه‌ی شما. جُل‌پاره‌های خودم رو می‌پوشم و توی یه چشم به هم زدن می‌زنم به چاک!»
بیشتر بخوانید
مسافری با پاپوش‌های جهنمی

مسافری با پاپوش‌های جهنمی

,دیگر حوصله‌ی ارباب گوریل‌ها را نداشتم. عوضش دویدم طبقه‌ی بالا، رفتم اتاق مطالعه‌ی بابایم و شیپور را پیدا کردم. بدنه‌ی مسی‌اش هنوز هم برق می‌زد، اما چاله‌چوله‌های رویش از چاله‌چوله‌های گلگیر یک ماشینِ تصادفی هم بیشتر بود. شیپور را محکم تکان‌تکان دادم. انگار که بخواهم صداهایی را که قبلاً تویش رفته، بریزم بیرون. بعد نفس عمیقی کشیدم و گذاشتمش توی دهانم: «ناخداکِرَکِستون! اوهوی! با شما هستم! منم، بادی استِبینز، گمونم یکی از نوه‌های شما باشم، صدام رو می‌شنُفین؟ لیز قوری رو فروخته! پس نمی‌خواد از توی قوری جوابم رو بدین! راستی حال و اوضاع چطوره؟ خودتون که خوبین؟ گنجتون چطوره؟ کجا قایمش کردین آقای محترم؟!»
بیشتر بخوانید
کوهستان شارلاتان

کوهستان شارلاتان

,یک‌دفعه‌ قلبم از جا کنده شد. توی آینه‌ی انگشترم، پشت پنجره، صورت آدمی را دیدم که زل زده بود توی کابین، یک آدم با صورتی به‌سفیدی قارچ. تمام موهای کله‌ام سیخ شد. تیز برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. پشت پنجره سیاه و خالی بود. یعنی هیچ‌کس متوجه هیچ‌چیز نشده بود؟ هیچ‌کدامشان آن صورت سفید را ندیده بودند؟ نگاهم دور میز چرخید و روی خارخاسک و گاگول‌تِرِکون ثابت ماند. چیزی هم اگر دیده بودند، حالا بی‌خیال بودند و به روی خودشان نمی‌آوردند.
بیشتر بخوانید