مرا به خاطر بسپار فراموشی رمز عبور
انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

سیامک گلشیری

نویسنده
از سيامک گلشيري، که یکی از پرخواننده‌ترین نویسندگان سال‌های اخیر ادبیات ایران بوده است، تا کنون بیش از بیست رمان و چند مجموعه‌داستان منتشر شده که از میان آن‌ها می‌توان به مهمانی تلخ، آخرین رؤیای فروغ، رژ قرمز، چهره‌ی پنهان عشق، خفاش شب، اولین روز تابستان، آخرش می‌آن سراغم، آرش و تهمینه و بردیا و ملکه‌ی سرزمین عاج اشاره کرد. آثار او جوایزی از جمله جایزه‌ی کتاب سال مهر، لوح تقدیر جایزه‌ی یلدا، لوح تقدیر جشنواره‌ی کتاب برتر کودک و نوجوان و دیپلم افتخار جشنواره‌ی کودک و نوجوان را از آن خود کرده‌اند و بیش از ده بار نامزد جوایز مختلف ادبی بوده‌اند. رمان‌های پنج‌گانه‌ی خون‌آشام را، که در فهرست کاتالوگ کلاغ سفید کتابخانه‌ی بین‌المللی مونیخ سال 2014 جای گرفته، پرفروش‌ترین مجموعه‌رمان تاریخ ادبیات کودک و نوجوان ایران لقب داده‌اند.

او بیش از پانزده سال است که در دانشگاه‌ها و مؤسسات مختلف، از جمله دانشکده‌ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران به تدریس داستان‌نویسی مشغول است.

کتاب‌های سیامک گلشیری

زیباترین داستان‌های هزار و یک شب‌ ۱/ شاهزاده‌ی سنگی و چند داستان دیگر

زیباترین داستان‌های هزار و یک شب‌ ۱/ شاهزاده‌ی سنگی و چند داستان دیگر

,«هفت‌صد سال اولی که در این خمره بودم، با خودم عهد کردم هرکس مرا آزاد کند، او را از مال دنیا بی‌نیاز کنم، اما هیچ‌کس مرا آزاد نکرد. در هفت‌صد سال دوم با خودم گفتم که هرکس مرا از این خمره بیرون بیاورد، او را صاحب تمام گنج‌های زمین می‌کنم. اما باز این اتفاق نیفتاد. در طول چهارصد سال بعد مدام به خودم می‌گفتم حالا دیگر هرکس مرا از اینجا رها کند، او را به هر شیوه‌ای که خودش تعیین کند، می‌کشم. و قرعه به نام تو افتاد.» بلندبلند خندید. گفت: «حالا دیگر آماده‌ی مرگ شو.»
بیشتر بخوانید
زیباترین داستان‌های هزار و یک شب‌ ۲/ ملکه‌ی مارها و چند داستان دیگر

زیباترین داستان‌های هزار و یک شب‌ ۲/ ملکه‌ی مارها و چند داستان دیگر

,خیلی از بازرگانان در میان آن جمع خواستند کنیز را بخرند،‌ اما دختر به هیچ‌کدام راضی نشد. دستِ‌آخر صاحب کنیز رو کرد به دختر و گفت: «پس خودت یکی را انتخاب کن. به این جمع نگاه کن و خودت یکی را از میان آن‌ها انتخاب کن تا تو را به او بفروشم.» کنیز به‌دقت به چهره‌ی آدم‌هایی که دورتادورش را گرفته بودند نگاه کرد و یک‌دفعه چشمش به علی‌مجدالدین افتاد که گوشه‌ای ایستاده بود. یک آن احساس کرد قلبش به‌شدت به تپش افتاده. بی‌اختیار دستش را بلند کرد و انگشتش را به‌سمتِ او گرفت. گفت: «این همان مردی است که دلم می‌خواهد مرا بخرد.» همه‌ی بازرگانان برگشتند و به علی نگاه کردند که با تعجب به کنیز خیره شده بود. زمرد گفت: «جز این مرد،‌ هیچ‌کس را نمی‌خواهم.» رو به صاحبش گفت: «تو قول دادی مرا به هر کس خودم خواستم، می‌فروشی.» علی که هنوز هاج‌وواج به دختر نگاه می‌کرد،‌ گفت: «ولی...»
بیشتر بخوانید
زیباترین داستان‌های هزار و یک شب‌ ۳/ اسب پرنده و چند داستان دیگر

زیباترین داستان‌های هزار و یک شب‌ ۳/ اسب پرنده و چند داستان دیگر

,ملکه زیر لب چیزی گفت و دست‌هایش را از هم باز کرد. ناگهان قامتش به اندازه‌ی کوهی بلند شد، دست‌هایش به بال‌های سیاه بزرگی تبدیل شدند و سرش به شکل اژدهایی درآمد. بدرباسم بی‌درنگ برگشت و شروع کرد به دویدن. از شهر خارج شد. داشت با تمام قدرت در بیابان می‌دوید که احساس کرد صدای بال‌های اژدها را می‌شنود. چند لحظه بعد اژدها مقابل او روی زمین نشست. بدرباسم برگشت و در جهت مخالف شروع کرد به دویدن که یک‌دفعه پنجه‌های بزرگ اژدها را دورِ بدنش احساس کرد. اژدها او را از زمین بلند کرد و به آسمان برد.
بیشتر بخوانید