مرا به خاطر بسپار فراموشی رمز عبور
انتشارات هوپا
گالری
ویدئوها
بیشتر بدانید
پدیدآورندگان
شما چه می گویید

سنجاب‌ماهی عزیز

نویسنده : فریبا دیندار
تصویرگر : مرجان ثابتی
تعداد صفحات : 255
گروه سنی : ۱۱ تا ۱۷ سال
قیمت : 17000 تومان
«سنجاب‌ماهی خوبم! راستش من هم تا‌به‌حال در بهشت یا جهنم نبوده‌ام و نمی‌دانم حقیقتاً چه‌شکلی باشد. اما در موقعیت‌هایی قرار گرفته‌ام که من را یاد بهشت یا جهنم انداخته است. فکر نمی‌کنی تصورات هر کس از بهشت و جهنم با هم فرق داشته باشد؟ شاید جهنم هر جایی باشد که در آن احساس رضایت و آرامش نداشته و اندوهگین باشی و هر لحظه که از صمیم قلب خوشحال باشی و عشق و دوستی را در دلت احساس کنی، بودن در بهشتی را تجربه کرده‌ای. من با نامه‌های تو هر لحظه در بهشت هستم، باور می‌کنی؟ دلتنگی برای کسی یا چیزی یکی از بهترین حس‌هایی‌ است که کسی می‌تواند در دلش تجربه کند، هیچ می‌دانستی؟ خوشحال باش که گاهی دلت می‌گیرد یا برای پدرت تنگ می‌شود. وقتی دلت برای کسی تنگ می‌شود، دری از بهشت باز شده و نسیم ملایمی از روزها و لحظه‌های خوب به دلت رسیده.»
بیشتر بدانید
پدرِ دخترکِ داستان ما در دریاچه غرق شده، اما نینا باور دارد که پدرش ماهی شده و هر روز برایش نامه می‌نویسد و به دریاچه می‌اندازد.

یک روز نامه‌ای برای نینا می‌رسد. نامه‌ای خیس از دریاچه. یعنی او کیست؟ کسی که در دریاچه زندگی می‌کند، نامه‌های نینا را می‌خواند، هدیه‌هایش را برای خودش برمی‌دارد و از همه‌ی زندگی نینا خبر دارد.

آیا او می‌داند پدر نینا کجاست؟ اصلا چرا جواب نامه‌های نینا را می‌دهد؟ می‌خواهد به او چه بگوید؟

با نینا تلخ و شیرین و غم و لبخند را تجربه کنید و از مرز خیال و واقعیت فراتر بروید!

پدید آورندگان
فریبا دیندار
فریبا دیندار
من فریبام. از خیلی وقت پیش کتاب می‌خونم و می‌نویسم. اون‌وختا میون تپه‌ای از کتابای قصه و داستان خودم رو جا می‌دادم و خوابم می‌برد! سیزده‌سالم که شد عاشق شدم، شروع کردم به شعر نوشتن. شعر که نه! چون الان تحمل خوندن هیچ‌کدومشون رو ندارم. همیشه می‌نوشتم. وقتی خوشحال بودم، ناراحت بودم، راه می‌رفتم ... همه‌‌ش به یه چیز فکر می‌کردم: نوشتن! اون‌وختا من یه جنگلی بودم که با همه دعوا می‌کرد. یه‌کم هم غمگین بودم. اما حالا سعی می‌کنم خوشال باشم. حتی شده الکی! خب پس چی شد؟ اولش نقاشی می‌کشیدم، بعد شعر گفتم، بعد داستان نوشتم، بعد ترجمه کردم. بعد هم کله‌م رو خاروندم و فکر کردم: «خب دیگه چی؟» ته ِ‌ته ِ دلم، اون‌جا که هیچ‌کس نمی‌تونه ببینه، دلم می‌خواد معمار هم بشم. الان دلم یه سیب گنده‌ی قرمز می‌خواد که خِرِچ‌خِرِچ گاز بزنم و فکر کنم دیگه چی نیستم؟ فقط از یه چیز مطمئنم: خوب یا بد من یه فریبام. از اول هم یه فریبا بودم. قرار هم نیست یه فریبا نباشم. خب دیگه، من پاشم برم یه‌کم خودم رو تو آینه نگا کنم خوشال شم. اگه کسی تونست بگه من چقدر خوشگلم!
مرجان ثابتی
مرجان ثابتی
سال 1355 در کرمانشاه متولد شدم. نمی‌دانم علاقه‌ام به نقاشی از کجا و چطور شروع شد، اما همین‌طور رشد کرد تا سال 1382 که در مقطع کارشناسی ارشد (نقاشی) از دانشگاه تربیت مدرس فارغ‌التحصیل شدم. نقاشی دغدغه‌ی همیشه‌ی زندگی‌ام بوده، در کنار آن دنیای روایتگرایانه‌ی تصویرگری هم برایم جذابیت دارد. اولین کتابی که تصویرگری کردم، اسم سرخ‌پوستی من بود که در سال 1390 منتشر شد. کتاب‌های بعدی‌ام قصه‌های جورواجور، هفت‌خوان و خرده‌ای و مگه من چند نفرم بودند.
شما چه می گویید
ثبت نظر به عنوان کاربر مهمان
ثبت نظر از طریق حساب کاربری
کاربر مهمان : ارین ممبینی

بسیار احساسی و غمناک

کاربر مهمان : باربی

هوپا ممنون از کتاب هایت تو نشر مورد علاقه ی منی

پیشنهادهای سر‌آشپز هوپا
برای تویی که این کتاب را دوست داشتی