مرا به خاطر بسپار فراموشی رمز عبور
انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

سعید متین

مترجم
سعید متین متولد ۱۳۶۵ است و در دو رشته‌ی زبان و ادبیات اسپانیایی و فرهنگ و زبان‌های باستانی ایران تحصیل کرده است. از همان بچگی بیشتر وقت‌ها سرش توی کتاب بود؛ شاید چون پدرش معلم است. البته اولش کتاب‌های پدرش را فقط خط‌خطی می‌کرد؛ ولی کم‌کم به این نتیجه رسید که بهتر است به‌جای خط‌خطی کردن، توی کتاب‌ها‌ نقاشی بکشد.‌ الان هم به‌غیر از کتاب‌خواندن و ترجمه کردن، سرش با نوشتن، طراحی، نقاشی و یادگیری زبان‌های گوناگون گرم است و به تمام این کارها علاقه دارد.

کتاب‌های سعید متین

جادوهای آرژانتینی 3/ فریب‌کاران فریب خورده

جادوهای آرژانتینی 3/ فریب‌کاران فریب خورده

,ماشین را گذاشت و راه افتاد. هیچ زنی ندید. اهالی شهر فقط مرد بودند. همگی با نهایت احترام نزدیکش می‌آمدند و می‌گفتند: «روز خوش دُن‏اسوالدیتو!»، «ممنون که برگشتید دُن‏اسوالدیتو! نمی‌دانیم با چه زبانی از شما تشکر کنیم» فدریکو با خود گفت: «لابد من را با یک نفر دیگر به اسم دُن‏اسوالدیتو اشتباه گرفته‌اند. از قرار آدم خیلی مهمی هم ‌هست. فعلاً می‌گذارم من را با او اشتباه بگیرند تا بعد ببینیم چه می‌شود.»
بیشتر بخوانید!
فروشی‌ها 4/ یک عدد بهترین دوست به‌فروش می‌رسد

فروشی‌ها 4/ یک عدد بهترین دوست به‌فروش می‌رسد

,برای کسانی که او را نمی‌شناسند بگویم که نورا بهترین دوست من است. درضمن باهوش‌ترین و تودل‌بروترین دختر جهان هم هست. وقتی کوچک بود مادرش او را گذاشت و رفت. پدرش مجری فوق‌العاده معروف تلویزیون، مارتین گالان است که الان در شبکه‌ی کوتره تی‌وی با مسابقه‌ی «مرغ و خروس، بخوان یا بسوز» به موفقیت دیگری رسیده است. توی کلاس ما هیچ‌کس نیست که حتی یک هفته این برنامه را از دست بدهد؛ مخصوصاً آخرش را که اعضای هیأت داوران، خیلی عصبانی به‌سمت شرکت‌کننده‌هایی که بدتر از همه آواز خوانده‌اند، تخم‌مرغ گندیده پرتاب می‌کنند و با داد و هوار به آن‌ها بد‌وبیراه می‌گویند. چه باحال! شرکت‌کننده‌های بیچاره آخرش آن‌قدر چرب‌وچیل و کروکثیف می‌شوند که انگار افتاده‌اند توی آشغالدانی. حال آدم به‌هم می‌خورد.
بیشتر بخوانید!
فروشی‌ها 3/ یک عدد نخودی به‌فروش می‌رسد

فروشی‌ها 3/ یک عدد نخودی به‌فروش می‌رسد

,وقتی نخودی داشت تخم‌مرغ آپ‌پزش را با نان‌ریزه می‌خورد، مامان یک‌دفعه به بابا گفت: «تصمیم گرفته‌ام توی کتابکودیل بخشی برای کتاب‌های دست‌دوم راه بیندازم!» پدرم لبخند زد، نخودی مثل اینکه تازه خبر خوبی بهش داده باشند، دست زد و من مثل سنگ خشکم زد. توضیح اول: نخودی برادر من است. پیداست که اسم واقعی‌اش این نیست؛ ولی از بچگی گردالو و چروکیده بود و من این‌جوری صداش کردم. خیلی‌ها هستند که به‌خیالشان اسم واقعی‌اش یک راز است…
بیشتر بخوانید!
فروشی‌ها 1/ یک عدد مامان به‌فروش می‌رسد

فروشی‌ها 1/ یک عدد مامان به‌فروش می‌رسد

,مشق‌هایت را بنویس! اتاقت را جمع‌و جور کن! سبزی بخور! … هر قدر سبک‌سنگین می‌کنم، راه دیگری به ذهنم نمی‌رسد: مامانم را می‌فروشم!
بیشتر بخوانید!
فروشی‌ها 2/ یک عدد بابا به‌فروش می‌رسد

فروشی‌ها 2/ یک عدد بابا به‌فروش می‌رسد

,جمعه‌شب‌ها، پدر اسکار پیش ما می‌ماند و کارهای عقب‌افتاده‌ی خانه را انجام می‌دهد. بعضی وقت‌ها اتو یا خیاطی می‌کند. خیاطی‌اش هم انصافاً خوب است! یا همین‌طور که رادیو گوش می‌دهد، شام را آماده می‌کند. خیلی کیف دارد؛ چون می‌گذارد اسکار تا دیروقت در سالن بماند. تازه به او اجازه می‌دهد فیلمی را که بیشتر از همه دوست دارد، تماشا کند. حتی می‌گذارد کنترل تلویزیون هم دستش باشد. دقت کرده‌اید پدرها همیشه دوست دارند کنترل دست خودشان باشد و به هیچ قیمتی حاضر نیستند آن را ول کنند؟
بیشتر بخوانید!
ته‌جدولی‌ها 1/ راز داورهای خواب‌آلود

ته‌جدولی‌ها 1/ راز داورهای خواب‌آلود

,تیم فوتبال هفت‌نفره‌ی سوتو‌آلتو فقط یک تیم دبستانی خشک‌وخالی نیست. خیلی بیشتر از این حرف‌هاست. ما با هم پیمانی بسته‌ایم: هیچ‌کس و هیچ‌چیز ما را از هم جدا نمی‌کند. همیشه کنار هم بازی می‌کنیم. هر اتفاقی هم که بیفتد. به‌خاطر همین، وقتی آن ماجراها پیش آمد، چاره‌ای نداشتیم جز اینکه دست‌به‌کار شویم. وسایل تجسسمان را آماده کردیم... و رفتیم توی دل ماجرا. بیخود نیست اسم خودمان را گذاشته‌ایم... ته‌جدولی‌های عشقِ‌فوتبال!
بیشتر بخوانید!
ته‌جدولی‌ها ۲/ راز هفت گل‌به‌خودی

ته‌جدولی‌ها ۲/ راز هفت گل‌به‌خودی

,ماهیتابه‌چی‌ها همین‌طور می‌کوبیدند روی ماهیتابه‌هایشان... و مادرم را تشویق می‌کردند. گویا دیدن خانمی هم که آنجا وسط زمین داشت سر بازیکن‌ها داد می‌زد، برایشان بامزه بود. آن‌قدر داشتند خوش می‌گذراندند که از هر بهانه‌ای برای شلوغ‌کاری و کوبیدن روی ماهیتابه‌ها استفاده می‌کردند. مادرم به سکوها اشاره‌ای کرد که یعنی: «خیلی خب حالا.» بعد به ما نگاه کرد و قبل از اینکه از زمین برود بیرون، گفت: «من الان می‌روم می‌نشینم، ولی بالاغیرتاً تمرکز کنید و بازی‌تان را بکنید.»
بیشتر بخوانید!
اسرار کاخ مارمولک‌زده

اسرار کاخ مارمولک‌زده

,جادوگر پیر با اشتیاق از دور به پسرک سلام کرد و گفت: «آه، اینجا بودی؟ باید تصورش را می‌کردم! خیلی وقت است دارم دنبالت می‌گردم.» مهوت آستین‌های ردای سیاهش را تا زده بود و با گام‌های بلند از سربالایی به‌طرف شاه‌پور می‌آمد. شاه‌پور با نگرانی از خودش پرسید: «چرا دنبال من می‌گشته؟» از وقتی کوچک بود، به‌محض اینکه مهوت نزدیک می‌شد، سعی می‌کرد فلنگ را ببندد. می‌ترسید در حضور او خشکش بزند و نداند چه بگوید. سخت است حرف‌زدن جلوی کسی که اگر از حرف‌هایت خوشش نیاید، تبدیلت می‌کند به قورباغه.
بیشتر بخوانید!
ناخدای هفت دریا ۱/ گنج ناخدا باراکودا

ناخدای هفت دریا ۱/ گنج ناخدا باراکودا

,اولش ماهی پاک می‌کردم و توی پخت‌وپز و بشوروبسابِ عرشه کمک می‌کردم؛ بدون اینکه جیکم دربیاید. به‌خاطر همین، آن مردها کم‌کم با من با چیزی توی مایه‌های «مهربانی» رفتار کردند (البته مهربانی از نوع دزد دریایی‌اش: با پس‌کله‌ای‌زدن و گوش‌پیچاندن و پس‌گردنی‌های بی‌رحمانه!). کم‌کم قبول کردند کارهایی یادم بدهند. هیچ‌کس اسم قبلی‌ام را نمی‌دانست. خودم هم آن را یادم نمی‌آمد. این شد که اسمم را گذاشتند «جرقه» (به‌خاطر موهای قرمزم) و دیگر نشد راجع‌به این اسم اما و اگر کنم.
بیشتر بخوانید!
ناخدای هفت دریا ۲/ ناخدا باراکودا، آخر دنیا

ناخدای هفت دریا ۲/ ناخدا باراکودا، آخر دنیا

,از من می‌شنوید، بهترین روش روبه‌روشدن با موقعیت‌های سخت این است که نقشه‌ای بکشید و هر اتفاقی هم که بیفتد، آن را دنبال کنید. این کار آرامتان می‌کند و کاری برای انجام‌دادن پیش پایتان می‌گذارد. چون قبلاً بهتان گفته‌ام، دیگر نمی‌گویم که من دروغ نمی‌گویم و نترسیده بودم. ترسیده بودم‌ها؛ ولی ترس مثل سگِ پشتِ حصار است: هرچقدر بیشتر محلش بگذاری، بیشتر برایت واق‌واق می‌کند. باید دندان‌هایت را به هم فشار بدهی و با چیزی که سر راهت سبز می‌شود، روبه‌رو شوی. اگر شجاع نیستی، جوری رفتار کن که انگار هستی. خواهی دید که فرقش آن‌قدرها نیست.
بیشتر بخوانید!
آگوس و هیولاها 1/ پَتی‌پَن از راه می‌رسد

آگوس و هیولاها 1/ پَتی‌پَن از راه می‌رسد

,یکهو دیدمش. آنجا بود. از کوله‌پشتی‌ام آمده بود بیرون و به بدنش کش‌وقوس می‌داد و خودش را می‌تکاند تا از شرّ گردوخاکی که پوشانده بودش، خلاص شود. باورم نمی‌شد! چی بود؟ آدم‌فضایی؟ جن؟ یا... هیولا؟ نمی‌دانستم چه بگویم، ولی از بس حیرت کرده بودم، نمی‌توانستم دهانم را ببندم. ـ چه‌ا‌ت شده بچه‌جان؟ چرا این‌جوری نگاهم می‌کنی؟ کتاب داری؟ کجاست؟ چند تا داری؟ بخوانیم؟ اسم من پَتی‌پَن است، ولی دوست‌هایم بهم می‌گویند آقای پتی‌پن. هیولای کتابم. اسم تو چیست؟ ـ ها... آ... آ... آ... آگوس پیانولا!
بیشتر بخوانید!
آگوس و هیولاها 2/ ناتیلوس را نجات بدهیم

آگوس و هیولاها 2/ ناتیلوس را نجات بدهیم

,مرتب نگه‌داشتن اتاق از خیلی از مشکلات جلوگیری می‌کند. اگر پدر و مادری وارد اتاقی بشوند و ببینند همه‌چیز مرتب و منظم است، اصولاً شک نمی‌کنند. خب البته پدر و مادرهایی هم هستند، مثل مال من، که همیشه یک چیزی پیدا می‌کنند.
بیشتر بخوانید!
آگوس و هیولاها 3/ ترانه‌ی پارک

آگوس و هیولاها 3/ ترانه‌ی پارک

,همین‌که بیدار شدیم، بعد از آنکه رکورد جهانی زود صبحانه‌خوردن را شکستیم، هیولاها رفتند توی کوله‌پشتی‌ام و با هم از خانه زدیم بیرون. ـ نمی‌فهمم چه اصراری داری همه‌جا عروسک‌هایت را با خودت ببری. بچه‌ای به‌سن تو... ـ بهتان تکلیف نداده‌اند؟ ـ چرا! اتفاقاً برای همین دارم می‌روم پارک! باید درباره‌ی یکی از چیزهای مربوط به شهر مطلب بنویسیم. من پارک را انتخاب کرده‌ام. ـ آفرین پسرم! انتخاب خیلی خوبی است!
بیشتر بخوانید!
ته جدولی‌ها ۳/ راز دروازه‌بان شبح‌مانند

ته جدولی‌ها ۳/ راز دروازه‌بان شبح‌مانند

,اولین زنگ تفریح سال، وقت جواب‌دادن به خیلی از سؤال‌هاست:
کی باحال‌ترین شلوارجین را پوشیده؟ (توی مدرسه لباس یک‌شکل نمی‌پوشیم.)
کی آلبوم کامل عکس‌برگردان‌های لیگ فوتبال را دارد؟ (امسال هیچ‌کس.)
کی تابستان را باحال‌تر از همه گذرانده؟ (قبلاً همیشه تونی بود، ولی امسال نتوانسته بود هیچ سفر هیجان‌انگیزی برود، چون اوضاع کارخانه‌ی چیپس پدرش خوب نبود و داشت می‌بست.)
ولی امسال هیچ‌کدام از این‌ها اهمیتی نداشت.
امسال فقط درباره‌ی یک چیز صحبت می‌کردیم. دانش‌آموز تازه‌وارد، وائو.
بیشتر بخوانید!
ته جدولی‌ها ۴/ راز چشم شاهین

ته جدولی‌ها ۴/ راز چشم شاهین

,دیوارنویس همچنان می‌خواست تهدیدش را عملی کند؟ هر ساعت، یک دیوارنوشته‌ی جدید؟
توی حیاط مدرسه‌مان، دقیقاً پشت زمین فوتبال، دست‌شویی‌ها هستند. یک جای تقریباً پرت. جلوی دست‌شویی‌ها دیوار گنده‌ای است که مدرسه را از خیابان جدا می‌کند. یک دیوار آجری. دیواری عالی برای کسی که می‌خواهد رویش چیزی بنویسد.
دیوارنوشته‌ی بی‌نام‌وامضا ساعت ۹ صبح دقیقاً همان‌جا پیدا شد.
بیشتر بخوانید!
آگوس و هیولاها ۴/ جنگ جنگل

آگوس و هیولاها ۴/ جنگ جنگل

,توی افسانه‌ها آمده که سال‌های سال پیش، جن‌ها و پری‌های جنگل‌های اطرافمان به‌خاطر این سکه با هم درگیر شدند و آخرسر جنگی درگرفت که بهش می‌گویم جنگ جنگل.
البته نیاز به گفتن نیست که این‌ها افسانه است، ولی خب داستانش تقریباً این‌جوری بود که...
همه‌چیز از وقتی شروع شد که دقیقاً در یک لحظه، یک جن و یک پری سکه‌ای زرّین پیدا کردند که وسط جنگل می‌درخشید.
جن و پری شروع کردند به جروبحث. کم‌کم کارشان بالا گرفت و آخرسر همه‌ی جن‌ها و پری‌های جنگل افتادند به جان هم و جنگ وحشتناکی را شروع کردند.
بیشتر بخوانید!