مرا به خاطر بسپار فراموشی رمز عبور
انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

رودابه خائف

تصویرگر
رودابه خائف متولد 1364 و کارشناس نقاشی از دانشگاه هنر و معماری تهران است. از سال 1380 تصویرگری کتاب کودکان را آغاز کرده که از جمله‌ی این کتاب‌ها می‌توان به مجموعه‌ی مثل‌ها و قصه‌هایشان، دایرة‌المعارف قهرمان‌های ایرانی، دارم شروع می‌شوم، دلقک و فرمانروا، بازی‌های محلی ایران برای کودکان و نوجوانان، روبی، خانه‌ی پیر و درخت خوشبختی اشاره کرد.

کتاب‌های رودابه خائف

داستان‌های دوقلوهای خل‌وچل 2/ سوسک نجار، زین‌الدین زیدان و دختر شاه آهنیون

داستان‌های دوقلوهای خل‌وچل 2/ سوسک نجار، زین‌الدین زیدان و دختر شاه آهنیون

,خل گفت: «اوه اوه! نگاه کن چل. چه رنجی اومد پیش ما. یه رنج خیلی گنده اومد. می‌بینی چه چشم‌هامون رو می‌سوزونه؟» چل سرفه کرد. شبیه وقت‌هایی که ماهی را با تیغ خورده بود و گفت: «آره خل. آره. توی گلومون هم رنج سوزشی اومده. می‌بینی دیگه هیچی و هیچی هوا نیست. فقط رنج سوزشی هست اینجا توی این ابر.» و آن‌وقت همان‌طور که روی یک پا ایستاده بودند، چشم‌هایشان را بستند و سرفه کردند. دیگر هیچ کلمه‌ای نمی‌توانستند بگویند. همان‌طور روی یک پا شبیه لک‌لک ایستاده بودند و رنج می‌کشیدند. خل قاتی سرفه‌هایش یک چیزی گفت شبیه اینکه گنج میسر و چل گفت گنج آمد!
بیشتر بخوانید
داستان‌های دوقلوهای خل‌وچل 1/ بچه‌ی سوراخ، گوسی بع‌بعو و برادران نیوتن

داستان‌های دوقلوهای خل‌وچل 1/ بچه‌ی سوراخ، گوسی بع‌بعو و برادران نیوتن

,خل دست‌هاش را به کمرش زد و گفت: «حالا دیگه همه‌ی کله‌پوک‌ها با هم می‌خواییم ورزشمون رو بکنیم. دست‌ها به کمر …» چل دوروبرش را نگاه کرد و گفت: «ولی اینجا که همه‌ی کله‌پوک‌ها نیستن که … ما یه‌دونه فقط کله‌پوک بودیم خب.» خل گفت: «کیسه‌بوکس جان! تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها … همه‌ی این‌ها مثلاً کله‌پوک بودن دیگه. ساعت مگه کله‌پوک نیست؟ دیوونه هی می‌ره، هی می‌ره می‌چرخه، از دوازده می‌اومد سه، بعدش می‌شه نه، دوباره می‌آد به دوازده. ساعت اگه کله‌پوک نباشه که از هفت، بعد شد یازده، بعد می‌شه بیست و یک، بعد می‌ره سی و هشت. همین‌طور اگه از همون اول کله رو پوک نکرده بود، الان تا یک ملیون و بیست رفته بود …»
بیشتر بخوانید
من اچونه‌ام! در رو باز کنید!

من اچونه‌ام! در رو باز کنید!

,ببم چهار زانو نشست. بامبو غذای چلوخورشت کوبونده رو گذاشت جلوی ببم، گفت:« بیا ببم‌جان! اینم ناهاری که دوست داری! حالا می‌خوریم.» ببم دوباره چهارزانویش رو باز کرد، چهار دست و پا شد مثل گوسفند که می‌چرید و کله‌اش رو کرد توی بشقاب. بامبو گفت: «آخه آدم این‌جوری غذا می‌خوره ببم‌جان؟! مگه گاوی؟ مگه الاغی؟ اسبی؟» ببم گفت: «نه نیستم!» بامبو گفت: «پس پاشو مثل آدم غذا بخور.» ببم پا شد، ایستاد کنار بشقابش و گفت: «آخه ‌این‌طوری ‌که کله‌ام نمی‌رسه به بشقاب.»
بیشتر بخوانید