انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

حمید خلوتی

تصویرگر
وقتی بچه بودم، یعنی توی دهه‌ی شصت، برای دوستانم قصه می‌ساختم، قصه‌هایـی بی‌سـروته اما جـذاب برای بچـه‌هــای قـدونیـم‌قــد کوچــه! گاهــی قصه‌هام می‌رفــت توی ژانر وحشــت، تا جایی که خودم هم از تصویرهایی که براشون ساخته بودم می‌ترسیدم! سال‌ها گذشت؛ نقاشی کردم، نوشتم، وارد دنیای انیمیشن شدم، و فیلم ساختم. توی همه‌ی این کارها یه چیز مشترک همیشه شگفت‌زده‌ام می‌کنه؛ جادوی ساختن تصویر...

کتاب‌های حمید خلوتی

داستان‌های خبیث 1/ گول‌گولاخین

داستان‌های خبیث 1/ گول‌گولاخین

,گول‌گولاخین، فین و فین و فین، دماغشو بالا کشید. دوید و دوید. رسید به خرسِ ماهیگیر، هُلش داد، گفت: «نگیر! ماهی نگیر! خودتو بگیر!» ماهی‌هاشو یه لقمه کرد و بیشتر، قِرچ و قُوروچ و قُوروچ‌تر، ماهی‌ها با دُم و سَر، خندید و رفت جلوتر.
بیشتر بخوانید!
داستان‌های خبیث 2/ ساسی بی‌چشم‌ و رو

داستان‌های خبیث 2/ ساسی بی‌چشم‌ و رو

,یک اسکلت بود، اما دو تا بودند. دوقلو نبودند... برادر نبودند... فقط دو تا بودند که به هم چسبیده بودند. دو سر و چهار تا دست و چهار تا پا... همه‌چیز دوتا دوتا به جز قلب که یکی بود و طرف چپ اسی بود و یک دکمه‌ی عجیب که پشت گردن ساسی بود. همان یک قلب برای مهربانی اسی و ساسی بس بود. همان یک دکمه پسِ گردنی هم برای وصل‌کردن آن‌ها به هم کافی بود. این که آن‌ها اسکلت‌های فضایی بودند یا از یک دنیای نامرئی آمده بودند، مهم نیست. مهم این است که چه‌جوری از هم جدا شدند.
بیشتر بخوانید!
داستان‌های خبیث 3/ چشم‌بادمجانی‌ها

داستان‌های خبیث 3/ چشم‌بادمجانی‌ها

,ثانیه خانم یک برج سی‌طبقه‌ی خالی داشت. صبح‌ها از وقتی بیدار می‌شد تا شب، یک ثانیه هم، یک جای برجش بند نمی‌شد. ثانیه‌ی اول می‌رفت کنار پنجره. اگر کلاغی، کبوتری، چیزی آن دور و بر بود، با تفنگش می‌زد. ثانیه‌ی بعد می‌دوید و شکارش را می‌آورد و آب‌پزش می‌کرد و می‌خورد. ثانیه‌ی بعد کفش‌های پاشنه سی‌سانتی‌اش را پایش می‌کرد و تلق‌وتلق به طبقه‌های خالی برجش سر می‌زد. همه را مسخره می‌کرد. یک سطل آب روی گربه‌ها خالی می‌کرد. مورچه‌ها را با نوک کفشش شوت می‌کرد. از پنجره تف می‌انداخت به پروانه‌هایی که دستش به آنها نمی‌رسید و...
بیشتر بخوانید!