مرا به خاطر بسپار فراموشی رمز عبور
انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

جانّی رُداری

نویسنده
جانّی رُداری در سال ۱۹۲۰ در اُمِنیا، روستایی در نزدیکی شهر نُوارا، متولد شد. بعد از یک دوره تجربه‌ی تدریس در مقطع ابتدایی، به‌عنوان روزنامه‌نگار شروع به کار کرد و تقریباً تصادفی، نوشتن برای کودکان و نوجوانان را آغاز کرد.

رُداری در ابتدای جوانی، پس از شناخت آثار داستایوسکی و نویسندگان و فیلسوفان آلمانی‌زبان، کتابی به نام دفتر فانتزی‌ها در زمینه‌ی هنر داستان‌نویسی نوشت.

او داستان‌‌های زیادی نوشته که به بسیاری از زبان‌های دنیا ترجمه شده‌اند. به‌‌نظر رُداری قصه‌ها و ترانه‌های کودکانه همگی بازگوکننده‌ی واقعیت‌های کوچک و بزرگ روزانه‌ای است که در جامه‌ی فانتزی عرضه می‌شوند.

رُداری همچنین جوایز بسیاری، از جمله جایزه‌ی معتبر هانس کریستین اندرسن (۱۹۷۰)، را از آن خود کرده است. او در سال ۱۹۸۰ در شهر رُم درگذشت.

کتاب‌های جانّی رُداری

روزی که در میلان از آسمان کلاه می‌بارید و چند داستان دیگر

روزی که در میلان از آسمان کلاه می‌بارید و چند داستان دیگر

,آدم‌هایی بودند که هر کدام با سه یا چهار کلاه به‌طرف خانه‌هایشان می‌دویدند. برای هریک از اعضای خانواده کلاهی به دست آورده بودند. یک خواهر روحانی هم از راه رسید و کلاه‌های کوچکی برای بچه‌های یتیم جمع کرد. هرچه مردم بیشتر کلاه‌ها را جمع می‌کردند، از آسمان بیشتر کلاه می‌بارید. کلاه خیابان‌ها و بالکن‌ها را پر کرده بود؛ کلاه‌های بچه‌ها، برِه‌ها، شاپوها، کلاه‌های بوقی، کلاه‌های کابویی، کلاه‌های نوکدار، کلاه‌های نواردار، کلاه‌های بی‌نوار...
بیشتر بخوانید!
یکی بود که خودش نبود

یکی بود که خودش نبود

,پوست صورت پیرمرد گویی با تارهای عنکبوتی ضخیمی پُر از چین‌وچروک پوشیده شده بود. مثل چانه‌ی یک لاک‌پشت صدساله.
آنسلمو ادامه می‌دهد: «این‌طور که من می‌بینم، پوست شما در حال صاف‌شدن است. یادم می‌آید که سیصدتا چروک را در گوشه‌ی چشم‌تان شمرده بودم و الان سر چترم شرط‌بندی میکنم که بسیار کمتر هستند، پوست‌تان از گوشه‌ی چشمتان دارد صاف می‌شود. سلول‌های جوان در حال بالاآمدن از لایه‌های زیرین هستند، پُر از زندگی و امید تا جای سلول‌های پیری را بگیرند که با حسرت محو می‌شوند.»
بیشتر بخوانید!
یاس در دیار دروغگویان

یاس در دیار دروغگویان

,«یک دختربچه با تکه‌گچی که از مدرسه دزدیده بود، من را روی این دیوار نقاشی کرد و چون یک پاسبان نزدیک می‌شد، دخترک با عجله فرار کرد. فقط سه پا برایم کشیده بود، این‌طوری شد که من چُلاق شدم و اسم خودم را گذاشتم گربه‌ی لَنگ. کمی هم سرفه می‌کنم، چون دیوار نمناک است. تمام طول زمستان را اینجا گذراندم.»
یاس به‌دقت به دیوار نگاه کرد. جای خالی گربه‌ی لَنگ رویش باقی مانده بود. انگار نقاشی از جایش کَنده شده بود.
بیشتر بخوانید!
فروشگاه ساحره

فروشگاه ساحره

,کاروان اسباب‌بازی‌های فراری به تختخواب نزدیک شد. قلب‌هایشان می‌تپید. بعضی از عروسک‌ها که هنوز غذایشان هضم نشده بود و در معده‌شان بالا و پایین می‌شد، با وحشت به پشت خرس زرد چسبیده بودند. خرس زرد این‌قدر جنب‌وجوش داشت که چیزی نمی‌فهمید. لازم است این را بپذیریم که خرس زرد کمی احمق بود. مغز کوچکش پُر بود از خاک ارّه و کُند عمل می‌کرد، اما گاهی به یک‌باره همه‌چیز را می‌فهمید.
دیدِ خوبی داشت. وقتی دید دشمن، کودکی بیش نیست که در خواب فرو رفته، حتی دلش می‌خواست روی تخت بپرد و با او بازی کند، بی‌آنکه به این فکر کند که کودکان خوابیده معمولاً با خرس‌ها بازی نمی‌کنند.
بیشتر بخوانید!