مرا به خاطر بسپار فراموشی رمز عبور
انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

تووه یانسون

نویسنده و تصویرگر
تووِه توی یک خانواده‌ی هنرمند به دنیا آمد. پدرش مجسمه‌ساز بود و مادرش طراح. برادرهایش هم هنرمند شدند: یکی‌شان عکاس شد و آن‌یکی کاریکاتوریست. این بود که زندگی تووِه از همان اول با هنر گره خورد. تووِه قبل از اینکه شروع کند به راه‌رفتن، نقاشی‌کشیدن را یاد گرفته بود! توی دانشگاه، هنر خواند و در تمام زندگی‌اش کارهای هنری کرد. هم نویسنده شد، هم نقاش، هم تصویرگرِ داستان. بیشتر از همه به‌خاطر نوشتن مجموعه‌ی کودکانه‌ی مومی‌ترول‌ها که تصویرگری‌اش هم کارِ خودش است، معروف شد. کتابی که دستِ شماست، یکی از جلدهای این مجموعه است.

تووِه به‌خاطر داستان‌ها و تصویرگری‌هایش یک عالمه جایزه برده. مثل جایزه‌ی هانس کریستین اندرسن، نشان لیاقت شیر فنلاند و نشان خورشید خندان. تووِه زندگی‌نامه‌ی خودش را هم نوشته، در کتابی به نام دختر مجسمه‌ساز.

کتاب‌های تووه یانسون

مومی ترول‌ها 1/ ترول‌های کوچک و سیل بزرگ

مومی ترول‌ها 1/ ترول‌های کوچک و سیل بزرگ

,ترولک که کم‌کم ترس برش داشته بود، در گوش مادرش زمزمه کرد: «توی جنگل جانوران خطرناک هم وجود دارند؟» مادرش گفت: «خیلی کم. ولی شاید بهتر باشه کمی تندتر راه بریم. اگه بر فرض محال حیوون خطرناکی سرِ راهمان سبز شد، شاید به‌خاطر جثه‌ی کوچکمون نتونه ما رو ببینه.» ترولک ناگهان محکم دست مادرش را گرفت و گفت: «نگاه کن!» دُمش از ترس بالا رفته بود. یک جفت چشم از پشت یکی از درخت‌ها و از میان سایه‌روشن‌ها زل زده بود به آن‌ها. مادر ترسید و جا خورد. اما بعد خیلی آرام گفت: «چیزی نیست. یه جونور کوچولوست، صبر کن روش نور بندازم تا ببینی هر چیزی می‌تونه توی تاریکی ترسناک به نظر بیاد.»
بیشتر بخوانید
مومی ترول‌ها 2/ ترولک و ستاره‌ی دنباله‌دار

مومی ترول‌ها 2/ ترولک و ستاره‌ی دنباله‌دار

,درست همان‌روزی که پدر ترولک ساختنِ پل زیبای رودخانه را به پایان رساند، بوبو با آن اندام ظریفش موفق به کشفی تازه و عجیب شد. توانست راه جدیدی پیدا کند! راهی که یکراست می‌رفت میان جنگلِ انبوه و پُر‌سایه. بوبو چند دقیقه‌ای سرِ جا ایستاد و به راه چشم دوخت. با خودش فکر کرد: «حتماً باید درباره‌ی این راه با ترولک حرف بزنم. اون‌وقت دوتایی می‌ریم و امتحانش می‌کنیم. من که خودم تنهایی جرأتش رو ندارم.» دو تکه‌چوب را ضربدری روی هم چید و گذاشت اول جاده. این چوب‌ها نشانه بودند. برای اینکه دوباره بتواند جاده‌ی جدید را پیدا کند. پس از آن به‌شتاب و با جهش‌های بلند دوید سوی خانه.
بیشتر بخوانید
مومی ترول‌ها 3/ کلاه جادو

مومی ترول‌ها 3/ کلاه جادو

,ترولک از خواب بیدار شد و بی‌آنکه بداند کجاست، مدتی به سقف خیره ماند. او صد روز و صد شب را در خواب گذرانده بود و اکنون رؤیاها دور‌و‌برش پرسه می‌زدند و با جار و جنجال او را به دنیای خواب باز می‌خواندند. اما همین‌که چرخید تا خودش را در حالتِ راحتی قرار دهد، چیزی دید که رؤیاها پاک از سرش پریدند، خواب هم همین‌طور. شامه‌زاد توی تختش نبود! نه خودش بود، نه کلاهش! ترولک گفت: «باید بفهمم چه خبر شده.» رفت طرف پنجره و بیرون را نگاه کرد. مثل روز روشن بود که شامه‌زاد از نردبان طنابی استفاده کرده بود. ترولک قاب پنجره را گرفت و با احتیاط پاهای کوتاهش را به نردبان رساند. پایینِ نردبان می‌شد جای پای شامه‌زاد را روی زمین خیس دید. ردّ پاها این‌سو و آن‌‌سو رفته و همه‌جا را پُر کرده بودند.
بیشتر بخوانید
مومی ترول‌ها ۴/ ماجراهای باباترول

مومی ترول‌ها ۴/ ماجراهای باباترول

,تو ای فرزند نابخرد که پدرت را جدی و باوقار می‌دانی، داستان این سه پدر را بخوان تا دریابی پدران هنگام نوجوانی چگونه بوده‌اند. من به خود، به هم‌عصران و به نسل‌های آینده دِینی دارم که باید آن را با نوشتن زندگی‌نامه‌ی دوران جوانی‌ام که سرشار است از ماجراهای خارق‌العاده، ادا کنم.
اطمینان دارم که بسیاری با خواندن آن، متفکرانه پوزه‌شان را بالا گرفته و به فریاد خواهند گفت: «آفرین بر ترول جوان!» و یا «به این می‌گن زندگی!»
در پایان می‌خواهم از کسانی که در تبدیلِ زندگی من به یک شاهکار هنری نقشی داشته‌اند، به‌گرمی سپاسگزاری کنم. به‌ویژه از سَگزاد، هاتی‌واتی‌ها، و همسرم، مادر بی‌همتای ترولک. امضای نویسنده
بیشتر بخوانید