انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

بگونیا اورو

نویسنده
دلش می‌خواهد بی‌آنکه خم شود يا اينکه بچه‌ها را مجبور کند بالا را نگاه کنند، توی چشم‌هايشان نگاه کند. برای همين هم عاشق اين است که پسرش را توی صندلی چرخ‌دستيی فروشگاه بگذارد تا بتواند موقع حرف‌زدن، نگاهش کند.

يک روز توی راهروی پنيرها، قصه‌ی پسرکِ چرخ‌دستی به ذهنش رسيد. بعد روزها، ماه‌ها، سال‌ها و توی همه‌ی راهروهای فروشگاه، داستان‌هايی از آن بچه برای پسرش تعريف کرد. اين‌طور شد که وقتی پسرش از او خواست تا کتابی بنويسد، «کتابی جدی، بدون جادوگر و شعبده‌باز و ديوانه‌بازی»، بگونيا فهميد وقت آن رسيده که ماجرای پسرکِ چرخ‌دستی را بنويسد، اما تقصير او چيست که تعدادی هيولا و ماجراهای مسخره هم سر راه پسرکِ چرخ‌دستی سبز شد؟ ولی اين کتاب جدی است. قبول نداری؟

کتاب‌های بگونیا اورو

کارم داشتی سوت بزن!

کارم داشتی سوت بزن!

,يک روز عصر بعد از خريد، وقتی خانم و آقاي پرز خواستند بچه‌شان را از توی چرخ‌دستی دربياورند، نتوانستند. گير کرده بود. خيلی باهاش کلنجار رفتند. بعدش صندوق‌دارها تلاش کردند بچه را بيرون بکشند و بعد هم مسئولان قفسه‌ها، سه تا از مشتری‌ها، خانم مدير، آتش‌نشان‌ها و ديگران. اما هيچ‌جوره نمی‌شد از توی چرخ‌دستی درش بياورند. خانمِ مدير فروشگاه گفت: «مجبور است از اين به بعد توی چرخ‌دستی زندگی کند.» و از آن روز به بعد، ميم تبديل شد به... پسرکِ چرخ‌دستی.
بیشتر بخوانید!