مرا به خاطر بسپار فراموشی رمز عبور
انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

بهنام حاجی‌زاده

مترجم
ده، یازده سال بیشتر نداشت که در کتابخانه‌ای گم شد و تا سال‌ها بعد کسی او را پیدا نکرد. هنوز هم که هنوز است هیچ‌کس نمی‌داند این همه سال لابه‌لای کدام قفسه و در کدام کنج دنج پنهان شده بود، ولی عاقبت که پیدایش شد، آنقدر کتاب خورده بود... چیز... ببخشید، خوانده بود که یک‌عالم کلمه دور سرش می‌چرخید. رفت دانشگاه شیراز ادبیات انگلیسی خواند و همان موقع‌ها بود که عاشق جغدها شد و شب‌ها همراهشان زندگی کرد.

حالا هم شب شده بهترین دوست او و با تاریک شدن هوا، کم‌کم بیدار می‌شود، خمیازه‌کشان و آهسته لای یک چشمش را باز می‌کند، نگاهی به کوه ترجمه‌هایش می اندازد و با آهی از عمق وجود، دست به قلم می‌برد.

کتاب‌های بهنام حاجی‌زاده

نگهبانان گاهول ۱/ اسارت

نگهبانان گاهول ۱/ اسارت

,دنیا چرخید، سوزن‌برگ‌های درخت صنوبر کهن‌سال مقابل آسمان شب محو شدند و بعد هم با احساسی دلهره‌آور، زمین به‌سمتش شتافت. سورن دیوانه‌وار سعی کرد بال‌های کوچک سیخ‌شده‌اش را به هم بزند. بی‌فایده بود! با خودش فکر کرد: «می‌میرم. می‌شم یه بوفچه‌ی مرده. تازه سه هفته‌ست که از تخم دراومده‌م و زندگی‌م سر اومده!» ناگهان چیزی سقوطش را آرام کرد... جریان نسیم بود؟ توده‌ای باد؟ هوایی پف‌کرده که میان کُرک‌پَرهای زشتش جمع شده بود؟ همین بود؟ زمان آهسته شد. زندگی کوتاهش از مقابل چشم‌هایش گذشت... تک‌تک ثانیه‌های عمرش از همان اولین خاطره جلوی چشمش آمد...
بیشتر بخوانید!
نگهبانان گاهول ۲/ سفر

نگهبانان گاهول ۲/ سفر

,«من کورمارم، ولی کی گفته نمی‌تونم به‌اندازه‌ی شما ببینم؟ دیدن با چشم خیلی پیش‌پاافتاده‌ست. من با تمام بدنم می‌بینم... با پوستم، استخون‌هام، ستون فقراتم. بین تپش‌های آهسته‌ی قلب آرامم، دنیا رو اینجا و اونجا حس می‌کنم. فراسو رو می‌شناسم. آره، درسته. حتی قبل از پرواز درونش هم می‌دونستم وجود داره. ولی قبل از اون روز گفتم که وجود نداره؟ بانوی من، اگه چون نه آسمون رو می‌بینم و نه می‌تونم پرواز کنم، می‌گفتم که آسمون شما وجود نداره، به من می‌گفتین تو دیگه عجب ابلهی هستی! شما هم عجب ابلهی هستین که باور دارین هول‌میر وجود نداره!»
بیشتر بخوانید!
نگهبانان گاهول ۳/ نجات

نگهبانان گاهول ۳/ نجات

,بوبو پرسید: «چی تو رو کشونده اینجا، پسرم؟»
سورن بی‌مقدمه گفت: «منقارفلزی.»
بوبو جا خورد. «منقارفلزی؟ درباره‌ی اون چی می‌دونی، پسر؟»
سورن پلک زد. «اون؟ اون کیه؟» تا آن لحظه، سورن خیال می‌کرد که شبحک‌های والدینش درباره‌ی یک شئ حرف ‌زده‌اند، چیزی مثل بُراده‌ها که ترس به جانش می‌انداخت، بُراده‌هایی که توی آکادمی سنت‌ایگی به‌زور جمع‌آوری می‌کردند.
انگار راستی‌راستی کرک‌وپَر جغد شاخ‌دار درشت‌جثه و شعله‌ور، با شنیدن آن اسم ریخته بود زمین.
- ازش دور بمون. کاری به اون جغد نداشته باش، سورن.
بیشتر بخوانید!