مرا به خاطر بسپار فراموشی رمز عبور
انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

بهمن دارالشفایی

مترجم
بهمن دارالشفایی سی‌وهفت‌ساله است. توی دانشگاه مهندسیِ مواد خوانده، اما هیچ‌وقت کارِ مهندسی نکرده. خیلی زود رفته سراغ روزنامه‌نگاری و بعد هم ترجمه‌ی کتاب. بیشترِ کتاب‌هایی که ترجمه کرده، برای بزرگ‌ترهاست، ولی عاشق این است که برود کتاب‌فروشی و برای بچه‌های دوست و فامیل کتاب بخرد. خلاصه آن‌قدر وسط کتاب‌ها چرخید که آخرش تصمیم گرفت خودش هم چند تا کتاب کودکانه ترجمه کند. اولین کتاب کودکانه‌اش مجموعه‌ی خرسی به نام پدینگتون بود. بعد هم رفت سراغ فیزلبرت استامپ و نویسنده‌ی ریشویش و همین کتابی را ترجمه کرد که توی دست شماست.

کتاب‌های بهمن دارالشفایی

فیزلبرت استامپ 1/ پسری که از سيرک فرار کرد (و عضو کتابخانه شد)

فیزلبرت استامپ 1/ پسری که از سيرک فرار کرد (و عضو کتابخانه شد)

,ـ آره، مامانم دلقک است. ـ دلقک؟! کوین باورش نمی‌شد. ـ با صورت گریم‌شده و آن لباس‌های خنده‌دار؟! ـ اوهوم. ـ شوخی می‌کنی؟ ـ نه. شوخی‌ا‌م کجا بود؟ شغلش همین است. ـ یوهو! محشر است. تو هم دلقکی؟ فیز گفت: «نه، من فقط یک بچه‌ام.» حالت چهره‌ی کوین تغییر کرده بود. انگار دیگر نمی‌ترسید. حالا که به زندگی عجیب‌وغریب فیز فکر می‌کرد، روی لبش لبخند نشسته بود.
بیشتر بخوانید!
فيزلبرت استامپ 2/ فيزلبرت استامپ و پسر ریشو

فيزلبرت استامپ 2/ فيزلبرت استامپ و پسر ریشو

,مدیر سیرک صحبت‌هایش را با گفتن این جمله تمام کرد: «خانم‌ها و آقایان، همه‌تان می‌دانید امروز باید چه‌کار کنید. خوب بخورید، خوب تمرین کنید، و خوب اجرا کنید. امروز روز واقعاً مهمی است. امروز روز سرنوشت ماست. پس یادتان نرود که حواستان به همه‌‌‌‌چیز باشد.» وقتی حضار لخ‌لخ‌کنان از چادر بیرون می‌رفتند، کله‌ی فیز داشت از شدت فکر و خیال جوش می‌آورد. او نمی‌توانست همین‌طوری برود و این ماجرا را به کسی بگوید. می‌دانست آدم‌بزرگ‌ها چه‌جور آدم‌هایی هستند. حتماً حرفش را باور نمی‌کردند. باید مدرک پیدا می‌کرد، و اگر نمی‌توانست سندی پیدا کند، دستِ‌کم باید یک دست دندان‌مصنوعی پلاستیکی پیدا می‌کرد تا او و چارلز بتوانند برنامه‌شان را اجرا کنند.
بیشتر بخوانید!