مرا به خاطر بسپار فراموشی رمز عبور
انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

اینگرید فاندکرکهوف

نویسنده
من دوم ماه مِی سال 1969 به دنیا آمدم و دو تا خواهر بزرگ‌تر از خودم دارم. آن‌قدر با هم بازی می‌کردیم که می‌توانستیم به‌راحتی جایزه‌ی بهترین بازیکنان کشور را دریافت بکنیم. البته اگر همچین جایزه‌ای می‌دادند.

خانه‌ی ما نزدیک جنگل بود و همین کمک می‌کرد که من خیال‌های درخشانی داشته باشم. بعد که بزرگ‌تر شدم، زبان‌های جورواجور یاد گرفتم. دو تا پسر خوشگل هم دارم، ولی دوست داشتم صد تا بچه داشته باشم. چند وقتی مدیر مدرسه بودم. ولی بعد فکر کردم باید تخیلاتم را روی کاغذ بیاورم. من عاشق کتاب‌نوشتن برای بچه‌ها هستم.

کتاب‌های اینگرید فاندکرکهوف

یک شب باحال‌تر از باحال

یک شب باحال‌تر از باحال

,یک‌دفعه از میان تاریکی، سیاهی هیکلی بیرون آمد. لوته از وحشت جیغ کشید: «وااااااااااااای!» هیکل هم داد زد: «نه!!!!!!!!!!!!» باورش نمی‌شد! پسر همسایه‌شان، فلیکس بود. معلوم نبود از کجا پیدایش شده. صورتش کاملاً نورانی و روشن بود. یک‌کمی طول کشید تا لوته بفهمد که این نور از چراغ‌قوه‌ای است که فلیکس توی دستش گرفته. طوری نور چراغ‌قوه را توی صورتش گرفته بود که بیشتر شبیهِ روح شده بود. روحی سفید که خودش می‌توانست آدم را قبضِ روح بکند. فلیکس ‌کمی نخودی‌نخودی خندید: «هی! هی! هی!» لوته با صدای بلند گفت: «فلیکس!» فلیکس انگشتش را روی بینی‌اش گذاشت و گفت: «هیس‌س‌س‌س‌س‌س‌س‌س‌س‌س‌س‌س‌س‌!»
بیشتر بخوانید