مرا به خاطر بسپار فراموشی رمز عبور
انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

امیلی امرایی

مترجم
روزنامه‌نگار و مترجم متولد 1362 است. او بیش از یک‌دهه در زمینه‌ی ادبیات داستانی در روزنامه‌ها و مجلات گوناگون فعالیت داشته. در کنار روزنامه‌نگاری، نوشتن و ترجمه برای کودکان را هم دوست دارد. پیش از این مجموعه‌‌‌داستانی از پیتر کری را با عنوان خیکی‌ها در تاریخ ترجمه کرده و رمان پرفروش و محبوب شورش خرگوش‌ها، نوشته‌ی آریل دورفمان را برای بچه‌ها به فارسی برگردانده است. مجموعه‌ی سه‌جلدی ماجراهای کارلسون کتابی است که او به همه‌ی بچه‌های خوشحال‌و‌خندان فارسی‌زبان هدیه می‌کند که یکی از آن‌ها هم پسرش، سورنا، است.

کتاب‌های امیلی امرایی

ماجراهای کارلسون پشت‌بومی 2/ کارلسون دوباره پرواز می‌کند

ماجراهای کارلسون پشت‌بومی 2/ کارلسون دوباره پرواز می‌کند

,مامان گفت: «بیچاره اریک. بابی و بتی خیلی بزرگ‌تر از او هستند، به‌خاطر همین او هم‌بازی ندارد و برای همین است که داستان‌هایی درباره کارلسون از خودش درمی‌آورد.» بابا گفت: «بله، واقعاً وقتش رسیده که برای اریک یک گربه بخریم. خیلی وقت است که از ما یک گربه خواسته و اگر یک حیوان خانگی داشته باشد، دیگر کارلسون را فراموش می‌کند.» این‌جوری بود که بیمبو وارد زندگی اریک شد. او همیشه دلش می‌خواست یک گربه برای خودش داشته باشد و در تولد هشت‌سالگی‌اش بالاخره یک گربه هدیه گرفت. این درست همان ‌روزی بود که مامان و بابا و بابی و بتی بالاخره کارلسون را دیدند.
بیشتر بخوانید
 ماجراهای کارلسون پشت‌بومی 1/ حقه‌بازی‌های کارلسون

ماجراهای کارلسون پشت‌بومی 1/ حقه‌بازی‌های کارلسون

,وقتی که از زندگی توی اتاق‌های قوطی‌کبریتی آپارتمان‌های دراز و بی‌قواره خسته شوی، می‌توانی به کارلسون فکر کنی. او از پنجره‌ی اتاقت می‌آید تو، تو را سوار پشتش می‌کند و با هم پرواز می‌کنید، روی شیروانی‌ها راه می‌روید و ماجراهای جذاب و خنده‌داری را با هم تجربه می‌کنید. فقط کافی‌ست پنجره‌ی اتاقت را برای کارلسون پشت‌بومی باز بگذاری!
بیشتر بخوانید
ماجراهای کارلسون پشت‌بومی ۳/ بهترین کارلسون دنیا

ماجراهای کارلسون پشت‌بومی ۳/ بهترین کارلسون دنیا

,یک روز صبح، اریک، کوچک‌ترین عضو خانواده‌ی اریکسون، از صدای مامان و بابا که توی آشپزخانه حرف می‌زدند، بیدار شد. از لحن صدایشان معلوم بود دارند درباره‌ی چیز نگران‌کننده و مهمی حرف می‌زنند. بابا گفت: «همه‌جا را به هم ریخته. ببین توی روزنامه چی نوشته‌اند. اینجا! اینجا را بخوان.» مامان گفت: «وای نه! وحشتناک است! خیلی وحشتناک!» اریک از تختش پرید پایین. می‌خواست بداند چه چیزی آن‌قدر وحشتناک است. و خب، خیلی زود فهمید چه خبر است. توی صفحه‌ی اول روزنامه با تیتر درشت نوشته بودند: «پهپاد جاسوسی یا بشقاب‌پرنده؟»
بیشتر بخوانید