انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

امیر عباسیان

نویسنده
من امیر عباسیان هستم. متولد اسفند ۱۳۶۵. وقتی بچه بودم، دلم می‌خواست یا معلم بشوم یا نویسنده. بعد دلم خواست مهندسی ژنتیک بخوانم. بعدش بلافاصله دلم خواست فیلمنامه‌نویس بشوم و بعدش هم دیگر تصمیمم را گرفتم که حتماً حتماً سینما بخوانم و توانستم در رشته‌ی کارگردانی سینما قبول بشوم. تازه آن دوران فهمیدم که چقدر دلم می‌خواهد تئاتر هم بخوانم. خلاصه که از آن موقع همه‌ی زندگی‌ام شد ادبیات و فیلم و تئاتر و سفرکردن.

سال ۱۳۸۷ بود که به انجمن نویسندگان کودک و نوجوان رفتم و از آنجا بود که مشق داستان‌نویسی را شروع کردم. از همان سال ۱۳۸۷ به دنیای تئاتر قدم گذاشتم و بارها به روی صحنه رفتم و در دوره‌های مختلف جشنواره‌ی فجر، جشنواره‌ی شکسپیر بلگراد، جشنواره‌ی عروسکی اُمسک در روسیه، جشنواره‌ی بین‌المللی مبارک، در نقش بازیگر و عروسک‌گردان، حضور داشته‌ام. یک بار هم در جشنواره‌ی ایرانیان هایدلبرگ یکی از نوشته‌های من روی صحنه رفت.

خلاصه که اگر دوباره به دنیا بیایم، قطعاً دوباره همین مسیر را خواهم رفت، منتها با سرعت و جرئت بیشتر.

کتاب‌های امیر عباسیان

رابعه و بکتاش (از مجموعه‌ی عشق‌های فراموش‌شده)

رابعه و بکتاش (از مجموعه‌ی عشق‌های فراموش‌شده)

,… اتاق بکتاش را قبلاً دیده بود. در کودکی! با حارث به آن‌جا آمده بودند برای مراسم نهار بازی. سر ظهر مرداد، بکتاش می‌شد آشپز و پیاله‌هایشان را پر از دوغ می‌کرد و با کف دست کاکوتی خشک می‌مالید و خرد می‌کرد روی دوغ. بعد هر سه می‌نشستند روی لبه‌ی ایوان و پاهایشان را می‌انداختند پایین و تکان می‌دادند و نان را در دوغ ترید می‌کرد و می‌خوردند و از آرزوهای بزرگ و کوچکشان می‌گفتند. همان‌روز عصر بود که رابعه ملافه‌ی سفید دور خودش پیچیده بود و در حیاط و ایوان دنبال بکتاش کرده بود و به اصرار می‌خواست تا با او ازدواج کند. کعب تازه به کاخ رسیده بود که این صحنه را دید. خندیده بود و حارث هم به خنده‌ی پدر، خنده‌اش گرفته بود. بعد چوبی برداشت و از سمت دیگر دنبال بکتاش کرد و او را به ازدواج با خواهرش مجبور کرد …
بیشتر بخوانید!
بیرون

بیرون

,ديدم توی اتاق خودمم: نشسته‌ام پشت در، صندلی‌ام روی زمين، چراغ مطالعه‌ام روی زمين، کتاب‌هايم روی زمين، مدال‌هايم روی زمين، عکس‌های بالای تختم روی زمين، عکس کچلی مامان توی دستم. هيچ صدايی توی خانه نبود، توی نشيمنِ بالا نبود، توی اتاق اِبی نبود، توی اتاق خودم نبود. توی خودم ولی پر از صدا بود: من کم آوردم، من کم آوردم، من کم آوردم...
بیشتر بخوانید!