مرا به خاطر بسپار فراموشی رمز عبور
انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

اعظم مهدوی

نویسنده، مترجم
هنوز هم که هنوز است، فکر می‌کنم نویسنده‌های بزرگ دنیا باحال‌ترین و حواس‌پرت‌ترین آدم‌های روی زمین هستند. امیدوارم در مورد من هم یک روز بگویند خیلی حواس‌پرت و باحال بود.

***

اعظم مهدوی، نویسنده و مترجم کتاب‌های کودک است. البته خودش بیشتر وقت‌ها می‌گوید نویسنده هستم. چند تا از کتاب‌هایش در جشنوارهای مختلف به عنوان نامزد و اثر تقدیرشده و برنده اعلام شده‌اند. اما این‌ها مهم نیست. مهم این است که او مثل یک مورچه‌ی کارگر مدام می‌نویسد و فکر می‌کند.

کتاب‌های اعظم مهدوی

از دوازده انگشت نکبتی‌اش

از دوازده انگشت نکبتی‌اش

,متنفرم از خِرت‌خِرت پفک‌خوردنت روی آن مبل و صدای بلند سریال‌های آشغالی که می‌بینی و اینکه حتی نمی‌پرسی من کجام. حتماً فکر می‌کنی به قول خودت کَپه‌ی مرگم را گذاشته‌ام و ریخت نکبتم را نمی‌بینی. می‌دانم وقتی بیایی و نامه‌ام را بخوانی سرت از درد منفجر می‌شود. برای همین قرص‌های مُسکِنت و چای گل‌گاوزبان را برمی‌دارم. همه را خالی می‌کنم تو چاه توالت. خواستی از آنجا بردار. خوشحالم این‌قدر فضولی که بیایی ببینی این کاغذ چیست روی تلویزیون. خود حواس‌پرتت هم نبینی، پسرهای تُخست حتماً برش می‌دارند و با صدای بلند آن را می‌خوانند. پس خیالم راحت است که حرف‌هایم را می‌شنوی.
بیشتر بخوانید
صفورا اره و غلام بهونه‌گیر (از مجموعه‌ی عشق‌های فراموش‌شده)

صفورا اره و غلام بهونه‌گیر (از مجموعه‌ی عشق‌های فراموش‌شده)

,صفورا دیلاق و بی‌قواره بود با شانه‌هایی پت و پهن و دستانی بزرگ مثل دو طاقار که از دو طرف تنش آویزان بودند. صورتش گُرگرفته، دهانش گشاد و بینی‌اش استخوانی کشیده بود. یک خال بزرگ گوشتی گوشه‌ی چپ لب پایینش داشت … زبانش مثل نیش عقرب بود، بلکه هم بدتر، مثل اَره تیز و تند و برنده! برای همین در و همسایه و فامیل و آشنا «صفورا اَره» صدایش می‌زدند. اول‌بار آقا‌دده‌ی خدا بیامرزش این اسم را رویش گذاشت. می‌گفت: «معلوم نیست به کی رفته!» … صفورا تقی به توقی می‌خورد اَره می‌شد. با دست‌های بزرگش همه‌چیز را به هم می‌کوبید، با زبان تند و تیزش جان همه را به لب می‌رساند و همه را به جان هم می‌انداخت … با همه‌ی این‌ها صفورا آنی داشت که هیچ‌کس نداشت. مال خودش بود. آنی که در گیر و دار بزن‌بزن‌ها و جیغ کشیدن‌ها او را خواستنی می‌کرد. صورتش بیشتر گُر می‌گرفت، تهِ چشم‌هایش نوری سوسو می‌زد و نگاهش را تب‌دار و بی‌قرار می‌کرد. آخر صفورا عاشق بود.
بیشتر بخوانید
ماجراهای ریکی‌پرنده 4/ مزرعه‌ی سرگرمی

ماجراهای ریکی‌پرنده 4/ مزرعه‌ی سرگرمی

,می‌خواستم برای سامانتا یک پیام بفرستم. با وجود اینکه چشم‌های سامانتا نمی‌دید، ولی می‌توانست پیام مرا بخواند. گوشی‌اش از این گوشی‌های هوشمند مخصوص نابینایان است. با اینکه که یک بار از مرگ حتمی بالای صخره نجاتش داده بودم، سامانتا هنوز هم باورش نمی‌شد می‌توانم پرواز کنم...
بیشتر بخوانید
ماجراهای ریکی‌پرنده 3/ کلاه‌گیس فرفری

ماجراهای ریکی‌پرنده 3/ کلاه‌گیس فرفری

,این که با بابا داخل ماشین گیر بیفتم چیز گندی است، چیزی که اصلا دلم نمی‌خواهد. در مورد من فکر بد نکنید. من عاشق بابا هستم، ولی بابا همیشه‌ی خدا منتظر همچین فرصتی است تا برای من سخنرانی کند و هیچ راه فراری هم نیست. مثل خانه نمی‌توانم به بهانه‌ی تمیز کردن اتاقم جیم شوم و این طوری می‌شود که در یک تله‌ی حسابی می‌افتم.
بیشتر بخوانید
ماجراهای ریکی‌پرنده 2/ فیل زیرخاکی

ماجراهای ریکی‌پرنده 2/ فیل زیرخاکی

,مامان گفت: «تو باید تنبیه شوی ریکی!» بابا گفت: «همین طوره! موردش یکی دو تا هم نیست.» بعد نگاه معناداری به من کرد. -فیلم ممنوع! -چی؟ -مک دونالد ممنوع! -اما این نامردیه. -شنا ممنوع! -یه لحظه مهلت بدید. مامان گوشی تلفنم را قاپید و انداخت تو جیبش. -تلفن هم ممنوع.
بیشتر بخوانید
ماجراهای ریکی‌پرنده 1/ راز لاله‌ی سیاه

ماجراهای ریکی‌پرنده 1/ راز لاله‌ی سیاه

,همه فکر می‌کنند من عجیب و غریبم، حتی مامان. هر چند مامان به روی خودش نمی‌آورد. بچه های مدرسه همیشه از من دوری می‌کنند. بیشتر زنگ های تفریح برای خودم تنهایی می‌چرخم. بقیه چیزها را طوری که من می‌بینم، نمی‌بینند. من بیشتر وقت‌ها توی هَپَروتم. درست نمی‌فهمم چرا، اما توی کله‌ام بچه‌ای هست که شبیه بچه‌های دیگر نیست.
بیشتر بخوانید
بدبیاری‌های فردی تنگلز 2/ گاوچران قهرمان یا بزدل عنکبوتی؟

بدبیاری‌های فردی تنگلز 2/ گاوچران قهرمان یا بزدل عنکبوتی؟

,ترجیح می‌دهی چی باشی؟ دختری که یک پسر خنگ فکر می‌کند او یک پسر است یا دختری که یک پسر خنگ فکر می‌کند او یک پسر است، در حالی که واقعاً دختر است؟ فردی می‌داند دوست دارد کدام‌ باشد، اما جلوی تابی حرف اشتباهی زده که نه تنها او را رنجانده، بلکه احتمالاً به جشن‌تولدِ محشرش هم دعوت نمی‌شود. جشن تولدی با گاو مکانیکی و قلعه‌ی بپر‌بپر.
بیشتر بخوانید
بدبیاری‌های فردی تنگلز 1/ قهرمان افسانه‌ای یا بزدل وامانده؟

بدبیاری‌های فردی تنگلز 1/ قهرمان افسانه‌ای یا بزدل وامانده؟

,به نظر فردی ترسناک‌تر از سید مالون کسی نیست. حالا همین سید مالون دارد می‌آید سراغ فردی. خوشبختانه فردی یک نقشه دارد: چشم‌های اشعه لیزری
بیشتر بخوانید
وبلاگ خون‌آشام ۲/ باران جیغ بر جاده

وبلاگ خون‌آشام ۲/ باران جیغ بر جاده

,«یه چیزِ دیگه هم درباره‌ی اَبَرخون‌آشام‌ها بگم. خیلی خیلی بی‌رحم‌ان. دلشون نمی‌خواد هیچ‌چیز و هیچ‌کسی سرِ راهشون باشه. از من به شما نصیحت، اگه هروقت، هرجا، اَبَرخون‌آشام‌ها رو دیدین، اصلاً و ابداً مستقیم توی چشم‌هاشون زل نزنین.» «یعنی هیپنوتیزممون می‌کنن؟» السا کمی فکر کرد و گفت: ««ممکنه! اما بدتر از اون! اگه به یه خون‌آشام فرصت بدین، حتماً به ذهن شما نفوذ می‌کنه و پنهان‌ترین چیزها رو بیرون می‌کشه. چیزهایی مثل کابوس‌های شبانه‌تون... و بعد که این کار رو کرد، از همون اطلاعات استفاده می‌کنه تا شما رو شکنجه کنه.» حالا دیگر داشتم وحشت می‌کردم.
بیشتر بخوانید
وبلاگ خون‌آشام ۳/ برف سرخ زمستان

وبلاگ خون‌آشام ۳/ برف سرخ زمستان

,«بیشتر شبیه یه سایه‌ی بزرگ و سیاه بود. تنها چیزی که تونستم واضح ببینم، دست‌هاش بود، دو تا دست اسکلتی و لاغر. داشتند با انگشت من رو نشون می‌دادن. یه چیزی هم ازشون چکه می‌کرد. یه چیزی شبیه... شبیه خون! خواستم فرار کنم که دست‌ها بالای سرم پیچ‌وتاب خوردن و انگار طلسم شده باشم، دیگه نتونستم تکون بخورم. همون‌جا سرِ جام میخکوب شدم. بعد یکی از دست‌ها مثل برق پرید جلو و گلوم رو گرفت. خیلی وحشتناک بود. همون لحظه رعدوبرقِ وحشتناکی زد و تونستم صورت ترسناک و رنگ‌پریده‌ش رو ببینم. خنده‌ش مو به تنم سیخ کرد. چشم‌هاش مثل دو تا حفره‌ی تاریک و بی‌روح بودن... حس کردم داره با نیروی عجیبی من رو می‌کشه طرف خودش. انگار... انگار داشت شیره‌ی جونم رو می‌مکید. دیگه نفهیدم چی شد. زانوهام لرزید و افتادم روی زمین. اون موجود هم غیبش زد.»
بیشتر بخوانید
وبلاگ خون‌آشام ۴/ سایه‌ی وحشت خاطرات

وبلاگ خون‌آشام ۴/ سایه‌ی وحشت خاطرات

,اسم من «تالولا»ست. من کشته‌مُرده‌ی خون‌آشام‌ها هستم. یک وبلاگ دارم به نام «دختر خون‌آشام» و یک انجمن مخفی به نام «انجمن مخفی هیولاها». یک راز بزرگ هم دارم. رازی که فقط من و «مارکوس» می‌دانیم. من و «مارکوس» خون‌آشام‌های شرور و مرگبار را شکست دادیم!
بیشتر بخوانید