استقبال نوجوانان از رمان طنز «ساندویچ برای حیدر نعمت‌زاده»
مرا به خاطر بسپار فراموشی رمز عبور
انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

استقبال نوجوانان از رمان طنز «ساندویچ برای حیدر نعمت‌زاده»

اولین رمان منصور علیمرادی برای نوجوانان با استقبال آنان روبه‌رو شد و خیلی زود به چاپ سوم رسید.

منصور علیمرادی که پیش‌تر با پژوهش‌های خود در فرهنگ مردم و رمان‌های بزرگسالش موردتوجه مخاطبان و منتقدان قرار گرفته بود، این بار نخستین رمان نوجوان او با نام «ساندویچ برای حیدر نعمت‌زاده» در نشر هوپا مورد استقبال مخاطبان نوجوان قرار گرفته است.

این کتاب در فضای مناطق جنوبی کشور می گذرد و روایتگر یک داستان ماجراجویانه‌ی‌ بسیار خنده دار است که حتی بزرگ‌ترها هم با خواندن آن سرگرم می‌شوند. داستان در مورد دو نوجوان عشایری شیطان و بازیگوش است که عاشق دوچرخه هستند و دست به ماجراجویی‌های جذابی در یک شهر کوچک می زنند.

منصور علیمرادی در پاسخ به این پرسش که چرا به سراغ نوشتن برای رده‌ی سنی نوجوانان رفته است، گفت: «به نظرم این نوجوان درون نویسنده است که او را وادار به نوشتن داستانی می‌کند که خودش دوست دارد، باید دنیای نوجوانان را شناخت، نگاهشان به آدمی و جهان، به زندگی. نوجوانی با جسارت‌ها،هیجان‌ها، تخیلات و آرزوها فرسنگ‌ها با جهان آدم‌های بزرگسال فرق دارد. هنوز دنیای پیرامونش را کشف نکرده و جهان وجهی اسطوره‌ای برای او دارد. البته من سابقه‌ی چندانی در ادبیات نوجوان ندارم، دو تا اثر از من چاپ شده که باید دید نوع ارتباط بچه‌ها با این آثار به چه صورت است.»

علیمرادی در مورد اینکه چرا در این کتاب به طنز روی آورده گفت: من پیش از این هم داستان طنزآمیز نوشته بودم؛ حتی سه سال پیاپی، نفر اول طنز شدم و تصور می‌کنم با زبان طنزآمیز می توان بهتر و آسان‌تر با مخاطب ارتباط برقرار کرد و از موضوعات جدی بسیار با او سخن گفت.

نویسنده‌ی رمان تحسین‌شده‌ی «تاریک ماه» درباره‌ی علاقه‌اش به نوشتن برای نوجوانان هم خبر داد: «در فکر یک سه‌گانه برای نوجوانانم، رمانی مهیج و پر از رویداد، که حوادث آن در جنگل‌های گیلان می‌گذرند. در دهکده‌ای فرضی وسط جنگل‌های دور، منتها خیلی درگیرم فعلاً، اگر مجالی پیدا شود حتماً می‌نویسم.»

کتاب‌های استقبال نوجوانان از رمان طنز «ساندویچ برای حیدر نعمت‌زاده»

ساندویچ برای حیدر نعمت‌زاده

ساندویچ برای حیدر نعمت‌زاده

,می‌گویم: «علو! به دوچرخه‌ی این یارو دست نزن، شر می‌شود، این امیرو بچه‌ی خیلی بسیار دعواگری است، هیکل دارد به‌اندازه‌ی چی!» می‌گوید: «رکاب که بزنی، چراغِ پشت گلگیرش روشن می‌شود، دیده‌ای؟ از دوچرخه‌ی عبدلو هم باحال‌تر است.» می‌گویم: «برعکس خودِ امیرو، دوچرخه‌اش خیلی قشنگ و باحال است، چرخ‌هایش هم پُر از نوارهای رنگی‌اند.» می‌گوید: «تازه یادش رفته قفلش کند.» صدای جیغ و بوق و سوت بچه‌ها بلند شده...
بیشتر بخوانید!