مرا به خاطر بسپار فراموشی رمز عبور
انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

آیدین سلسبیلی

تصویرگر
آیدین سلسبیلی در سال 1360 متولد شد. کارشناس گرافیک کامپیوتری، عضو پیوسته‏‌ی انجمن تصویرگران ایران و عضو هیأت‌مدیره‏‌ی ACM Siggraph Chapter Tehran، سازمان جهانی گرافیک کامپیوتری، است. آیدین سلسبیلی تا‏ حالا بیشتر از بیست نمایشگاه انفرادی و گروهی در زمینه‏‌ی تصویرگری، نقاشی، حجم و هنرهای مفهومی برگزار کرده است. تصویرگری سه‌بُعدی شاهنامه‏‌ی فردوسی و طراحی موزه‏‌ی مجازی آثار باستانی ایران از آثار اوست. طراحی شخصیت‏‌های سه‌بُعدی برای پروژه‌‏های پویانمایی و بازی‏‌های رایانه‌ای از فعالیت‌های دیگر آیدین سلسبیلی است.

کتاب‌های آیدین سلسبیلی

دوغدو 2/ دوغدو، پدربزرگ و غول‌های عاشق

دوغدو 2/ دوغدو، پدربزرگ و غول‌های عاشق

,عزیز تکانی به خودش می‌دهد. عصایش را جلوی صورت غول می‌گیرد و می‌گوید: «تو کی هستی؟ اینجا توی خانه‌ی من چه کار می‌کنی؟» دوغدو هر چه فکر می‌کند یادش نمی‌آید قبلاً هم آن عصا را دست عزیز دیده باشد. غول چیزی نمی‌گوید. همین‌طور ایستاده و به نوک عصا خیره شده است. عزیز عصا را پایین می‌آورد و این‌بار با صدای بلندتری می‌پرسد: «تو کی هستی؟ اینجا در خانه‌ی من چه کار داری؟»
بیشتر بخوانید
دوغدو 1/ دوغدو، خانم سیلا و غو‌ل‌های مادربزرگ

دوغدو 1/ دوغدو، خانم سیلا و غو‌ل‌های مادربزرگ

,آن که بزرگ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر است و سرش تا نزدیکی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های دیوار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رسد، به طرف لامپ فوت می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند. لامپ دور خودش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌چرخد، می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رود عقب و می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خورد وسط پیشانی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش. روی تکه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های شیشه می‌رقصد و با صدای نازکی که اصلاً به آن هیکل و قیافه نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خورد می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گوید: «این چرا همچین می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند؟» آن یکی که کوچک است، یک مشت خرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شیشه توی دهانش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ریزد، ملچ و ملوچ آن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها را می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خورد و دماغش را باد می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند، با صدای کلفتی که دوغدو حاضر است شرط ببندد برای خودش نیست، می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گوید: «به‌خاطر رنگ چشم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایش است. ترسیده حتماً.» آن وقت هر دو با هم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خندند. دوغدو بیشتر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ترسد و بلندتر جیغ می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کشد. دلش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواهد مادرش بیاید، در را باز کند، بغلش کند، موهایش را از جلوی صورتش کنار بزند، خیره شود به چشم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایش و بگوید: «چشم‌تیله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای من.» اما ته دلش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داند مادر نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آید. وسط اتاق زیر پاهای پشمالویِ گنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌یِ صدا‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نازک می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نشیند و گریه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند. کوچولویِ لاغر‌مردنیِ صدا‌کلفت بالا و پایین می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پرد و می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گوید: «گریه نکن، رنگ چشم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایت پاک می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود.»
بیشتر بخوانید
ماه‌نوش و صورتک‌های آسمانی 1/ جادوی ستارگان

ماه‌نوش و صورتک‌های آسمانی 1/ جادوی ستارگان

,وقتی قایق به صخره‌ی بعدی خورد، خارپشت پرید روی قایق و زیر شنل بنفش ماه‌نوش قایم شد. دماغش را بیرون داد که خفه نشود. مرد مومیایی که معمولاً بعضی از مسافرانش را خفه می‌کرد یا از آن‌ها مجسمه‌های مومی‌ و نمکی می‌ساخت، دوباره مسافر جابه‌جا می‌کرد! اما این مسافر خیلی فرق داشت! یک پریِ‌دریایی خوش‌بَر و رو! خب! خارپشت پری‌دریایی ندیده بود! بر اساس توصیف‌های مادربزرگش که می‌گفت: «آن‌ها زیبا و ظریف و آرام هستند، موهای فرخورده‌ی بلندی دارند و رنگ ‌باله‌شان بنفش است.» ماه‌نوش باید یک پری‌دریایی می‌بود که معلوم نبود چرا سر و کارش به غار مردگان افتاده است؟! قایق از تونل‌های تنگ و تو در تو می‌گذشت. خارپشت قبلاً هم سوار قایق شده بود. کار همیشگی‌اش بود. گوشه‌ای خودش را قایم می‌کرد. بعد با نوک دماغ حساسش راهِ برگشت را پیدا می‌کرد. اگر لازم می‌شد شنا هم ازش ساخته بود. برای خودش خوش بود و سوراخ‌سنبه‌های مخفی زیادی بلد بود. آواز همیشگی‌اش یک چیزی شبیه این بود: هر جا دلم خوش بادا، خونه‌م همونجا بادا حتی اگر اون خونه، آن‌سوی دنیا بادا
بیشتر بخوانید
ماه‌نوش و صورتک‌های آسمانی 2/ ترانه‌های توکانا

ماه‌نوش و صورتک‌های آسمانی 2/ ترانه‌های توکانا

,پیرزن درِ قابلمه را برداشت. در کاسه‌ای که از یک جمجمه ساخته شده بود، چند ملاقه آش کشید و با یک کاسه ترشی جلوی ماه‌نوش گذاشت و گفت: «آشِ‌جلبک پختم. هوم! چه بویی داره! این هم ترشی بچه‌موشه. خودم درستش کردم! ترد و رسیده است!» و ادامه داد: «بخور تا یه‌کم جون بگیری! نگاش کن! یه‌ذره گوشت به تنش نیست.» خودش هم آش کشید و ملچ و مولوچ کُنان آن را خورد. تقویمش را نگاه کرد و گفت: «امروز سه‌شنبه است؟ باید به تله‌هام سر بزنم. خیلی‌وقته هیچ‌چیز درست‌وحسابی گیر من و جوجو نیومده! آشِ‌جلبک خیلی به مزاجم نمی‌سازه. دکترها می گن خرگوش برای دست‌و‌پام خوبه. اما این دُم‌بریده‌ها که دُم به تله نمی‌دن!» بعد، همان‌طور که دماغش را خالی می‌کرد، گفت: «چشم‌های من هم کم‌سو شده! تیرهام دیگه درست‌و‌حسابی به جک‌و‌جونورها نمی‌خوره!» به ماه‌نوش نگاه کرد و پرسید: «گفتی چشم‌هات نمی‌بینه؟! هوم؟ دروغ که نگفتی؟! این تمساحه زنده‌زنده قورتت میده‌ها! فهمیدی؟! تا چشم به هم بذاری برمی‌گردم. منتظرم بمون و از روی صندلی تکون نخور!» … ماه‌نوش از جایش تکان نخورد. احساس این که یک تمساحِ حتماً وحشی در چند‌قدمی مواظبش است، او را در جایش خشکانده بود. ترشی و آش، بوی گند می‌داد. دماغش را سفت گرفته بود و سرفه می‌کرد.
بیشتر بخوانید
دوغدو 3/ دوغدو، برنارد و خون‌آشام‌های دروغ‌گو

دوغدو 3/ دوغدو، برنارد و خون‌آشام‌های دروغ‌گو

,عزیز لیوان آب را از مهماندار می‌گیرد: «چرا یکدفعه این‌جوری شد؟ انگار غولِ‌غول‌ها دارد خانه را دور سرش می‌چرخاند.» آب را یک‌نفس سَر می‌کشد و تکیه می‌دهد به صندلی. زیر لب می‌گوید: «همه‌ی درها را بستی پیرمرد، یک در را نبستی پیرمرد! حالا باید هر کاری کند که بهشان خوش بگذرد. حتی شاید مجبور بشود برایشان آواز بخواند و برقصد. به همین راحتی‌ها که نمی‌روند. تا غروب می‌زنند و می‌رقصند. اگر غروب یک لحظه ازشان غافل شود، قرار مهمانی فردا را هم می‌گذارند. آن‌وقت روز از نو و روزی از نو.»
بیشتر بخوانید