مرا به خاطر بسپار فراموشی رمز عبور
انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

آلیس پانترمولر

نویسنده
آلیس پانتِرمولر از همان سال‌های اول که وارد مدرسه شد، دوست داشت نویسنده‌ یا معلم شود. بعدها در دانشگاه رشته‌ی معلمی خواند و در اسکاتلند ‌دوره‌ی زبان خارجی دید و در دوره‌ی آموزش فروشندگیِ کتاب شرکت کرد. حالا هم همراه خانواده‌اش در لونبرگرهایده در آلمان زندگی می‌کند. همه او را از مجموعه‌کتاب‌ معروفش، بِنِدیکس بروِدرسن، می‌شناسند.

کتاب‌های آلیس پانترمولر

لوتا پیترمن ۱/ گوش تا گوش، خرگوش

لوتا پیترمن ۱/ گوش تا گوش، خرگوش

,من از فلوت‌زدن متنفرم. به‌خاطر همین بیشتر خوش‌حال می‌شدم که یک سگ یا یک ببعی‌کوچولو کادو بگیرم. در این صورت یک حیوان داشتم که مال خود خودم بود. دفعه‌ی بعد که خواستم مدرسه‌ام را عوض کنم، باید حتماً این مسائل را با کادودهندگان هماهنگ کنم. واسه‌‌ی مامان هم متأسف شدم، چون اصلاً از کادویش خوشم نیامد. واسه‌ی مامان‌بزرگ اینگرید هم همین‌طور، که برای من این دفترچه‌یادداشت روزانه را فرستاده و برایم نوشته که توی این دفتر می‌توانم تمام رازهایم را بنویسم. شاید چون فکر کرده من هیچ دوست صمیمی‌ای ندارم!
بیشتر بخوانید!
لوتا پیترمن ۲/ گوسفند اینجا، گوسفند آنجا، گوسفند همه‌جا

لوتا پیترمن ۲/ گوسفند اینجا، گوسفند آنجا، گوسفند همه‌جا

,طوطی‌داشتن خیلی خوب است، ولی متأسفانه مدلِ هانیبال خاص است. به این مدل طوطی‌ها می‌گویند کوکاتیل، فکر کنم به‌خاطر اینکه مریض هستند. حتماً هانیبال خیلی درد دارد که مدام جیغ می‌کشد. آن وقت‌هایی هم که جیغ نمی‌کشد، دارد گاز می‌گیرد.
بیشتر بخوانید!
لوتا پیترمن ۳/ چه‌کسی کرم‌ها را رقصاند؟

لوتا پیترمن ۳/ چه‌کسی کرم‌ها را رقصاند؟

,تا آمدیم کیک بخوریم، مامان‌بزرگ گفت که اول من و دوقلوها برایش کمی ساز بزنیم. قبل از زدن دوباره کمی دل‌شوره گرفتم چون هر وقت فلوت می‌زنم، اتفاق عجیب‌وغریبی می‌افتد. ژاکوب گفت که آهنگ دزدان دریایی کارائیب را بزنیم. اول من شروع کردم به فوت‌کردن توی فلوتم. چون فکر کردم وقتی دوقلوها شروع کنند به زدن، به‌هرحال کسی هیچ صدای دیگری را نمی‌شنود. و همین هم شد. سیمون آن‌قدر محکم زد روی طبلش که دسته‌اش شکست. و شیپور ژاکوب هم صدای فیلی را می‌داد که در حال جان‌کَندن بود.
بیشتر بخوانید!
لوتا پیترمن ۴/ آرامش پس از خرگوش

لوتا پیترمن ۴/ آرامش پس از خرگوش

,بله! امروز روز فیلم‌برداریه!
سر صبحانه آن‌قدر ذوق‌زده بودم که نتوانستم هیچی بخورم. برادرهای خل‌وچلم هم هِی داشتند دری‌وری می‌گفتند. می‌گفتند حتماً به من نقش زامبی‌ها را می‌دهند، چون این‌جوری لازم نیست گریم کنم و لباس عوض کنم و از این چرت‌وپرت‌ها.
ایش! این‌ها که هیچی از فیلم و این‌جور چیزها سر درنمی‌آورند! الان هم حسودی‌شان شده، چون کسی نمی‌گذارد خودشان با آن جوش‌های قرمز روی صورتشان فیلم بازی کنند.
بیشتر بخوانید!