مرا به خاطر بسپار فراموشی رمز عبور
انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

مریسا مایر

نویسنده
مریسا مایر نوزده فوریه‌ی سال ۱۹۸۴ در واشنگتن به دنیا آمد. به گفته‌ی خودش نخستین کلماتی که به زبان آورد، «قصه، حمام و شیرینی» بوده و از وقتی فهمیده شغلی به اسم نویسندگی وجود دارد، شیفته‌ی آن شده است.

سال‌های نوجوانی خود را به نوشتن داستان‌هایی حول کتاب‌های معروف گذرانده که با اسم آلیشا بلِید و در وب‌سایت fanfiction.net منتشرشان می‌کرده. سپس در دانشگاه لوثران پاسیفیک به تحصیل مشغول شد و پس از اخذ مدرک کارشناسی در رشته‌ی نویسندگی خلاقانه، با علم به آنکه می‌خواهد در زمینه‌ای مرتبط با کتاب کار کند، کارشناسی ارشد خود را در رشته‌ی صنعت نشر و از دانشگاه پِیس گرفت. پس از فارغ‌التحصیلی مدتی ویراستار بود و بعد به‌صورت آزاد حروف‌چینی و نمونه‌خوانی انجام می‌داد. تا سرانجام، شخصی سر راهش قرار گرفت که راغب بود با او قراردادی ببندد؛ درنتیجه مریسا به نویسنده‌ای تمام‌وقت تبدیل شد.

نخستین کتاب او «سیندر» سال ۲۰۱۲ چاپ شد که محبوبیت زیادی کسب کرد و به فهرست پرفروش‌ترین‌های نیویورک‌تایمز راه یافت.

سیندر جلد اول از مجموعه‌ی چهارجلدی «لونار، سرگذشت یک پادشاهی» است که هر یک روایتی جدید از قصه‌های قدیمی و آشنای سیندرلا، شنل‌قرمزی، راپونزل و سفید‌برفی را روایت می‌کنند.

کتاب‌های مریسا مایر

لونار، سرگذشت یک پادشاهی ۱/ سیندر

لونار، سرگذشت یک پادشاهی ۱/ سیندر

,لونارها جامعه‌ای را تشکیل می‌دادند که اصل‌ونسبشان به کوچ‌کردگان زمینیِ قرن‌ها پیش به ماه برمی‌گشت، اما آن‌ها دیگر انسان نبودند. مردم می‌گفتند لونارها می‌توانند مغز انسان را دست‌کاری کنند و او را به دیدنِ آنچه نباید ببیند، حس‌کردنِ آنچه نباید حس کند و انجامِ آنچه نمی‌خواهد انجام دهد، وادارند. قدرت غیرطبیعی‌شان تبدیلشان کرده بود به نژادی حریص و وحشی و ملکه‌لِوانا بدترینِ آن‌ها به شمار می‌رفت...
بیشتر بخوانید!
سنگدل

سنگدل

,ماری‌آن کاترین را به‌طرف چادر تماشاچی‌ها هل داد. همه‌ی صندلی‌ها پر شده بود و یک عالمه مهمان پشت صندلی‌ها سرپا ایستاده بودند. پنج داور روی سکو و پشت میزی با رومیزی زیبا نشسته بودند: پادشاه، سرباز دل، دوک تاسکنی، آقای کترپیلر، لاک‌پشتی که کاترین دستمالش را به او قرض داده بود. جلوی هرکدامشان کیک کوچکی با رویه‌ی خامه‌ای آبی‌رنگ و دانه‌های شکر صورتی تمشکی بود که با چنگال سوراخی روی آن انداخته بودند؛ البته به‌جز لاک‌پشت که توی بشقابش فقط تکه‌های کوچک خامه‌ی آبی مانده بود. بیشتر دانه‌های شکر به لب بالایی تیزش چسبیده بود.
بیشتر بخوانید!