مرا به خاطر بسپار فراموشی رمز عبور
انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

محبوبه خدایی

مترجم
ساعت هفت شب یکی از همان دوشنبه‌های گرم، درست در گرم‌ترین فصل سال، در پایتخت شلوغ و پرازدحام سرزمینم، ایران به دنیا آمدم. از همان بچگی عاشق نوشتن بودم. در سیاهی شب گم می شدم، خیره به قرص زیبای ماه، ستارگان را نظاره می‌کردم که همچون خرده الماس های ریز و درشت به مخمل آسمان چسبیده بودند. بهترین لحظات کودکی‌ام در مدرسه سر زنگ کوتاه انشا به نوشتن سپری شد.

محبوبه خدائی فارغ التحصیل مترجمی زبان ایتالیایی و فرانسه است، تحصیلات تکمیلی‌اش را در رشته‌ی فرهنگ و زبان‌های باستانی ادامه داد. علاقمند به کشف خطوط باستانی، رمزگشایی زبان‌هایی که انسان‌های پیش از ما به یادگار گذاشتند و متخصص نسخه های خطی مانوی است. از سال 1385 به صورت جدی ترجمه و تألیف کتاب را آغاز کرد. به غیر از پروژه‌های تحقیقاتی‌اش می‌توان به بیش از پانزده اثر اشاره کرد.

از جمله آثاری که به کودکان ایران تقدیم کرده می‌توان به سکوت آسمان، با چشمان تو، یک روز مانده به خوشبختی (در دست ترجمه)، یاس در دیار دروغگویان، زوبین لاجوردی، دو جلد هشت و نه از مجموعه‌ی ماکاموشی در جزیره‌ی جوندگان جسور، نام برد.

محبوبه خدائی به کودکان ایران زمینش می‌گوید:

مطمئنم که نسل‌های پس از تو، نوشته‌های تو را می خوانند، کودکانی که با خواندن کتاب‌های تو، کتاب‌خوان می‌شوند، پس در خواب و رؤیا زندگی کن، تا می‌توانی بچگی کن، بچگی کن...

کتاب‌های محبوبه خدایی

ماکاموشی، جزیره‌ی جوندگان جسور ۸/ پیتزای داغ برای کُنتِ اشراف‌زاده

ماکاموشی، جزیره‌ی جوندگان جسور ۸/ پیتزای داغ برای کُنتِ اشراف‌زاده

,چند ثانیه بعد زنگ زدم به خواهرم، تِه‌آ. گفتم: «همینالان تراپولا بهم زنگ زد. فکر کنم توی دردسر افتاده.» خواهرم جیر کرد: «من رو از خواب ناز بیدار کردی که همین رو بهم بگی؟ داشتم یه رؤیای محشر می‌دیدم ها! خواب می‌دیدم توی یه قایق تفریحی بزرگ عروسی گرفتم. نذاشتی ببینم داماد خوش‌شانس کیه.» از جمله‌ی آخری خیلی تعجب نکردم. آخر خواهرم از تعداد پنیرهایی که من توی یخچال کَت‌وگُنده‌ام دارم هم بیشتر خواستگار دارد! ادامه دادم: «گوش کن تِه‌آ! تراپولا داشت از سرزمین موش‌های خون‌آشام زنگ می‌زد!» تِه‌آ جیر کشید: …
بیشتر بخوانید!
ماکاموشی، جزیره‌ی جوندگان جسور ۹/ نبرد با گربه‌های راهزن

ماکاموشی، جزیره‌ی جوندگان جسور ۹/ نبرد با گربه‌های راهزن

,آن روز صبح عجب وضع شلم‌شوربایی جلوی دفترِ روزنامه‌ام درست شده بود! وقتی از ایستگاه مترو بیرون آمدم، ده‌ها موش با سر و پنجه‌های جورواجور دیدم که همه‌جای خیابان ایستاده بودند. همه‌شان پوزه‌هایشان را بالا گرفته بودند و زل زده بودند به پنجره‌ی دفترِ من! جمعیت با هم نعره می‌زدند: «استیلتُن! بیا بیرون! استیلتُن! بیا بیرون!» اوه! اوه! یک حسی بهم می‌گفت این موش‌ها برای امضاگرفتن از من آنجا جمع نشده‌اند. خوشبختانه هیچ‌کدامشان من را نشناخت. آخر می‌دانید که... استیلتُن منم. جرونیمو استیلتُن!
بیشتر بخوانید!
یاس در دیار دروغگویان

یاس در دیار دروغگویان

,«یک دختربچه با تکه‌گچی که از مدرسه دزدیده بود، من را روی این دیوار نقاشی کرد و چون یک پاسبان نزدیک می‌شد، دخترک با عجله فرار کرد. فقط سه پا برایم کشیده بود، این‌طوری شد که من چُلاق شدم و اسم خودم را گذاشتم گربه‌ی لَنگ. کمی هم سرفه می‌کنم، چون دیوار نمناک است. تمام طول زمستان را اینجا گذراندم.»
یاس به‌دقت به دیوار نگاه کرد. جای خالی گربه‌ی لَنگ رویش باقی مانده بود. انگار نقاشی از جایش کَنده شده بود.
بیشتر بخوانید!
فروشگاه ساحره

فروشگاه ساحره

,کاروان اسباب‌بازی‌های فراری به تختخواب نزدیک شد. قلب‌هایشان می‌تپید. بعضی از عروسک‌ها که هنوز غذایشان هضم نشده بود و در معده‌شان بالا و پایین می‌شد، با وحشت به پشت خرس زرد چسبیده بودند. خرس زرد این‌قدر جنب‌وجوش داشت که چیزی نمی‌فهمید. لازم است این را بپذیریم که خرس زرد کمی احمق بود. مغز کوچکش پُر بود از خاک ارّه و کُند عمل می‌کرد، اما گاهی به یک‌باره همه‌چیز را می‌فهمید.
دیدِ خوبی داشت. وقتی دید دشمن، کودکی بیش نیست که در خواب فرو رفته، حتی دلش می‌خواست روی تخت بپرد و با او بازی کند، بی‌آنکه به این فکر کند که کودکان خوابیده معمولاً با خرس‌ها بازی نمی‌کنند.
بیشتر بخوانید!