مرا به خاطر بسپار فراموشی رمز عبور
انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

ریحانه جعفری

مترجم
از بچگی عاشق آدم‌ها، سفر و کتاب بودم. هر کتاب برام یه سفر بود. سفر به جهان نویسنده. با خوشحالیِ‌ آدم‌های توی کتاب‌ها، خوشحال می‌شدم و با ناراحتی‌هاشون، ناراحت. بعضی وقت‌ها کارهام عین قهرمان کتابی می‌شد که داشتم می‌خوندم. احساس خوبی بود این‌همه دوست‌های جورواجور از کشورهای جورواجور داشتن. هنوز هم همین‌جوری‌ام. با شخصیت‌های داستان‌ها زندگی می‌کنم. یکی‌ش همین استنلی. وقتی استنلی پاتز از خونه رفت،‌ نگران شدم. وقتی توی آکواریوم پیراناها رفت، ترسیدم. و چه خوب بود وقتی به ماه خیره شد و از تهِ دل خونواده‌ی گمشد‌ه‌ش رو صدا زد.

کتاب‌های ریحانه جعفری

پسری که با پیراناها شنا کرد

پسری که با پیراناها شنا کرد

,استن آخرین پشمکی را که به انگشتش چسبیده بود لیسید. رز کولی گفت: «بهت می‌گم کی مشکلاتت تمام می‌شن.» استن گفت: «از کجا می‌دونی من مشکل دارم؟» ـ‌از چشمات فهمیدم. اسمت چیه، مرد جوان؟ استن گفت: «استن!» ـ‌یه سکه بده استن! بعد صدایش را آورد پایین و ادامه داد: «شجاع باش و بیا تو!» استن از پله‌ی کاروان که بالا می‌رفت، برقی طلایی به چشمش خورد. برق ماهی‌های طلایی بود. همه در یک ردیف از قلاب آویزان بودند. سیزده تا ماهی طلایی ریزه‌میزه. هرکدام توی یک کیسه‌ی پلاستیک کوچولو زیر نور آفتاب شنا می‌کردند...
بیشتر بخوانید