مرا به خاطر بسپار فراموشی رمز عبور
انتشارات هوپا
انتشارات هوپا

دیوید آلموند

نویسنده
دیوید آلموند در سال 1951 میلادی متولد شد. اولین کتابش اسکلیگ نام داشت که در سال 2007 جایزه‌ی کارنگی را به دست آورد و در یک رای گیری عمومی، سومین کتاب محبوب کودکان اعلام شد و در سال 2010 نیز جایزه‌ی دوسالانه‌ی هانس کریستین اندرسن را از آن خود کرد. کتاب‌های دیگر او از جمله چشم بهشتی، گِل و اسم من میناست تحسین مخاطبان و منتقدین را برانگیخته‌اند. آلموند از به چالش کشیدن استانداردهای جامعه و بحث درباره‌ی مضامین فلسفی و عمیق در کتاب‌های نوجوان و حتی کودکش وحشتی ندارد و شاید دلیل جذابیت روزافزون آثار او میان کودکان و بزرگسالان همین باشد.

کتاب‌های دیوید آلموند

آتش‌خوارها

آتش‌خوارها

,ساحل کیلی. اینجا گوشه‌ای کوچک از جهان است. برای دنیای بزرگ هیچ نیست. یک جای پرت، ساحلی زغال‌سنگی کنار دریای زغال‌سنگی. می‌دانم اهمیت نداریم. شاید هیچ‌چیز اهمیت ندارد. هر اتفاقی بیفتد ستاره‌ها همچنان می‌درخشند و خورشید می‌درخشد و دنیا در آن فضای تاریک و تهی همچنان می‌درخشد. اینجا من زندگی می‌کنم و آدم‌ها و چیزهایی که دوستشان دارم. اگر قرار است کسی برود، من را ببر. من در ساحل کیلی کنار اقیانوس دریایی زندگی می‌کنم. اسم من بابی برنز است.
بیشتر بخوانید
نغمه‌‌ای برای الا گرِی

نغمه‌‌ای برای الا گرِی

,منم که جا گذاشته شده‌ام. منم که داستان را تعریف می‌کنم. هردوشان را می‌شناختم. می‌دانستم چگونه زندگی کردند و چگونه مُردند. مدت زیادی از این داستان نمی‌گذرد. من جوانم، مثل آن‌ها. مثل آن‌ها؟ چطور چنین‌چیزی ممکن است؟ ممکن است هردو هم جوان و هم مُرده باشند؟ وقت ندارم به این چیزها فکر کنم. باید از شرّ این داستان خلاص شوم و بروم به زندگی‌ام برسم. همین‌الان که سیاهی تا عمق شمال یخ‌زده گسترده ‌شده و ستاره‌های شوم بر زمین می‌تابند، باید تند و تند، مو‌به‌مو تعریفش ‌کنم تا از سرم بیرونش کنم...
بیشتر بخوانید
پسری که با پیراناها شنا کرد

پسری که با پیراناها شنا کرد

,استن آخرین پشمکی را که به انگشتش چسبیده بود لیسید. رز کولی گفت: «بهت می‌گم کی مشکلاتت تمام می‌شن.» استن گفت: «از کجا می‌دونی من مشکل دارم؟» ـ‌از چشمات فهمیدم. اسمت چیه، مرد جوان؟ استن گفت: «استن!» ـ‌یه سکه بده استن! بعد صدایش را آورد پایین و ادامه داد: «شجاع باش و بیا تو!» استن از پله‌ی کاروان که بالا می‌رفت، برقی طلایی به چشمش خورد. برق ماهی‌های طلایی بود. همه در یک ردیف از قلاب آویزان بودند. سیزده تا ماهی طلایی ریزه‌میزه. هرکدام توی یک کیسه‌ی پلاستیک کوچولو زیر نور آفتاب شنا می‌کردند...
بیشتر بخوانید